تبليغاتX
خسته. آدمی که محاصره شده است
عقده گشایی یک ذهن خسته

بیاخونه جدیدم دیگه اینجا

 

فعالیت نمیکنم

بیا خونه جدیدم دیگه اینجا

 

فعالیت نمیکنم

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 تیر1388ساعت 5:57 بعد از ظهر  توسط خسته | 

از این به بعد در پرشین وبلاگ منتظر دوستان خوبم هستم

http://zehnekhaste.persianblog.ir/

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 7:11 بعد از ظهر  توسط خسته | 

چندتا صوت مخصوص شهادت حضرت زهرا (ع)

به علت کمبود وقت مطلب دیگه ای نتونستم آماده کنم

التماس دعا

حاج سعید حدادیان

حاج حسن خلج

حاج حسن خلج

 

سیدمجید بنی فاطمه 

حاج حسن خلج

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 5:16 بعد از ظهر  توسط خسته | 

ای سبز رو به زرد

لطفا به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 4:6 بعد از ظهر  توسط خسته | 

تا نیاید نرگش !!!!!!!!!!!

لطفا به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت 9:51 بعد از ظهر  توسط خسته | 

برای ظهورش دعا کافی نیست !!!!!!!!!!!!

لطفا به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 7:19 بعد از ظهر  توسط خسته | 

غم محوی میان چشمش ... 

شاید از کوچ زود زهرا(س) بود

برای شنیدن صوت پلی کنید و کمی صبر نمائید

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط خسته | 

السلام علیک یا فاطمه(س) 

سرمایه

لطفا برای شنیدن صوت پلی کنید وکمی صبر نمائید

+ نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط خسته | 

یا صاحب الزمان (عج) 

یا حضرت زهرا(س)

شعر برگرفته از وب

برای شنیدن صوت پلی کنید و صبر نمائید

+ نوشته شده در  جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط خسته | 

 

باور نمی کنم !!!!!!!!!!!

 

این دلخوشی کجاست که تو زود می رسی؟

 

در یک پگاهِ جمعه ی موعود می رسی؟


سهراب مُرد، رستمِ بیچاره سکته کرد


آیا شما همیشه چنین زود می رسی؟!

 


بعداز سه بار جنگ جهانی و قتل عام


در بدترین زمانه ی موجود می رسی!!




اخبار گفت: منتظر مقدم توائیم


او در ادامه اش که نیفزود می رسی



 
این فرش از جوانی خود بود منتظر


وقتی که مُـرد قالی و٬ فرسود می رسی!




تا بود ناز کردی و پیشش نیامدی


حالا که شاعرت شده نابود٬ می رسی



 
آقا! جسارتاً به شما عرض میکنم:


باور نمی کنم که شما زود می رسی

منبع اینترنت

لطفا برای شنیدن صوت پلی کنید

والبته کمی هم صبر کنید

+ نوشته شده در  جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط خسته | 

دل اگر هست دل زینب کبری باشد  

ضمن تبریک به مناسبت میلاد اسوه صبر و استقامت حضرت زینب کبری(س)

نظر دوستان عزیز را به قسمتی از سخنرانی استاد رحیم پورازغدی در این رابطه جلب می کنم

لطفا پلی کنید   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط خسته | 

درآ موعود...

 

در آ موعود...

در آ موعود! حُسن مطلع اين شعر، نام توست


و با هر واژه ضرباهنگ خوش آهنگ گام توست


سرانگشتانم از موسيقي الهام تو رقصان


و اين گُل نغمه‌ها آکنده از عطر کلام توست


مرا آتش نزد اين مستي جام از پي هر جام


که افروزندة اين دور بي‌فرجام، جام توست


بياور فصل‌ها را بويي از ارديبهشت عشق

 
شميم اين شقايق‌زارها، مست از مشام توست


غروبي آفتابي شو که آيينه در آيينه


تمام چشم‌ها مشتاق خورشيد هُمام توست


پر از رنگين‌کمان است آسمان در رقص پرچم‌ها


برافراز آن شکوه سبز را، گاهِ قيام توست


ببين منظومه‌هاي آفرينش رو به پايانند


سراپا شور! گُل کن، نوبت حُسن ختام توست



محمدتقي اکبري

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط خسته | 

تو بیایی...

تو بيايي...

بي‌تو اينجا همه در حبس ابد تبعيدند


سال‌ها، هجري و شمسي، همه بي‌خورشيدند


از همان لحظه که از چشم يقين افتادند


چشم‌هاي نگران، آينة ترديدند


نشد از ساية خود هم بگريزند دمي


هر چه بيهوده به گِرد خودشان چرخيدند


چون به جز سايه نديدند کسي در پيِ خود


همه از ديدن تنهايي خود ترسيدند


غرق درياي تو بودند، ولي ماهي‌وار


باز هم نام و نشان تو ز هم پرسيدند


در پيِ دوست همه جاي جهان را گشتند


کس نديدند در آيينه، به خود خنديدند


سير تقويم جلالي به جمال تو خوش است


فصل‌ها را همه با فاصله‌ات سنجيدند


تو بيايي، همه ساعت‌ها، ثانيه‌ها


از همين روز، همين لحظه، همين دم عيدند

زنده یاد قیصر امین پور

شادی روحش...

تو بیا...

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 فروردین1388ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط خسته | 

امام زمان (عج)

+ نوشته شده در  جمعه 25 بهمن1387ساعت 6:36 بعد از ظهر  توسط خسته | 

ما شبی دست برآریم ودعایی بکنیم

+ نوشته شده در  جمعه 4 بهمن1387ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط خسته | 

یا صاحب الزمان (عج)

چه می شد اگر روزگــارم توباشــی

خــــزانم تو باشـی بهــــارم توباشـی

خدا خواست این قدر تنهــا نباشـــم

گــــــل باغ بی بـرگ و بارم تو باشـی

شنیــدم که می آید از سمت بــاران

بهــــــاری که امیــــدوارم تــو باشــی

الهی کــه تا آخر عمر تنها کسـی را

که من دوست دارم توباشی توباشی

فقط یک هـــوا دارم این که همیشـه

به هرجـا که پا می گــــذارم تو باشی

دلــــم دیگر از درس و دفتـــر گرفتــه

نمی شد که آموزگــــارم تو باشـــــی

کمی کودکـــانه است امــا نمی شد

که اسب توباشم ســـوارم تو باشـی

صدایم کن ازحجم این بی کسی هـا

کنـــــار تو باشم کنـــــارم تو باشـــی

تو باشی و بعـــد از تو دنیــــا نباشــد

تو باشی و لیـــل ونهــــارم تو باشی 

خـــدا خواست چشمـم براه تو باشد

که مهتاب شبهـــای تــارم تو باشی

به پایـــان شعـــــرم رسیــدم الهـــی

که پایــان این انتظــــــارم تو باشــی

برگرفته از وب

دلم گرفته 

+ نوشته شده در  جمعه 29 آذر1387ساعت 1:29 بعد از ظهر  توسط خسته | 

جمعه

وقتى مى خواهم تاريخ بالاى صفحه را بنويسم؛ گوشه اش طورى كه فقط خودم ببينم مى نويسم: جمعه و او نيامد!
 همكلاسى ام از گوشه عينكش نگاهش را قل مى دهد روى دفترم. نگاهش را مى اندازم روى دفتر خودش. دفترم را مثل بچه هاى كوچكى كه مى خواهند كسى از رويشان تقلب نكند تا مى كنم.
 همكلاسى ام چشم غره مى رود و نگاهش را از روى دفترش برمى دارد و مى گذارد روى تخته كلاس. معلم همكلاسى كنار دستم را صدا مى زند و او مى رود.
 گوشه تاريخ دفترش طورى كه فقط خودش ببيند مى نويسم: جمعه و او نيامد! برمى گردم و پشت سرم را نگاه مى كنم. هيچ كدام از بچه هايى كه پشت سرم نشسته اند حواسشان به من نيست.
 روى دفتر هر دويشان بزرگ مى نويسم: جمعه. هر دويشان بر سرم فرياد مى زنند. معلم به سمت ميز من مى آيد. نگاهش را به نگاهم گره مى زند. يك گره كور. كه من هرچه تلاش مى كنم؛ نمى توانم بازش كنم. مى گويد: خودكار نو خريدى؟ روى دفتر خودت امتحانش كن.
 كلاس غرق خنده مى شود. قسمتى از گره كور نگاه را باز كرده ام. اما نمى دانم چرا گوشه سمت چپش باز نمى شود.
 معلم مى گويد: بفرماييد بيرون. حس مى كنم دنيا بر سرم خراب شده است. گره كور باز مى شود. از جايم بلند مى شوم. راهروى ميان نيمكتها را طى مى كنم. نزديك تخته مى رسم ... گچ را برمى دارم. و روى تمام فرمولهاى شيمى و مسئله هاى فيزيك و اتحادهاى رياضى و تاريخهاى ادبيات و اشعار كى و كى و كى بزرگ مى نويسم: امروز جمعه است. كسى منتظر نيست؟
 برمى گردم و پشت سرم را نظرى مى اندازم. انگار خواب مى بينم. كلاس غرق در اشك شده است. و جمله خودم صدها بار جلوى چشمانم مى رود و مى آيد: امروز جمعه است ... كسى منتظر نيست؟ معلم به سمت تخته مى آيد.
 همه اعداد و فرمولها و جملات را پاك مى كند و با خط درشت مى نويسد: درس امروز؛ درس انتظار! و بچه ها كنار تاريخ بالاى صفحه شان طورى كه فقط خودشان ببينند مى نويسند: جمعه و او نيامد!
 اما معلم گوشه تخته كنار تاريخ طورى كه همه بچه هاى كلاس ببينند مى نويسد: تا جمعه دگر انتظارها باقى است!

نیکوکلینی

جمعه


+ نوشته شده در  جمعه 8 آذر1387ساعت 9:23 بعد از ظهر  توسط خسته | 

 

بیچاره هابیل

 

چند روز قبل از شنبه:


خدا همه چيز را آفريده بود. فقط جاي آدم خالي بود. كسي كه بتواند در چهرة او بنگرد و زيبايي خود را تماشا كند. پس فرشتگان را گرد آورد و آنها را از ارادة خود خبردار كرد. آنگاه تن آدم را از خاك ساخت و از روح بي‌پايان خود در او دميد و به فرشتگان امر كرد كه بر او سجده برند.
امتياز آدم و همسرش حوّا بر ديگر آفريده‌هاي ربوبي آن بود كه در دل هر دو چيزي شبيه عشق مي‌تپيد.
هيچ كس فكر نمي‌كرد فرزند آنها رسم عاشقي را زير پا بگذارد. بيچاره هابيل! چه زود رفت...


شنبه:


خدا مي‌دانست كه اگر يك مرد ميان اين قوم با اين دل‌هاي تيره و فاسد پيدا شود، نوح است و بس. پس در گوش او چيزي زمزمه كرد، چيزي شبيه عشق. نوح برخاست و براي ابلاغ رسالتش بي‌آنكه مزدي طلبد، دست به كار شد. امّا كسي او را جدّي نگرفت. به امر خدا كشتي‌اي ساخت و عاشقان را زوج زوج در آن نشاند. كشتي كه به راه افتاد، آنان كه از قانون عاشقي سرپيچي كرده بودند به هلاكت رسيدند...


يكشنبه:


خدا رازي را كه به نوح گفته بود براي ابراهيم بازگو كرد. چيزي شبيه عشق.
ابراهيم كه سر از پا نمي‌شناخت به ميان آتش افكنده شد و در حالي كه بوي ياس‌هاي سپيد و شقايق‌هاي سرخ، زمين و آسمان را پر كرده بود، به سلامت به در آمد.
بت‌ها خوار شده بودند و نمرود در مانده. امّا قصه به همين جا
ختم نشد.
اسماعيل از تشنگي به ستوه آمد و زمزم پاداش سعي هاجر گشت. پايه‌هاي كعبه بالا رفت و ابراهيم عرق‌ريزان آنچه را از خدا شنيده بود براي فرزندش تكرار مي‌كرد...


دوشنبه:


فقط يك چيز مي‌توانست بي‌تابي موسي را به آرامش و قرار بدل كند. از درخت صدايي شنيد، تلاوتي آسماني، آوايي ملكوتي، چيزي شبيه عشق.
و موسي به راه افتاد. ديگر نه از فرعون واهمه داشت، نه دل نگران سرنوشت خود بود و نه حتي به شعيب مي‌انديشيد. او با بردباري آزار فرعونيان و بهانه‌جويي اسرائيليان را تحمل مي‌كرد و آنگاه كه از گوساله و سامري به خشم آمده بود و هارون را عتاب مي‌كرد گويي كسي دوباره او را به رسم عاشقان نويد داد و موسي همة آنچه را در طور آموخته بود يك جا پيشكش هارون كرد...


سه شنبه:

زن يا مرد؟ براي خدا چه فرقي مي‌كند. مهم گوشي است كه مي‌شنود، چشمي است كه مي‌بيند و دلي كه هميشه زنده است حتي اگر حس‌هايش به هم آميخته شوند.
امروز خدا سر در گوش مريم گذاشت و چيزي شبيه عشق را با او نجوا كرد.
مريم جرئت يافت. پسركش را در آغوش گرفت و روانه شد به سوي همة عالم.
مسيح گفت بندة خداست. خدا به او كتاب داده و او را پيامبر كرده. گفت كه هر كجا باشد مبارك است. گفت كه به نماز و زكات و نيكي به مادر سفارش شده است. گفت كه ستيزه‌گر و شقي نيست. درود خدا بر او كه عاشقي را خوب مي‌دانست...


چهارشنبه:

امروز چهرة آسمانيان درخشان‌تر از هميشه است و قاصدك‌ها خوش‌خبرترين‌اند.
امروز در و ديوار عالم از ته دل مي‌خندند و خدا مي‌داند كه در حرا چه مي‌گذرد.
جبرئيل مي‌گويد بخوان و محبوب خدا، عزيز دل خدا، محمد خدا، كه خواندن نمي‌داند با اشاره و عنايت او اسم ربّش را كه آفريننده است به زبان مي‌آورد و بدين گونه عاشقانه‌اي ديگر آغاز مي‌شود.
خدا قصة چيزي را براي رسولش مي‌گويد. چيزي شبيه عشق و نامش را به محمد مي‌آموزد.
بدن محمد به لرزه درمي‌آيد. خديجه، گليمي براي او مي‌آورد و او گليم را بر خود مي‌پيچد.
ابوطالب پيغام مكّيان را براي محمد مي‌آورد و پيامبر كه سر مست نامي است كه آموخته پاسخ مي‌دهد كه:
اگر خورشيد را در دست راستم و ماه را در دست چپم بگذارند از دعوت خويش دست نمي‌كشم.
روز پر ماجرايي است امروز.
هجرت از مكه، ورود به يثرب، بناي مسجد، غزوه‌ها و سريه‌ها، شهادت‌ها و مردانگي‌ها و سرانجام فتح مكه، هر دلي از بوي نشانه‌ها و عطر آيات، بي‌خود مي‌شود. امّا كار محمد به پايان نرسيده. بخشي از رسالتش مانده كه اگر انجام نشود گويي هيچ نكرده بايد نام چيزي شبيه عشق را به كسي بياموزد...


پنج‌شنبه
:

پيش‌روندگان باز مي‌گردند. عقب ماندگان مي‌رسند. منبري مهيّا مي‌شود و پس از اقامة نماز، محمد خطبه را آغاز مي‌كند.
غدير شاهد بود كه پيمان شكنان بد عهد، نخستين تبريك گويان به علي بودند.

همه ديدند پيامبر دست او را بلند كرد. همه ديدند پيامبر برايش دعا كرد. همه ديدند پيامبر براي دوستانش دعا كرد. برخي حتّي نام چيزي شبيه عشق را هم از لابه لاي حرف‌هاي پيامبر شنيدند و علي مأموريت يافت كه پس از پيامبر نگهبان آن باشد نگهبان چيزي شبيه عشق.
حجت بر همگان تمام شد...


جمعه:

خورشيدي پشت ابر پنهان است. همه مي‌دانيم كه هست. اگر نباشد خشت خشت عالم فرو مي‌ريزد. اگر نباشد مردم نمي‌توانند چيزي شبيه عشق را بفهمند. اگر نباشد راز خدا در گوش آدم، زمزمة الهي بر جان نوح، معماي ابراهيم، خطاب موسي، رمز عيسي و نام محمد دانسته نمي‌شود.

او جمعه‌اي مثل امروز مي‌آيد و نام چيزي شبيه عشق را بلند و رسا فرياد مي‌كند. او مي‌آيد و مردم را به مهر مي‌خواند. همچون آدم كه فرزندانش را به مهر فرا خواند و همچون نوح و ابراهيم و موسي و عيسي كه قومشان را و عصرشان را به مهر فرا خواندند و همچون محمد كه مهربان بود و حرف و سخنش جز مهر نبود و همچون علي و فرزندان او كه داعيان مهر بودند.

او مي‌آيد و كلامش را با نام خداوند مهرباني و گذشت آغاز مي‌كند...
 
سهيلا صلاحي اصفهاني

یاصاحب الزمان(عج)

+ نوشته شده در  جمعه 1 آذر1387ساعت 12:15 بعد از ظهر  توسط خسته | 
باز هم نمیخواهی بیایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 
باز هم نامه
دوباره سلام. دوباره اشک. دوباره مرگ را نازکشيدن. دوباره...
کاش اينجا بودي. همين جا؛ زير همين سقف. رو در رو. مثل آن وقتها که پدربزرگ مي نشست و در جنب و جوش ما گم مي شد.

اينجا هوا باراني است. شايد باران... شايد برف... شايد هيچ کدام. اگر برف باشد، بهتر است. باران، وقتي به زمين مي رسد، همه جا را فقط خيس مي کند؛ همين. برف اما رنگ و بوي زمين را عوض مي کند. برف، جاي پاي آدمها را نگه مي دارد؛ زود آنها را فراموش نمي کند.

از برف و باران بگذريم. چه کار مي کني با تنهايي، با غريبي، با بي وفايي هاي ما؟ راستي چرا دائم از اين شهر به آن شهر مي روي؟ نگران نامه هايم نيستم که مبادا به دستت نرسد؛ مي دانم نامه هايي که نشاني شان توي پاکت، بعد از سلام نوشته شده باشد، حتماً - و خيلي زود - چشمهاي تو را زيارت خواهند کرد. اما دلم مي خواهد بدانم چرا يک جا نمي ماني؟ يک روز مي گويند مکه اي، يک روز خبر مي آورند که در مدينه ديده شده اي، يک روز کربلايي ها را ذوق زده مي کني. يک روز بوي تو را که در مسجد کوچک و قديمي محله جا مانده بود، شناسايي مي کنند. فکر مي کردم فقط ما آرام نداريم. گويا تو از ما ناآرامتري.

نمي خواهم گلايه کنم، چون اصلاً دل و دماغ اين کار را ندارم، ولي باور کن به ما خيلي سخت مي گذرد. سخت نيست بي تو در ميان دشمنان تو بودن؟ سخت نيست ناز هر نازيبايي را کشيدن و پاي هر علف هرزه اي، جوي عمر بستن!؟ سخت نيست تبديل عروسي ها به عزا، فقط به جرم اين که جوانهاي ما، نشاني شادي را از غم گرفته اند و فقط به اين اتّهام که در راه مدرسه به گداي شهر سلام نگفته اند؛ سخت نيست تنها راه گريه که از گلوي ما مي گذشت، به فرمان بغض بسته باشد؟ آخر چقدر تنهايي؟ چقدر دلتنگي؟ چقدر جمعه هاي دلگير؟ چقدر خنديدن به روي آنان که گريه تو را نمي شناسند و عکس سياه و سفيد خود را در اشک رنگين تو نمي بينند؟

ديروز براي خريد کفش به بازار رفتم. چها که نديدم! مردي فرياد مي زد: »بياييد! بياييد! از اين انگورهاي من که با حبه اي شما را به معراج بي عاري مي برد، بخريد، بخوريد و بنوشيد.« يکي دستهايش را به هم مي زد و کتابهايش را به رخ ما مي کشيد و مي گفت: »دست خالي نرويد!" بخريد و بخوانيد کتابهاي مرا که هر برگ آن صحنه صد عشق کاغذي است« يکي را خريدم و دوبار نه سه بار، خواندم. راست مي گفت بيچاره! پر بود از عشقهايي که يخهاي قطب جمود را شرمنده مي کرد. کفش را فراموش کردم. يک هديه براي تو خريدم. نمي گويم چه خريدم. ولي به فروشنده آن گفتم: اگر نپسنديد، پس مي آورم. گفت: از قول من به او بگو: »اگر اين را نپسندي بايد به دوستاني در مريخ، اميد ببندي. ما زميني هستيم و هديه هاي زمينيان، بيش از اين نمي تواند بود.« آن هديه بي ارج و مجد را در کاغذهاي همان کتاب پيچيدم. چون مي دانم براي پاره کردن آن کاغذهاي کاهي هم که شده، نگاهي به هديه من خواهي کرد.

مي خواهي دو سه سطري هم از حال ما بداني؟ اقبال گم شده است. مستي، ذوقي ندارد. باده هاي جام خوشايندي، همه آبگونند. بي طعم و بي بو. آنقدر تقلب و دغل فراوان شده است که گويي روز داوري از باور مردم قهر کرده است. بعضي هنوز چشم به راه معجزه بخت اند و شانس مي پرستند. همه اتفاقات مهم زندگي ما، در خانه سالمندان مي گذرد. اين را هم بگويم که جديداً مرگ خيلي خوش سليقه شده است. نمي داني چه نازي مي کند. هميشه ديرتر از اجل مي رسد و زودتر از آرزوها. در شهري که ما زندگي مي کنيم بچه ها را از روي رنگ لباسهايشان مي شناسند و جوانها را از خياباني که در آن بالا و پايين مي روند. اين جا همه دست به کار شده اند که روي عکس تو، آگهي هاي تبليغاتي بچسبانند.

ديوارهاي شهر، همگي برگهاي يک کتاب اند: خودآموز خودکشي. من نديدم فيلمي که زنگ آن را براي تو - يا حتي من - به صدا درآورده باشند. اين جا همه در جنب و جوش اند، که تو را فراموش کنند؛ باز هم نمي خواهي بيايي؟
 
برگرفته از اینترنت
رضا باباي
+ نوشته شده در  جمعه 24 آبان1387ساعت 12:22 بعد از ظهر  توسط خسته | 

بی تو در کار زمین حیرانم

جمعه ها طبع   من   احساس   تعزل   دارد

نا خود آگاه به سمت تو   تمایل دارد

بی تو   چندیست که   در کار زمین   حیرانم

 مانده ام بی تو چرا   باغچه ام گل دارد

شاید این  باغچه   ده   قرن   به   استقبالت

فرش   گسترده و در  دست گلایل دارد

تا به کی یکسره یکریز نباشی  شب   و  روز

ماه مخفی  شدنش  نیز   تعادل   دارد

کودکی فال فروش است و به عشقت هر روز

میخرم از پسرک   هر   چه  تفأل  دارد

یازده پله  زمین   رفت   به    سمت   ملکوت

یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد

هیچ   سنگی   نشود   سنگ   صبورت٬تنها

 تکیه بر کعبه   بزن٬کعبه   تحمل   دارد

سید حمیدرضا برقعی

+ نوشته شده در  جمعه 17 آبان1387ساعت 4:55 بعد از ظهر  توسط خسته | 

آقا اجازه منتظرند این همه غریب

 

آقا اجازه! خسته ام از اين همه فريب،


از هاي و هوي مردم اين شهر نا..



آقا اجازه! پنجره ها سنگ گشته اند،


ديوارهاي سنگي از کوچه بي نصيب.



آقا اجازه! باز به من طعنه مي زنند


عاشق نديده هاي پر از نفرت رقيب.



«شيرين»ي وجود مرا «تلخ» مي کنند


«فرهاد»هاي کينه پرست پر از فريب!



آقا اجازه! «گندم» و «حوا» بهانه بود،


«آدم» نمي شويم! بيا: ماجراي «سيب»!



باشد! سکوت مي کنم اما خودت ببين..!


آقا اجازه! منتظرند اينهمه غريب.... 

برگرفته از اینترنت

آدم وحوا بهانه بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 آبان1387ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط خسته | 
یا صاحب الزمان(عج)
 
آدینه های سرخ ، که بیدار مانده اند

در آرزوی لحظه دیدار مانده اند


آدینه ها در آتش هجر تو سوختند

آیینه ها تمام ، به زنگار مانده اند


افسوس ، بی تو باغ ، پر از شیون کلاغ

مرغان ولی به بند ، ‌گرفتار مانده اند


عمریست ، بیت بیت غزل های نا تمام

در حجم بهت شاید و انگار مانده اند


باز آ که در ضمیر زمان ، واژه های سز

چون نقش های مرده به دیوار مانده اند


ای جاری زلال ، بر این بغض ها بتاب

این بغض های کال که بیمار مانده اند


از چشم ها نهانی و بس قطره های اشک

چشم انتظار لحظه دیدار مانده اند


بفشان به دشت سینه شب زنده داراها

آبی که سخت در عطش ای یار مانده اند


از کوچه سار غمزده ما ،‌عبور کن

اینجا در انتظار تو ، بسیار مانده اند


یک یا علی بگوی و ز رخ ، پرده برگشا

بس چشم ها ، به راه تو بیدار مانده اند
 
یک یا علی بگوی وز رخ پرده برگشای
+ نوشته شده در  جمعه 10 آبان1387ساعت 5:1 بعد از ظهر  توسط خسته | 

عطش

به یاد روی مه آلوده اش غزل خوانم

به فکر ماه پس ابرم و هراسانم



چقدر طول کشید انتظار ، می ترسم

به وقت آمدنت زنده ام ؟ نمی دانم



به فکر پرده کشیدن ز رویت ای ماهم

که از زمان ظهورت حدودا آگاهم



نه ، دور نیست زیاد این زمان ظهور

ببین صدای قدمت آید از ته آهم



عطش برای شرب نگاهت ببین به لب هایم

همین بس است بیا و نگو نمی آیم



برای انتظار تو آقا توانمان رفته

برای شیعه بد است آقا ، نگو که تنهایم


پس از هزار و چند قرن هنوز می نالم

که شیفته رخ ماه و خراب آن خالم



ولی همین که خوب فکر می کنم شاید من

به شاخه های درخت شکفتنت کالم



مرا نبین که به گلشن و چمن خارم

امید آمدنت را به روی گل دارم



به خاطر گلها بیا بهار گلزارم

که سیصد و سیزده گل در این چمن دارم

منبع اینترنت

نگو نمی آیی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط خسته | 

 

برایم هفته از دیدار تو آغاز می گردد  

از شنبه بيزارم


مرا از جمعه ها آغاز کن , از شنبه بيزارم

که از حس غريب و مبهم آدينه سرشارم


من از تعطيل چشمان شما نه بر نمي گردم

خدا هم خواسته , پس من کيم تا دست بردارم ؟


و اعجاز شما در جمکران , معراج شعري شد

که بعد قله اش هرگز نخواهد شد پديدارم


غروب و انتظار و پنجره شد مال من آقا

کمي تعجيل کن , آشفته از اين جمعه بازارم


به شوقت چشم هاي خسته را تا عشق مي آرم

از اينجا مي رسي ؟ باشد ... بگو تا چند بشمارم؟


گلاب و عطر خاک و ضجه ضجه آيه قرآن

و نرگس در مسير خالي پروانه مي کارم


برايم هفته از ديدار تو , آغاز مي گردد

مرا از جمعه ها آغاز کن , از شنبه بيزارم 
 
 
منبع اینترنت
 
مرا ازجمعه ها آغاز کن از شنبه بیزارم
+ نوشته شده در  جمعه 3 آبان1387ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط خسته | 
گل پشت ورو ندارد یا صاحب الزمان (عج)
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 6:38 بعد از ظهر  توسط خسته | 

شنیدم وقتی بیای از آسمون گل می ریزه

مي دونم يه شب مي آي خاکو چراغون مي کني


شيشه ي عمر شبو مي شکني داغون مي کني


شنيدم وقتي بياي از آسمون گل مي ريزه


کوچه باغا رو پر از بيداي مجنون مي کني


شنيدم وقتي بياي غصه هامون تموم مي شه


قحطي گريه مي آد ، خنده رو ارزون مي کني


آسمون به احترامت پا مي شه به اون نشون


که تو سفره ي زمين خورشيدو مهمون مي کني


دلامون خيلي گرفته س ، شبامون خيلي سياس


مي دونم يه شب مي آي خاکو چراغون مي کني



مي دونم يه شب مي آي خاکو چراغون مي کني


شيشه ي عمر شبو مي شکني داغون مي کني


شنيدم وقتي بياي از آسمون گل مي ريزه


کوچه باغا رو پر از بيداي مجنون مي کني


شنيدم وقتي بياي غصه هامون تموم مي شه


قحطي گريه مي آد ، خنده رو ارزون مي کني


آسمون به احترامت پا مي شه به اون نشون


که تو سفره ي زمين خورشيدو مهمون مي کني


دلامون خيلي گرفته س ، شبامون خيلي سياس


مي دونم يه شب مي آي خاکو چراغون مي کني

علیرضا قزوه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط خسته | 

www.khaste.dom.ir

حرفي بگوي و از لب خود كام ده مرا


ساقي ز پا فتاده شدم جام ده مرا


فرسود دل ز مشغله جسم جان بيا


بستان ز خود فراغت ايام ده مرا


رزق مرا حواله به نامحرمان مكن


از دست خويش باده گلفام ده مرا


بوي گلي مشام مرا تازه مي‌كند


اي گلعذار بوسه به پيغام ده مرا


بنما تبسمي و خزانم بهار كن


اي نخل بارور گل بادام ده مرا


عمرم برفت و حسرت مستي ز دل نرفت


عمري دگر ز معجزه جام ده مرا


اي عشق شعله بر دل پر آرزو بزن


چندي رهايي از هوس خام ده مرا


جانم بگير و جام مي از دست من مگير


اي مدعي هر آنچه دهي نام ده مرا


مرغ دلم به ياد رفيقان به خون تپيد


يا رب اميد رستن از اين دام ده مرا


بشكفت غنچه دلم اي باد نوبهار


خندان دلي بسان (امين) وام ده مرا

برای برخی از دوستان که نظر داده بودن سوال شده بود این شعر برای چه شخصیه باید بگم

 این شعر از اشعار رهبر آیت الله خامنه ای (مدظله العالی) هست

 


+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مهر1387ساعت 10:1 قبل از ظهر  توسط خسته | 
 
آدينه موعود

مرا از شرمساري ها رها کن

زدست بي قراري ها رها کن

بيا يک صبح آدينه دلم را

از اين چشم انتظاري ها رها کن.


ز ابر آه من آيينه پر شد

دلم از غربتي ديرينه پر شد

ز بس ماندم در اين چشم انتظاري

تمام عمرم از آدينه پر شد.


جهان در حسرت آيينه مانده ست

گرفتار غمي ديرينه مانده ست

شب سردي ست بي تو بودن ما

بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


خدايا!، زنده کن شوق دعا را

شبي سرشار کن از خويش ما را

ببين! چشم انتظاران بهاريم

پر از آدينه کن تقويم ها را
 
منبع اینترنت
+ نوشته شده در  جمعه 26 مهر1387ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط خسته | 


ايکاش اينجا بودي و در کنارم مي نشستي و در بيان مطالب ياريم مي ساختي تا من با حس گرماي وجودت از دلتنگيهايم مي رهيدم .
آيا نمي خواهي بيايي؟
آيا نمي خواهي بيايي ، و مرا از اين دنياي عذاب برهاني ؟
آيا نمي خواهي بيايي و هستي ام را دگر باره بنيان نهي و مرا از تهي شدني که هر لحظه بيش از قبل وجودم را تباه ميسازد برهاني ،
آيا نمي خواهي بيايي و و مرا از شادي پر سازي و از غم تهي ؟ مگر اين وجود کوچک چقدر توان ذخيره غمها را دارد ؟
آيا نمي خواهي بيايي و مرا به لحظات شيرين ديدار پيوند زني و از اسارت زخمها برهاني و لذت پرواز را به وجودم بچشاني ؟
مگر ديگر جايي براي بوجود آمدن زخمي ديگر مانده است ؟
آيا نمي خواهي بيايي و مرا با خود به سرزميني از شادي و نور و محبت ببري ، تا ابد ، در کنار خود ؟
آخر مرا در اين گردابهاي طاقت فرساي افکار که از هر سو احاطه ام کرده اند رها مکن !
آيا نمي خواهي بيايي و مرا از دام گسترده تنهايي برهاني و به لذت پيوند زني ؟
آيا نمي خواهي بيايي و لحظات درد آلود فراق را به پايان برساني ؟
اين تنهايي و فراق دارد مرا مي کشد !
آيا نمي خواهي بيايي و مرا از زندان خاک برهاني و به ابديت پيوند زني ، رنج را پايان بخشي و درد را مرهم نهي ؟
من بخاطر دردها و رنجها ، غمها و سختيها و زخمها ـ که اينک آنقدر زياد گشته که جانکاه و جانفرسا گشته ـ نمي نالم ، بلکه آنها را بهانه ديدار تو کرده ام تا از جانکاه ترين دردها که همان درد فراق توست رهايي يابم و به شيرين ترين لذتها که همانا ديدار تست ، دست يابم ،
آيا نمي خواهي بيايي و مرا با خود ببري ؟؟؟؟؟؟؟؟ آخر کي ؟

برگرفته ازاینترنت

+ نوشته شده در  جمعه 19 مهر1387ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط خسته | 

فریب ما مخور آقا دروغ میگوییم 

قسم به ام ابیها دروغ میگوییم

تمام چشم به راهی و انتظار و ظهور

و ندبه های فرج را دروغ میگوییم

کدام گریه غربت،کدام اشک فراق

 قسم به حضرت زهرا دروغ میگوییم

دلی که مامن دنیاست،جای مولا نیست

اسیر شهوت دنیاست، دروغ میگوییم

زبان سخن ز تو گوید ولی برای گناه 

به پیش چشم شما هم دروغ میگوییم

خلاصه ای گل نرگس کسی به فکر تو نیست

 و ما به وسعت دریا دروغ میگوییم

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 7:53 بعد از ظهر  توسط خسته | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
هفته سوم مهر 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته اوّل فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته سوم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
آرشیو موضوعی
مطالب مذهبی
امام زمان (عج)
شهدا
سخن بزرگان
دکتر شریعتی
دلتنگی های خودم
فریدون مشیری
اخوان ثالث
اشعار ومطالب متفرقه
عکس
از خواب بیدار بشیم
استادشهریار
یغماگلرویی
محمدصالح علا’
قیصرامین پور
پیوندها
آواز شباهنگ
آفتاب گردون
هجوم گلها
تنها ترین دختر
گل رز
پرواي بي پروا
احساس کاغذی
تنها
دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد
hosna68
راشین
آوای نی
همراز عشق
رویای پنهان
خون
ساحل آرامش
ورود با كفشهاي سياه ممنوع
عكس تو حرف
دوچرخه سوار
جستجوگر فارسی
دریا
فاز منفی
زیباترین سخن از کیست
دل عاشق ولی تنها
همای سعادت
آس وپاس(محمد صادق)
درکوی عشق
کانون وبلاگ نویسان مذهبی
غریبه (کودک درون)
خط خطی های سحر
تفکر سبز(شمیم)
کرامات شهدا
گدو(حنا)
حریم دل
غریب
منیت من (یه بیسوادعاشق)
پس کوچه(حمید عزیز)
ما همان جمع پراکنده (سرنا)
پاییز غریب
از همه دنیا فقط تو (ودود عزیز)
نوشته های من
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

target="_blank">آمار -------

........................... Yahoo bot last visit powered by MyPagerank.Net ......... Persian Websites Directory ............... -------------------------- .................................... Free counter and web stats .......................