![]() |
![]() |
|
| عقده گشایی یک ذهن خسته |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 تیر1388ساعت 5:57 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 7:11 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
چندتا صوت مخصوص شهادت حضرت زهرا (ع) به علت کمبود وقت مطلب دیگه ای نتونستم آماده کنم التماس دعا حاج سعید حدادیان حاج حسن خلج حاج حسن خلج
سیدمجید بنی فاطمه حاج حسن خلج |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 5:16 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
مرا كسي نساخت٬ خدا ساخت٬ نه آنچنان كه كسي مي خواست كه من كسي نداشتم ٬كسم خدا بود٬ كس بي كسان ! او بود كه مرا ساخت آنچنان كه خودش خواست٬ نه از من پرسيد٬ نه از آن "من ديگرم"! ...... بهترين فرشته ها همين شيطان بود. مرد و مردانه ايستاد و گفت : نه سجده نميكنم٬ تو را سجده ميكنم اما اين آدمكهاي كثيفي را كه از گل متعفن ساخته اي٬ اين موجود ضعيف و نكبتي را كه براي شكم چرانيش خدا و بهشت و پرستش و عظمت و بزرگواري و آخرت و حق شناسي و محبت و همه چيز و همه كس را فراموش ميكند سجده نميكنم! من از نورم٬ ذاتم از آتش پاك و زلال بي دود است٬ من اين لجنهاي مجسم پليد پست را سجده كنم...؟ ..... الان كه خدا و شيطان بيايند و يك نگاهي به اين بچه هاي قابيل بيندازند٬ شيطان سرش را بالا نميگيرد و سينه اش را جلو نمي دهد؟ آن رجز "فتبارك الله" براي همين ها بود؟ يا براي قربانيان بي دفاع اينها؟ ..... ناگهان خداوند خدا٬ دستهاي بزرگ و زيبايش را٬ دستهايي كه معجزه خلقت و حيات از آن دو سرزده اند در سينه فضا پيش آورد ... كوهي از آتش ٬ آتش ديوانه و گدازان و بيقرار در كف دستهاي وي پديد آمد ...وحشت همه كائنات را ساكت كرده بود. ناگهان نداي خداوند خدا٬ هستي را در سكوت عدم فرو برد. ندا آنرا بر كوهها و صحراها و درياها عرضه ميكرد٬ هيچيك را از وحشت ياراي پاسخي نبود . دشتهاي پهناور دامن فرا چيدند٬ درياها پا به فرار نهادند٬ همه از برداشتنش سرباز زدند٬ من برداشتم! ما برداشتيم!! خداوند خدا در شگفت شد و در حاليكه بر چهره اش گل سرخ شادي ميشكفت و شهد محبتي از لبخند زيباي لبانش ميريخت گفت : آه! كه چه سخت ستمكار ناداني!! دکتر شریعتی روحش شاد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 10:35 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 29 مهر1387ساعت 7:13 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
فکر میکنم این مطلب تکراری باشه ولی باز بخونین خیلی با دقت تو نمي داني كه زنده ماندن دردناك ترين حادثه است؟ چه نابينايانند آنها كه اين شهر را شلوغ مي بينند و چه ساده لوح كه از جمعيت سخن ميگويند! سرشماري ميكنند و بعد شماره عجيبي از نفوس اعلام ميكنند و باور هم دارند. درست هم هست منتها صفرها را بيهوده به حساب مي آورند. صفر صفر است هر كجا كه قرار گيرد. كو جمعيت؟ چگونه از اين همه خالي بودن اين همه بي كسي اين همه خلوت به وحشت نمي افتند؟ كو كسي؟ چه خوشبخت است آنكه كسي را دوست مي دارد. عشق مي ورزد. او روي زمين در ميان اين كوچه و بازار انبوه سايه هايي كه چون اشباح خالي ميگذرند يكي را مي بيند .احساس مي كند كه در ميان اين خلوت خالي يكي وجود دارد هر جا او نيست كسي نيست هيچ كس را نمي بيند تنهايي است و خلوت و تعطيل! هر جا او هست جمعي هست شلوغ و بيا برو. در اين كوير خلوت سايه دهي و صداي پاي آدميزادي را مي بيند و مي شنود
زنده یاد دکتر علی شریعتی روحش شاد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 مهر1387ساعت 9:43 بعد از ظهر توسط خسته |
|
تو نمي داني كه زنده ماندن دردناك ترين حادثه است؟ چه نابينايانند آنها كه اين شهر را شلوغ مي بينند و چه ساده لوح كه از جمعيت سخن ميگويند! سرشماري ميكنند و بعد شماره عجيبي از نفوس اعلام ميكنند و باور هم دارند. درست هم هست منتها صفرها را بيهوده به حساب مي آورند. صفر صفر است هر كجا كه قرار گيرد. كو جمعيت؟ چگونه از اين همه خالي بودن اين همه بي كسي اين همه خلوت به وحشت نمي افتند؟ كو كسي؟ چه خوشبخت است آنكه كسي را دوست مي دارد. عشق مي ورزد. او روي زمين در ميان اين كوچه و بازار انبوه سايه هايي كه چون اشباح خالي ميگذرند يكي را مي بيند .احساس مي كند كه در ميان اين خلوت خالي يكي وجود دارد هر جا او نيست كسي نيست هيچ كس را نمي بيند تنهايي است و خلوت و تعطيل! هر جا او هست جمعي هست شلوغ و بيا برو. در اين كوير خلوت سايه دهي و صداي پاي آدميزادي را مي بيند و مي شنود. دکتر علی شریعتی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 9:22 قبل از ظهر توسط خسته |
|
توضیحی بر این نوشته: دکتر شریعتی انسانها را بر چهار گروه متفاوت تعریف نموده که دانستن این چهار گروه شاید خالی از لطف نباشد 1. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند. 2. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بی شخصیتاند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهاشان یکی است. 3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم. 4. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 31 تیر1387ساعت 3:18 بعد از ظهر توسط خسته |
|
هنر من و بزرگترین هنر من: فن زیستن در خویش. همین بودکه مرا تا حال زنده داشت. همین بود که مرا از اینهمه دیگرهاو دیگران بیهوده مصون می داشت. هر گاه با دیگران بودمخود را تنها می دیدم. تنها با خودم، تنها نبودم اما، اما اکنوننمی دانم این "خودم" کیست؟ کدام است؟هر گاه تنها می شوم گروهی خود را در من می آویزند که منم و من با وحشت وپریشانی و بیگانگی در چهره هر یک خیره می شوم و خود رانمی شناسم! نمی دانم کدامم؟می بینی که چه پریشانی ها دربکاربردن این این ضمیر اول شخص دارم، متکلم! نمی دانم بگویم از اینها من کدامم یا از اینها من کدام است؟ پس آنکه تردید می کند و در میان این "من" ها سراسیمه می گردد ومی جوید کیست؟ من همان نیستم؟ اگر آری پس آنکه این من را نیز هم اکنون نشانم می دهد کیست؟اوه که خسته شدم! بایدرها کنم. رها میکنم اما چگونه می توانم تحمل کنم؟تا کنونهمه رنج تحمل دیگران را داشتم و اکنون تحمل خودم رنج آورتر شده است. می بینی که چگونه از تنهایی نیز محروم شدم؟ بر گرفته شده از:«هبوط در کویر» دکتر علی شریعتی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 25 تیر1387ساعت 10:54 بعد از ظهر توسط خسته |
|
پروردگارم ،مهربان من از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است و هر زمزمه ای بانگ عزایی و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی در هراس دم می زنم در بی قراری زندگی می کنم و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است من در این بهشت ، همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم تو قلب بیگانه را می شناسی که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی "کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"
بود "دردم"؛ "درد"بی کسی دکتر علی شریعتی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 23 تیر1387ساعت 9:29 قبل از ظهر توسط خسته |
|
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 9:27 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|