![]() |
![]() |
|
| عقده گشایی یک ذهن خسته |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 تیر1388ساعت 5:57 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 7:11 بعد از ظهر توسط خسته |
|
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز
اخوان ثالث
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 آذر1387ساعت 8:50 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
اينجا چرا ميتابي؟ اي مهتاب, برگرد اين كهنه گورستان غمگين ديدني نيست جنبيدن خلقي كه خشنودند و خرسند در دام يك زنجير زرين, ديدني نيست
ششصد هزار انسان, كه برخيزند و خسبند با بانگ محزون و كهنسال نقاره دايم وضو را نو كنند و جامه كهنه از ابروي خورشيد, تا چشم ستاره
از زندگي اينجا فروغي نيست, الاك درخشم آن زنجيريان خرد و خسته خشمي كه چون فريادهاشان گشته كمرنگ با مشت دشمن در گلوهاشان شكسته
زينجا سرود زندگي بيرون تراود, همراه گردد با بسي نجواي لب ها؛ با لرزش دل هاي ناراضي همآهنگ, آهسته لغزد بر سكوت نيمشب ها.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 آذر1387ساعت 9:21 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر؛ با آن پوستين سرد نمناكش. باغ بي برگي, روز و شب تنهاست, با سكوت پاك غمناكش.
ساز او باران, سرودش باد. جامه اش شولاي عرياني ست. ور جز اينش جامه اي بايد, بافته بس شعلة زر تار پودش باد.
گو برويد, يا نرويد, هر چه در هر جا كه خواهد, يا نمي خواهد. باغبان و رهگذاري نيست. باغ نوميدان, چشم در راه بهاري نيست.
گر ز چشمش پرتو گرمي نمي تابد, ور برويش برگ لبخندي نمي رويد؛ باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نييست؟ داستان از ميوه هاي سر به گردونساي اينك خفته در تابوت پست خاك ميگويد.
باغ بي برگي خنده اش خونيست اشك آميز. جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد در آن پادشاه فصل ها, پائيز اخوان ثالث
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 آذر1387ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط خسته |
|
باز هم باران
شعری منتشر نشده از اخوان ثالث
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 مرداد1387ساعت 9:11 بعد از ظهر توسط خسته |
|
نگفتندش چو بیرون می کشاند از زادگاهش سر |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 9:40 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|