![]() |
![]() |
|
| عقده گشایی یک ذهن خسته |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 تیر1388ساعت 5:57 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 7:11 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 7:19 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 3:31 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
شعر برگرفته از وب برای شنیدن صوت پلی کنید و صبر نمائید |
|
+ نوشته شده در
جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 5:22 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
کاشکی می شد یه کفش کوچولوی صورتی یا قرمز بپوشیم دست مامانمونو بگیریم بریم پارک بعدش با کلی گریه و بهونه مامانمونو رازی میکردیم برامون بستنی قیفی بخره کاش می شد مثل بچگی ها با یه اخم کوچولوی بابا گریه کنیم یا با یه دونه شوکولات از ته دل بخندیم کاشکی همون جوری که تو کوچیکی آرزو کردیم که بزرگ بشیم و شدیم الان هم آرزو کنیم که کوچیک بشیم و این اتفاق بیفته کاش کاش کاش ... این شعر و موسیقی یاد آور خاطره انگیز ترین و شیرین ترین شبهای عمرما آدمای به اصطلاح بزرگه دلم نیومد تنهایی گوش بدم
گنجشک لالا، سنجاب لالا
لطفا برای شنیدن موسیقی پلی کنید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
میخوام تو رو می خوام تو رو که باشی ، جون بدی تا نمیرم
اگه یه روز بمیرم ، اگه یه روز بمیرم
شعر و موسیقی از رضا صادقی لطفابرای شنیدن موزیک پلی کنید
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 1:59 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
پروانه ها
آخ تصور کن آن ها در اندیشه چیزی مبهم که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند یادم می آید روزگاری ساده لوحانه صحرا به صحرا و بهار به بهار دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم عشق را چگونه می شود نوشت در گذر این لحظات پرشتاب شبانه که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند من تو را او را کسی را دوست می دارم شعر و دکلمه زنده یاد حسین پناهی شادی روحش...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 4:1 بعد از ظهر توسط خسته |
|
ای وای چه میکنی ؟ سینه خیز نه تو از مایی... نه آقا من از شما نیستم ! آقا اگر من راهت را نبسته بودم شاید ... حر بس کن تو از مایی ... آقا شما حتی به اسبان من هم آب دادی ! اما... اما... من را ه بر عزیز زهرا (س) بستم وای بر من آقا این قوم آب بر صاحب آب بسته اند ؟ آقا من از نقشه این قوم آگاهم ... آقا اینان برای سر تو نقشه کشیده اند آقا این قوم برای علی اصغرت هم نقشه دارند به خدا از نامه محرمانه ابن زیاد خبر دارم همه اش تقصیر من است ... کاش راه بر شما نبسته بودم و امام لبخند زنان گفت: حر، تو از مایی و نمک سفره کربلا واین گونه شد که اولین نفری که راه بر حسین(ع) بست اولین نفری شد که در راه حسین(ع) جان فدا کرد حر ریاحی که سلام خدا وفرشتگان بر او باد نشان داد که می شود برگشت و ... خسته
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 دی1387ساعت 3:11 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
سرقرار عاشقیمون هنوزم، هستم عزیز هنوزم وقتی که بارون می باره، به یاد تو هستم عزیز هنوز از پشت پنجرهای تب دار چشم به یاد تو هستم عزیز هنوزم گرمیه سرمای دلم هستی عزیز هنوزم بغض ترانه های خسته من ، هستی عزیز هنوزم چله نشین شب یلدای دلم هستی عزیز خسته
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 آذر1387ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
سلام موسم حج فرا رسیده و حاجی ها دارن میرن تا دلهاشون رو توی دریای رحمت الهی غرق کنن اما ... این روزها خورشید هم حال وهوای غریبی داره میدونی خورشید هم دوست نداره طلوع کنه وروز جدیدی رو آغاز کنه ، هر چی روزها میگذره به هشتم ذیحجه الحرام به اون سه شنبه ای که امام (ع) حج خودشون رو تبدیل به عمره میکنن وبه سمت کوفه رهسپار میشن نزدیک مشیم ، میشه از همین الان صدای هل من ناصر حسین (ع) رو شنید میشه پای صحبت خورشید نشست و از روز واقعه ای ازش شنید که از خدا خواست که دیگه خورشید نباشه ، میشه صدای تپش های قلب یه بچه کوچولوی شش ماهه رو حس کرد که خواست گریه کنه ولی در عوض تبسم کرد، از من نپرس چرا تبسم کرد آخه بوسه یه تیر سه شعبه ... ، میشه صدای زنک کاروانی رو شنید که ساربانش چشم به انگشتر امام (ع) داره ، میشه صدای یه فرستاده رو از بالای دارالعماره شنید که میگه حسین، کوفیا وفا ندارن ، بیا یه سر بریم پشت خیمه ها همون جایی که یه نامرد با نیزه دنبال یه قبر کوچولو میگرده ، نه جلوتر نریم برگردیم سمت فرات اگه حس بویایی خوبی داشته باشی میتونی بوی عطر گل یاسی رو بشنوی که توی بوی خون خیلی کمرنگ شده اگه خیلی گوش شنوایی داشته باشی میتونی التهاب آب فرات رو هم بشنوی که با خودش میگه کاش عباس (ع) جرعه ای از من بنوشه ، اگه چشماتو یه کم بیشتر باز کنی واگه چشمات طاقت داشته باشه توی دود وآتش وگریه شاید بتونی دوتا خورشید ببینی ، یکی روی نیزه یکی هم توی آسمون ، به سمت راست آسمون اگه بیشتر دقت کنی ، شمه ای از صورت مردی رو میبینی که خداوند برای آرام کردن فرشته هاش وعده داد یه روز جمعه میاد و انتقام خون حسین (ع) رو میگیره. گوشتو تیزتر کن ،صدای هل من ناصر حسین (ع) رو میشنوی ؟ بگذریم خیلی از کربلا برات حرف دارم کم کم تو این روزها برات میگم ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 آذر1387ساعت 4:51 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
ممنونم از غمش ، هم کاسه من است ممنونم از غمش ، تنها کس من است مینوشم از غمش هر شب چندجرعه ای گم میشوم زخود هرشب از می خوارگی پروانه می شوم هر بار با غمش میخندم با غمش بر اشکهای شمع میخوابم عاقبت با فکر دیدنش وای از دست غمش در خواب نیز با من است در خواب هم مستی کنم هر لحظه با غمش در خواب هم می شوم همبازی غمش جر می زند غمش ، در بازی با دلم شاکی می شود دلم ، از بازی با غمش بیدار می شوم از خواب پر غمم دلخوش میکنم تنها کسم غم است میگویم در دلم ممنونم از غمش در خواب هم می شود همبازی با دلم در فکرها غوطه ور، غافل می شوم از همبازی دلم میبینم تنها شدم، ای بی معرفت غمش خسته ۲۸/۸/۸۷
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 9:59 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
قسمتی از درگیری چند روز پیش - ببین عزیزم من تو کارشون موندم - تو این موندم اونا چی میخواستن ؟ - تو این موندم اونا چجوری تونستن دل بکنن از همه اون چیزایی که باعث شده تو به دنیا دل ببندی هووووووووووووووووو عوضی من کی به دنیا دل بستم - بس کن دیگه ! برای ذهن خودت که نمیتونی خالی ببندی آخ راس میگی یادم نبود دستم برای تو رو شده ، شیطون تو هم خوب بلدی آدمو ضایع کنیا ...
ادامه در گیری
ولی این سوالی که تو مطرح کردی خیلی سخته نمیشه بی خیال بشی ؟ - نه نمیشه این بار باید جوابمو بدی وگرنه ... واستا ببینم اگه جوابتو ندم میخوای چیکار کنی؟ - چرا قاطی میکنی خب شوخی کردم این روزا اصلا جنبه نداریا خب ببین ذهن جونم این سوالت یه کم احتیاج به تحقیق داره باید یه کم وقت بدی تازه خودتم کمکم کنی، قبول؟ - باشه قبول پس بزار با یه برنامه بریم جلو - برای اینکه بفهمیم شهدا یا اونایی که رفتن جبهه چی میخواستن باید بفهمیم اونا چه آدمایی بودن آخه همیشه تو فیلمایی که تو به خوردم دادی اونایی که تو جبهه بودن خیلی با آدمای معمولی فرق میکردن باشه ولی اول بزار بهت بگم اونا واقعا یه چیزایی داشتن که من ویا دیگران یا خود تو نداری میتونم بگم از دید من وتو اونا یه نوع افسانه بودن واونی که توی فیلمها دیدی تازه یه قطره از اقیانوس بوده - وااااااااااااااااااااااای واااااااااااااااای باز که برگشتیم سر جای اولمون من گفتم بدون بزرگنمایی خب صبر کن پا برهنه اومدی وسط حرفام! چند ماهه به دنیا اومدی ؟ - من اصلا به دنیا نیومدم دیوانه تو به دنیا اومدی من که ذهنتم وطبیعی هست که هر دقیقه یه جا باشم یه بار پیش تو یه بار پیش خدا یه بار پیش شیطون یه بار هم ...... نزار آبروتو ببرم ... خیلی نامردی اصلا برات نمیگن آبروی آدمو میبری ولی برای این که یه کم روشن بشی این حرف قشنگو برات از یه جایی کپی کردم بخونش اگر همین حالا قطعههاى متفرقى از زندگى پاسداران فداکار را در کتابى جمع و به زبانهاى دیگر ترجمه کنند، کسانى که در حال و هواى مسائل ایران و هشت سال جنگ تحمیلى و حوادث کردستان و این حجلههاى شهادت و خانوادههاى شهدا نبودهاند، چنانچه این کتاب را بخوانند، به احتمال زیاد از هر ده نفر، هشت، نه نفر خواهند گفت که اینها افسانه و مبالغه است؛ در حالى که افسانه نیست؛ واقعیت است" میدونی این حرفارو کی زده - نخیر نمیدونم این حرف رو مقام معظم رهبری زده نمیدونم اون موقع ها توی ایران چه سمتی داشت ولی میدونم خودشو مثل بعضی ها مخفی نکرد وهمیشه تو خط مقدم جبهه بود ایشون مثل اونایی که همین الان هم خودشونو پشت خون شهدا مخفی کردن نبود ونیست حالا بیشتر برات میگم از ایشون ولی بدون اونایی که رفتن هم افسانه بودن وهم نبودن افسانه از این جهت مثل شهید چمران از لحظه شهادتش خبر دار بود وآدمای معمولی بودن از این جهت که چون ما آدمای معمولی هستیم اونارو معمولی میبینیم ولی به خود خدا اونا معمولی نبودن این جمله رو بخون چه كنم؟ كالبدم گنجايش روح بلندپروازم را ندارد، انگار ميخواهد آن را بشكافد و به پرواز درآيد، ولي چارهاي جز اين ندارم كه بين روح و كالبدم يك هماهنگي به وجود آورم و براي اينكه روحم را نرنجانم به خواستهاش جواب مثبت داده و راهي طريقالله ميگردم. شايد بتوانم از اين رنج روحي برهم و سبكبال و روشن ضمير در صف عاشقان قرار گيرد. /شهید بهروز رفيعا بازم بگو اونا افسانه نبودن ولی ای ذهن پرسش گروزیرآب زن من، اینو بهت بگم تو هم خوب آویزه گوشت کن اونا اگر هم افسانه نبودن افسانه بزرگی خلق کردن، بزرگترین افسانه عالم اولین جنگ توی تاریخ چندهزار ساله ایران که حتی یک وجب خاک از دست ندادیم . - ببین تو جدیدا خیلی خوب سخنرانی میکنیا ، مواظب باش ندزدنت ...... - وای خدا مردم از خنده یه آدم بی سوات داره حرفای گنده گنده میزنه آآآآآآآآآآآآخ دلم مواظبم به تو هم ربطی نداره تو مواظب باش باز نبرمت پیش شیطون !!!!!!!!!!! - وای بازم باید با هم دعوا کنیم ؟ واین درگیری همچنان ادامه دارد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 آبان1387ساعت 10:26 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
- اونا اینو نمی خواستن ... - آره مطمئنم، ولی نه مطمئن نیستم! - اونا اینو نمی خواستن ... یعنی چی اونا چی می خواستن؟ هی این جمله رو تکرار نکن خسته شدم از دستت داری با حرفات اعصابمو خورد میکنی بچه پررو - چرا میزنی خب ؟ - اصلا ولش کن اومدیم دو دقیقه درد دل کنیما - برو دنبال کارات، من باهات قهرم! - قهر قهر قهرتا روز قیامت ببین عزیز دل من درسته تو بهترین دوست منی درسته وقتایی که تنهام فقط تو پیشمی درسته این روزا خیلی باهاتم درسته تو مثلا ذهن منی درسته همیشه چیزای خوب خوب بهت یادمیدم تو هم حرف گوش میکنی ویاد میگیری، همه اینا درسته، ولی این دلیل نمیشه تو هم پررو بشی ومنو با خودت در گیر کنی من این روزا حوصله ندارم تو که خوب اینو میدونی ، حالا قهر نکن بنال ببینم چی میخوای بگی ، بی معرفت تو میمیری واضح تر برام حرف بزنی ؟ - آخ جون پس یادت باشه این بار تو منت کشی کردیا باشه ، من منت کشی کردم ازحضور محترمت هم عذر میخواهم راحت شدی؟ - باشه اگه قول بدی دفعه آخرت باشه باهات آشتی میکنم باز پررو شدیا ، چی برات سواله؟ زود باش کار دارم میخوام برم ولی به جون خودت اگه سر کار باشم دیگه نه من نه تو ! - ببین عزیزم من تو کارشون موندم - تو این موندم اونا چی میخواستن ؟ - تو این موندم اونا چجوری تونستن دل بکنن از همه اون چیزایی که باعث شده تو به دنیا دل ببندی هووووووووووووووووو عوضی من کی به دنیا دل بستم؟ - بس کن دیگه ! برای ذهن خودت که نمیتونی خالی ببندی آخ راس میگی یادم نبود دستم برای تو رو شده ، شیطون تو هم خوب بلدی آدمو ضایع کنیا ... این درگیری ادامه دارد...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 7:41 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
حباب ، حباب خیلی کلمه ساده ودر عین سادگی خیلی هم نکات آموزنده ای توش هست ، تا به امروز زیاد توجه به نکات آموزندش نداشتم شاید تو دوست خوبم هم نداشتی مگه نه؟ نمیدونم تا حالا با لوله خودکار حباب بازی کردی یانه ؟ من خیلی بازی کردم یادته وقتی حباب خیلی روی هوا به بالا می رفت چقدر شادی بهت هدیه میداد ؟ ولی وقتی زود می ترکید حالمون گرفته می شد دوباره سعی میکردیم این بار یه حباب بسازیم که بزرگتر باشه وبیشتر دوام بیاره ولی زهی خیال باطل حباب ، ساخته شده برا ترکیدن درست مثل غرور، که ساخته شده برای شکستن حباب رو خودمون می ساختیم واز ترکیدنش ناراحت می شدیم وغرور رو هم خودمون می سازیم واز شکستنش ناراحت میشیم مگه نه؟ امروز داشتم با یه عزیز حرف میزدم واز خودم تعریف میکردم داشتم یه حباب می ساختم اون دوست عزیز هم گوش داد، گوش داد وگوش داد ، موقع خداحافظی یه حرف زد حبابمو ترکوندمیخوای بدونی چی گفت ؟ گفت : مواظب حبابت باش نترکه بازم مثل همیشه رفتم تو فکر وای چقدر حباب تو زندگیم دارم تو تا حالا درباره حباب های زندگیت فکر کردی ؟ یکیش عشق، اون یکی غرور ، وای یکیش بی صداقتی نسبت به دوستام یکیش گناهانی که انجام میدیم وبه خودمون میگیم این که گناه نیست یکی دیگه هم این که دروغ میگیم حتی به شوخی یکی دیگه هم این که میگیم چشمهارو باید شست آخه تا کی آدم بایدچشمهاشو بشوره وبه قولی چشمهاشو ببنده به روی همه چیزبه روی سیاهی ها به روی نامردی ها به روی ... موقع نماز یه دعا کردم خودم خندم گرفت ، به خدا گفتم خدایا حباب های زندگی منو خودت بترکون نزار دیگران بترکونن آخه میگن تو ستار العیوب هستی تا اینجا هم ثابت شده به من که هستی ، هستی و خواهی بود ولی خدا چرا با این که هی پشت سر هم حباب هام میترکه بازم میرم دنبال ساختن یه حباب دیگه ؟ دعا کنیم حباب های زندگیمون زیاد نشه دعا کنیم حباب های زندگیمون رو خودمون شناسایی کنیم تا خدا نترکونده . همین...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 6:22 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
سلام عزیز دوباره شب، دوباره حس غریب تنهایی دوباره ایوون خونه بازم که این گل شب بو داره دلبری میکنه! هوا هم دیگه داره سرد میشه مثل روزایی که گرم بودنشون رو توی نبودن تو گم کردن .چقدر این فصل رو دوست دارم فصل هزار رنگ خدا فصل همه آدمایی که دلشون تنگه، فصل اونایی که یه روزایی یه حس لذت بخش در عین حال عذاب آور توی وجودشون بوده . بگذریم عزیز! چند روزه کمتر شیطونی میکنم کمتر میخندم کمتر شوخی میکنم حتی غذا هم کمتر میخورم نمیدونم چرا ! شاید بازهم با خودت فکر کنی با یه آدم روانی یا یه کسی که همش توی توهمه طرفی ولی به جون خودت این توهم رو خیلی دوست دارم تو هم به خاطر این که من دوست دارم به روی خودت نیار ، باشه؟ بزار توی توهم خودم بمونم ، بزار خودمو گول بزنم که همیشه باید با واقعیات زندگی کنار اومد واونارو قبول کرد خنده داره حرفم درباره توهم بود ولی رسیدم به واقعیت اونم چه واقعیتی ، واقعیت زندگی ... بعدا دربارش بیشتر حرف میزنیم فعلا میخوام سوار یکی از این برگا ی زرد پاییزی بشم وخودمو گول بزنم که میشه به شوق فرداهای بهتر شبهای سرد پاییزی این روزهارو توی ایوون خونه کنار گلدون خوشگل شب بو با بوی مست کنندش تا کنار ماه پرواز کرد و ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 آبان1387ساعت 12:13 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
سلام بازم رفتیم خیلی هم لذت بخش بود حد اقل برا من لذت بخش بود تو رو نمیدونم شاید با خودت بگی این آدم دیوانه شده ولی به خدا برای فرار از این غروبای جمعه هر کلکی که بگی سوار کردم اما نمیشه خب دست خودم نیست هفته پیش همین ساعتا بود بهت گفتم دل که پر بزنه ، پر زده دیگه نمیتونی برش گردونی اون موقع که داشتم میبردمت زیارت با خودم گفتم حتما تو دلش داره میخنده وبا خودش میگه این طرف خیلی دچار توهم شده ولی.... چه ميفهميد از حال دل من
حالا که داری با خودت فکر میکنی من توهم زدم یه کم با دقت تو این جمعیتو بگرد شاید خودتو پیدا کردی باورت بشه که تو هم تو اون جمعیت هستی تو هم مثل من برو تو توهم تا باشه از این توهما
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 3 آبان1387ساعت 6:48 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
عزیز! میدونی دل که دست خود آدم نیست وقتی پر بکشه ، پر کشیده دیگه هم نمیتونی برگردونی سر جاش. معلوم هم نیست روی بوم چه دلتنگی ای بشینه این یکی از خصوصیات دل ما آدماس کاریش هم نمیشه کردفقط باید حواسمون باشه قبل از این که دل پر بکشه جوری تربیتش کرده باشیم جایی که میشینه ارزش نشستن داشته باشه . خیلی باید از خدا ممنون باشیم که غروب رو آفرید با اون رنگ اسرار آمیز و اون حس دلتنگیش. باید ممنون خدا باشیم از این که غروبای جمعه رو آفرید باید ممنونش باشیم که دلمونو غروبای جمعه پر میده جاهای خوب. آخه همیشه که آدم غروبای جمعه نباید یاد گناهاش وامام زمانی(عج) که داره برای گناهاش گریه میکنه بیفته. عزیز! وقتی بهت گفتم دلم گرفته تو فکر کردی دلم برا دنیا گرفته، فکر کردی زخم عشق کهنه قدیمیم باز سر باز کرده بهم گفتی: تو که نباید دلت بگیره! ولی اون موقع کاش پیشم بودی می دیدی که یه حلقه اشک چشمامو گرم کرده آخه اون موقع داشتم توی عکسام دنبال یه عکس میگشتم یه دفعه چشام افتاد به این عکسه دلم رفت کاش بهت نمیگفتم که تو هم فکرای دیگه نکنی ولی حالا که گذشته به قول خودم بی خیال کاش تو هم دلت همیشه تنگ چیزای خوب باشه نه دنیا .آخه جایی که من دلم براش تنگ شده میگن مال دنیا نیست یه تیکه از بهشت خداست . میدونی عزیز اونایی که رفتن کربلا این حرف منو متوجه میشن دقیقا از شب پنج شنبه تا غروب جمعه انگار تو کربلا یه خبردیگه ای میشه منتظر نشین برات بگم چه خبره . پاشو با هم بریم اول میریم تل زینبیه (س) الان دیگه از این بالا داریم تو گودال قتلگاه رو میبینیم اینجا همونجایه که میتونی همه روضه هایی که از بچگی شنیدی رو جلوی چشمات تجسم کنی حالا بیا با هم بریم کف العباس(ع) اینجارو قشنگ یادت باشه آخه اون یکی دست علمدار یه کم پایین تره اینجا تازه یه سوال تو ذهنت شکل میگیره چرا این دوتا دست این همه از هم دورن ؟ خب بدو بریم دارن اذان میگن بریم حرم سقا برای نماز خب بعد از نماز من دیگه باهات نمیام باید تنهایی بری پیش امام (ع) منم تنهایی میرم بهت گفته بودم من زیارت تنهایی دوست دارم فقط یه نکته بهت بگم به فاصله بین قتلگاه امام (ع) با ضریح نورانیش زیاد توجه کن ! کاش تو هم طعم این زیارت همیشه تو دلت بمونه تا متوجه بشی که دل آدما بعضی وقتا برای غروبای کربلا تنگ میشه ! خسته ۲۶/۸/۸۷ غروب یه جمعه که دلم گرفته بود |
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 مهر1387ساعت 7:31 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
امروز یکی از دوستانی که باهاش حرف میزنم و خیلی دلش میخواد که بدونه من درموردش چه فکری میکنم توی صحبت هاش یه عکس برام فرستادکه منو یاد شهدا و مرگ انداخت این چندمین باری بود که از حرفای این دوست به یاد شهدا میفتم که خیلی به فال نیک میگیرم این اتفاق چندباره رو . مرگ آگاهی نفس های انسان گام هایی است که به سوی مرگ برمی دارد. حضرت علی (ع) سخنانی از این دست که مالامال از مرگ آگاهی باشد بسیار دارند. مرگ آگاهی کیفیت حضور مردان خدا را در دنیا بیان می دارد. تا آنجا که هر که مقرب تر است مرگ آگاه تر است. و بر این قیاس باید چنین گفت که حضور علی علیه السلام در عالم ،عین مر گ آگاهی است. مر گ آگاهی یعنی که انسان همواره نسبت به این معنا که مرگی محتوم را پیش رو دارد آگاه باشد و با این آگاهی زیست کند و هرگز از آن غفلت نیابد. مردمان این روزگار سخت از مرگ می ترسند و بنابراین شنیدن این سخنان برایشان دشوار است. اما حقیقت آن است که زندگ انسان با مرگ در آمیخته است و بقایش با فنا. پیش از ما میلیاردها نفر بر روی این کره ی خاکی زیسته اند و پس از ما نیز. اگر مولا علی علیه السلام می فرماید: « والله ابن ابی طالب با مرگ انسی آن چنان دارد که طفلی به پستان مادرش.» این انس که مولای ما از آن سخن میگوید چیزی فراتر از مرگ آگاهی است؛ طلب مرگ است. طلب مرگ نه همچون پایانی بر زندگی. مرگ پایان زندگی نیست. مرگ آغاز حیاتی دیگر است؛ حیاتی که دیگر با فنا و مرگ در آمیخته نیست. حیاتی بی مرگ و مطلق. زندگی این عالم در میان دو عدم معنا می گیرد؛ عالم پس از مرگ همان عالم پیش از تولد است و انسان در بین این دو عدم فرصت زیستن دارد. زندگی دنیا با مرگ در آمیخته است؛ روشنایی هایش با تاریکی، شادی هایش با رنج، خنده هایش با گریه، پیروزی هایش با شکست، زیبایی هایش با زشتی، جوانی اش با پیری و بالاخره وجودش با عدم.حقیقت این عالم فنا است و انسان را نه برای فنا، که برای بقا آفریده اند: « خلقتم للبقا لا للفناء واسمعو دعوة الموت آذانکم قبل ان یدعی بکم»؛ دعوت مرگ را به گوش گیرید، پیش از آنکه مرگ شما را فرا خواند. و همه ی این سخنان از سر مرگ آکاهی است و راستش، لذت زندگی مرگ اگاهانه را جز اولیای خدا کس نمی داند؛ این لذتی نیست که به هر کس عطا کنند. تنگ نظری است اگر به مقتضای تفکر رایج به این سخن پشت کنیم و بگوییم : « تا کجا از مرگ می گویید؟ کمی هم در وصف زندگی بسرایید! دل بستن در دنیا دل بستن در فناست و مرگ بر ما سایه افکنده است. این علی است که چنین می فرماید. همانکه راه های آسمان را بهتر از راه های زمین میشناسد. سخنان او سروده هایی شاد و مفرح در وصف زندگی است. آن زندگی که با زهر فنا و مرگ در نیامیخته است. منتهی غفلت زدگان بیشتر می پسندند که با غفلت از مرگ، به سراب شادی های آمیخته با غصه دل خوش کنند. بگذار چنین باشد. اما اگر اولیای خدا در جستجوی فنای فی الله هستند، بقای حقیقی را طلب کرده اند. بودنی را که از دسترس مرگ و فنا و رنج و غصه و شکست دور باشد.
به سخن علی علیه السلام گوش
بسپاریم: «دلهاتان را از دنیا بیرون
کنید، پیش از آنکه بدن های شما را
از آن بیرون ببرند. »
شادی روح همه شهدا نه صلوات
بفرستیم نه فاتحه بخونیم فقط
پاهامون رو روی خونشون نذاریم
همین وهمین
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 8:18 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
کاش باز بچه می شدم کاش باز بچه می شدم
کاش باز خنده می شدم گریه بی بهانه می شدم
کاش باز شیشه نازک دلم می شکست به هر بهانه ای
کاش همدم غریبی دلم باز می شد کفشدوزکی عزیز
کاش بازی تمام زندگی لی لی های کودکانه بود
کاش داستان زندگی مثل خاله بازی کودکانه بود
کاش قهرهای زندگی مثل کودکی بی غرور و بچه گانه بود
کاش کودک درون دل می نشست لحظه ای کنار دل
23/7/87خسته
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 مهر1387ساعت 9:21 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
خیره میشم به نگاهت می شینم کنار یادت یادگاری می نویسم توی دفتر خیالت می نویسم یاد من باش وقتی که بارون میباره می نویسم مهربون باش همیشه با فصل پاییز می نویسم که زمستون همیشه یاد بهاره خیره میشم به نگاهت می شینم کنار یادت مثل یک ماهی مرده توی برکه خیالت می بره جریان عشقت منو تا اعماق خیالت خیره میشم به نگاهت می شینم کنار یادت مگه میشه ، مگه میشه ؟به جون خودت نمیشه یاد تو پیر نمیشه ، کم نمیشه ،هیچ موقع از تو دلم پاک نمیشه خسته ۱۰/۷/۸۷ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 15 مهر1387ساعت 1:30 بعد از ظهر توسط خسته |
|
سلام داري ميري ؟ نميشه يه كم ديگه پيشم بموني ؟ آخه ... آخه ... من هنوز دوست دارم تو بغلت بمونم هنوز دوست دارم دستم تو دستات باشه نرو ديگه راستي ببينم اگه بري كي بر ميگردي؟ واي تا يه سال ديگه بر نميگردي ؟ اين كه خيلي بده ببين اگه بري من بازم آدم بدي ميشما اگه بري دلم برات خيلي تنگ ميشه خيلي براي شبهايي كه با هم بوديم براي سحرهاي پر رمزو رازت برا ي روزه كله گنجيشكي بچه كوچولوها ببين اگه بري يعني ، يعني ... ديگه خبري از سفره افطار نيست ؟ كاش مي شد نري آخه تازه به هم عادت كرده بوديم باشه حالا كه ميخواي بري برو ولي... اگه بري باز ميرم تو كما ي گناه باز توي روز مرگي اين دنيا غرق ميشم باز يادم ميره يه نفر اون بالا دو چشمي كه نه با چشم همه فرشته هاش مواظبمه عيب نداره برو به قول يه بنده خدايي هر اومدني يه رفتني داره ولي... ولي... چجوري خاطره شب پانزدهمتو فراموش كنم؟ خودت بگو چجوري واي كه دلم برا شباي قدر يه ذره ميشه بزار حالا كه داري ميري محكم تو آغوش بگيرمت ميخوام گرماي وجودت تا سال ديگه كه ميايي توي تنم بمونه تو هم برام دعا كن سال ديگه كه ديدمت بتونم تو صورتت نگاه كنم راستي يادت نره سلام منو به خدا وهمه فرشته هاش برسون خدا حافظ ماه خوشگل خدا رمضان خسته 25رمضان سال 1387
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 9 مهر1387ساعت 1:28 بعد از ظهر توسط خسته |
|
نقطه سر خط خدا جون ديگه دارم خسته ميشم، توي اين شهر دل افسرده ميشم توي اين شهر خراب آباد ما ،پر ه از نيرنگ وريا نقطه سرخط توي كوچه هاي قلب آدماش پره از خون سياه روي لبهاشون پر ازحرف سفيدي و دلاشون سياه شده نقطه سر خط آره خب منم يكي از همين عروسكاي شهر اسباب بازيام ولي مگه عروسكا دل ندارن؟ به خودت قسم عروسكا دلاشون از ما آدما نماها، نازك تره نقطه سرخط اونا با لالايي يه بچه كوچيك زود ميخوابن بدون طلبكاري به آدم كوچولوهای شهر ما ياد ميدن كه اگه بزرگ شدي به همه آدماي روي زمين بدون طلبكاري سلام كنين نقطه سر خط خدا جون نميدونم چرا جنس ناب عاشقي ناياب شده عشقامون همه از جنس تقلبي و ناپاك شده نقطه سر خط خدا جون تن فروشي براي عروسكاي شهر ما يه مد شده توي بازي خاله بازي عروسك خوب بازيمون تنها شده نقطه سر خط براي بقاي زندگي دروغ گويي و گول زدن واجب شده براي تنها نموندن توي اين شهر دروغ همرنگ جماعت شدن واجب شده نقطه سر خط خدا جون من كه ميدونم آخرش تو اين شهر شلوغ توي نقطه سر خط امتحاناي بزرگت رد ميشم نقطه سر خط پس يه بزرگي كن خودت به وقت امتحان به ما عروسكاي درس نخون از روي كرامت و مهربوني يه كم تقلب برسون خسته 5/6/87
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 9 شهریور1387ساعت 12:45 بعد از ظهر توسط خسته |
|
نقطه سر خط هميشه اولين خط نوشته هامون با ياد تو شروع ميشه اما كمتر از خودت وخودمون با هم ديگه حرف ميزنيم ميخوام اين بار با خودت شروع كنم خداي خوب ومهربون ميخوام اززرنگي بنده هات بگم از پررويي آدما بگم همونايي كه اگه امون بدي ميخوان بيان جاي خودت بزار برات ساده بگم ما وقتي با مهربونيات كار داريم خداموني نقطه سر خط باورش سخته خدا جون تو اون بالايي باورش سخته خدا جون تو هميشه بيداري باورش سخته خدا جون تو هميشه با مايي باورش سخته كه تو يار مظلومايي نقطه سر خط هميشه بچگيا وقتي پاي دوست داشتنه تو بود با همون عقل كم و كوچيكمون يه دونه ميخواستيمت ولي حالا كه بزرگ شديم همون يه دونه هم زياديه از سرمون خيلي سنگينه تو رو يه دونه دوست داشته باشيم آخه جاي دوست داشتن تو توي قلبمون پر شده از نيرنگ وريا نقطه سر خط هميشه تو سختيا بعد همه سراغ خدا ميريم هميشه سنگ رفاقت با خدا به سينه هامون ميزنيم ولي وقت امتحان يواشكي از ياد اون جيم ميزنيم نقطه سر خط همه سر گردونيم توي اين جنگل بي درخت وبرهوت وقت رسيدن تازه ميفهميم كه وقت رفتنه وقتي ميرسيم ته خط تازه ميفهميم كه بايد بنويسيم نقطه سرخط خسته ۴/۶/۸۷
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 4:4 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
خاطره ها خاطره ها خاطره ها در گذرگاه زمان عشق ها مي ميرند شايد آن روز كه ثالث مي گفت وفقط خاطره هاست كه چه شيرين وچه تلخ دست ناخورده به جاي مي مانند نميدانست كه خاطره ها عشق را مي سازند رنگ ها درخيمه شب بازي دهر رنگ جدايي دارد رنگ شب در طلاقي با صبح طعم جدايي دارد مي روند ثانيه ها، ساعت ها پابه پا با غم ها خنده ام مي گيرد از بايد ها ، شايدها ، از سكوت آيينه ها شايد اين آيينه ها به من وتو دروغ مي گويند آري همه در وادي عشق وجنون به من تو دروغ مي گويند نكند كه من وتو در گذر گاه زمان با دروغي كوچك بزنيم خنجري از پشت به عشق مگر اين عشق چه گناهي دارد كه شده بازيچه هر نا وارد خسته 18/5/87 |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 9:42 قبل از ظهر توسط خسته |
|
از حضورت خسته ام اي جاودانه در دلم از نيازم خسته ام اي گم ترين گم گشته ام خود را دگر گم كرده ام شايد تو پيدايم كني پيدا نما آخر مرا در ظلمت ويرانكده ديگر مرا با خود ببر خسته شدم از ميكده اي آتش آتشكده بشكن تو رسم ميكده خاموش كن اين شعله را بشكن تو جام پر زمي در اين خرابستان غم شادي بريز در جام مي بازي مكن با قلب من مات است شاه ميكده پيدا نما اين گم شده خسته شدم از ميكده خسته 4/۴/87
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 5:57 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
خیلی وضع خراب شده مهربونی گرون شده عاشقی کوپنی شده فکر هر شب آدما حساب کتاب پول شده خنده ها زورکی شده دوستیا آبکی شده خدا جون گفتنامون همه دروغکی شده همه بازيگر شديم براي هم بزار تا برات بگم چشم چشم دو ابرو دماغو دهن یه گردو چشما! رنگ آسمونو جای آبی ، سربی وتیره میبینه جلفی رو جای زیبایی میبینه هميشه بسته ميشه روي خوبي ها اما نميدونم چرا ريز بين شدن روي بدي ها لبها ! حرف میزنن اما حرفامون، حرف گرگ بودنه توی پوست بزغاله گوشها! برای حرف حق کر میشه اما موسیقی دنیا برا گوش یه مرحمه حالا میرسیم به دماغو دهن ویه گردو دماغا جراحی شده برای نفس کشیدن غرور دهنا باز شده برای گفتن دروغ اما گردو کدومه ؟ خب معلومه گردوی ما پوک شده
مغزامون پراز تار عنکبوت شده حالا حق دارم بگم؟ وضع به جون همه خوبا، خیلی خر تو خر شده خسته 3/5/87 |
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 مرداد1387ساعت 2:58 بعد از ظهر توسط خسته |
|
باز دوباره تنهایی شب باز دوباره بی کسی من باز دوباره تنها نشستن کنار ایوون خونه باز دوباره صدای مادر! پاشو بیا شدی دیوونه ؟ باز دوباره تکرار این حرف باز دوباره اخمو شدی تو ؟ باز دوباره تنهام گزاشتن چشمای پر از شرابت باز دوباره سیاهی شب دنبال رد نگاهت باز دوباره شادی حرومه اما جاش غم بی شماره باز دوباره یکی صدام کرد نکنه بازم خیاله؟ باز دوباره رویای خیس با تو بودن زیر بارون باز دوباره نم نم اشکام دنبال لمس نگاته باز دوباره قافیه شعر گم شده تو باز دوباره باز دوباره خدانگهدار حرفای یک دل خسته
خسته ۳۱/۴/۸۷
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 10:15 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
تقدیم به چشمهای گل زیبای آفرینش
میزاری اشک بشم مهمون چشمات بشم
ولی آقابین هزارتا گل یاس چی میشه یه خار باشه اگه دوست داری میون باغ گل خار نباشم روی هر چی بدیه چشمای نازتو ببند خسته 26/4/87 |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 6:16 بعد از ظهر توسط خسته |
|
هوای این حرم آقا دل منو جلا میده
کاشکی میزاشتی بمونم تو آغوشت تا همیشه
وقت خداحافظیه دلم چقدر احساسیه
وقت خدا حافظیه چشمام چقدر بارونیه
جان جوادت آقا جون یه کم به من محل بزار
مثل همه کبوترات برا دلم ضریح بساز
دلم رو بهت میدم پیشت بمونه تا بیام
به جون اون کبوترات دوست دارم قد خدا
آقا برام دونه بریز مثل همون کبوترات
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 تیر1387ساعت 7:59 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|