![]() |
![]() |
|
| عقده گشایی یک ذهن خسته |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 تیر1388ساعت 5:57 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 7:11 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
چندتا صوت مخصوص شهادت حضرت زهرا (ع) به علت کمبود وقت مطلب دیگه ای نتونستم آماده کنم التماس دعا حاج سعید حدادیان حاج حسن خلج حاج حسن خلج
سیدمجید بنی فاطمه حاج حسن خلج |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 5:16 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 4:6 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1 خرداد1388ساعت 9:51 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 7:19 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
برای شنیدن صوت پلی کنید و کمی صبر نمائید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 1:53 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
لطفا برای شنیدن صوت پلی کنید وکمی صبر نمائید |
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 10:39 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
شعر برگرفته از وب برای شنیدن صوت پلی کنید و صبر نمائید |
|
+ نوشته شده در
جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 5:22 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
این دلخوشی کجاست که تو زود می رسی؟
در یک پگاهِ جمعه ی موعود می رسی؟
منبع اینترنت لطفا برای شنیدن صوت پلی کنید والبته کمی هم صبر کنید |
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت 1:5 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
ضمن تبریک به مناسبت میلاد اسوه صبر و استقامت حضرت زینب کبری(س) نظر دوستان عزیز را به قسمتی از سخنرانی استاد رحیم پورازغدی در این رابطه جلب می کنم لطفا پلی کنید |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 6:32 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
در آ موعود...
محمدتقي اکبري |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 9:12 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
تو بيايي...
زنده یاد قیصر امین پور شادی روحش...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 فروردین1388ساعت 4:58 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 بهمن1387ساعت 6:36 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 بهمن1387ساعت 1:17 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
چه می شد اگر روزگــارم توباشــی برگرفته از وب
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 29 آذر1387ساعت 1:29 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
وقتى مى خواهم تاريخ بالاى صفحه را بنويسم؛ گوشه اش طورى كه فقط خودم ببينم مى نويسم: جمعه و او نيامد! نیکوکلینی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 آذر1387ساعت 9:23 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
چند روز قبل از شنبه:
شنبه: يكشنبه: ابراهيم كه سر از پا نميشناخت به ميان آتش افكنده شد و در حالي كه بوي ياسهاي سپيد و شقايقهاي سرخ، زمين و آسمان را پر كرده بود، به سلامت به در آمد. بتها خوار شده بودند و نمرود در مانده. امّا قصه به همين جا ختم نشد. اسماعيل از تشنگي به ستوه آمد و زمزم پاداش سعي هاجر گشت. پايههاي كعبه بالا رفت و ابراهيم عرقريزان آنچه را از خدا شنيده بود براي فرزندش تكرار ميكرد... دوشنبه:
سه شنبه: زن يا مرد؟ براي خدا چه فرقي ميكند. مهم گوشي است كه ميشنود، چشمي است كه ميبيند و دلي كه هميشه زنده است حتي اگر حسهايش به هم آميخته شوند. امروز خدا سر در گوش مريم گذاشت و چيزي شبيه عشق را با او نجوا كرد. مريم جرئت يافت. پسركش را در آغوش گرفت و روانه شد به سوي همة عالم. مسيح گفت بندة خداست. خدا به او كتاب داده و او را پيامبر كرده. گفت كه هر كجا باشد مبارك است. گفت كه به نماز و زكات و نيكي به مادر سفارش شده است. گفت كه ستيزهگر و شقي نيست. درود خدا بر او كه عاشقي را خوب ميدانست... چهارشنبه: امروز چهرة آسمانيان درخشانتر از هميشه است و قاصدكها خوشخبرتريناند. امروز در و ديوار عالم از ته دل ميخندند و خدا ميداند كه در حرا چه ميگذرد. جبرئيل ميگويد بخوان و محبوب خدا، عزيز دل خدا، محمد خدا، كه خواندن نميداند با اشاره و عنايت او اسم ربّش را كه آفريننده است به زبان ميآورد و بدين گونه عاشقانهاي ديگر آغاز ميشود. خدا قصة چيزي را براي رسولش ميگويد. چيزي شبيه عشق و نامش را به محمد ميآموزد. بدن محمد به لرزه درميآيد. خديجه، گليمي براي او ميآورد و او گليم را بر خود ميپيچد. ابوطالب پيغام مكّيان را براي محمد ميآورد و پيامبر كه سر مست نامي است كه آموخته پاسخ ميدهد كه: اگر خورشيد را در دست راستم و ماه را در دست چپم بگذارند از دعوت خويش دست نميكشم. روز پر ماجرايي است امروز. هجرت از مكه، ورود به يثرب، بناي مسجد، غزوهها و سريهها، شهادتها و مردانگيها و سرانجام فتح مكه، هر دلي از بوي نشانهها و عطر آيات، بيخود ميشود. امّا كار محمد به پايان نرسيده. بخشي از رسالتش مانده كه اگر انجام نشود گويي هيچ نكرده بايد نام چيزي شبيه عشق را به كسي بياموزد... پنجشنبه: پيشروندگان باز ميگردند. عقب ماندگان ميرسند. منبري مهيّا ميشود و پس از اقامة نماز، محمد خطبه را آغاز ميكند. غدير شاهد بود كه پيمان شكنان بد عهد، نخستين تبريك گويان به علي بودند. همه ديدند پيامبر دست او را بلند كرد. همه ديدند پيامبر برايش دعا كرد. همه ديدند پيامبر براي دوستانش دعا كرد. برخي حتّي نام چيزي شبيه عشق را هم از لابه لاي حرفهاي پيامبر شنيدند و علي مأموريت يافت كه پس از پيامبر نگهبان آن باشد نگهبان چيزي شبيه عشق. حجت بر همگان تمام شد... جمعه: خورشيدي پشت ابر پنهان است. همه ميدانيم كه هست. اگر نباشد خشت خشت عالم فرو ميريزد. اگر نباشد مردم نميتوانند چيزي شبيه عشق را بفهمند. اگر نباشد راز خدا در گوش آدم، زمزمة الهي بر جان نوح، معماي ابراهيم، خطاب موسي، رمز عيسي و نام محمد دانسته نميشود. او جمعهاي مثل امروز ميآيد و نام چيزي شبيه عشق را بلند و رسا فرياد ميكند. او ميآيد و مردم را به مهر ميخواند. همچون آدم كه فرزندانش را به مهر فرا خواند و همچون نوح و ابراهيم و موسي و عيسي كه قومشان را و عصرشان را به مهر فرا خواندند و همچون محمد كه مهربان بود و حرف و سخنش جز مهر نبود و همچون علي و فرزندان او كه داعيان مهر بودند. او ميآيد و كلامش را با نام خداوند مهرباني و گذشت آغاز ميكند... سهيلا صلاحي اصفهاني
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1 آذر1387ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط خسته |
|
![]() باز هم نامه
دوباره سلام. دوباره اشک. دوباره مرگ را نازکشيدن. دوباره... کاش اينجا بودي. همين جا؛ زير همين سقف. رو در رو. مثل آن وقتها که پدربزرگ مي نشست و در جنب و جوش ما گم مي شد.
اينجا هوا باراني است. شايد باران... شايد برف... شايد هيچ کدام. اگر برف باشد، بهتر است. باران، وقتي به زمين مي رسد، همه جا را فقط خيس مي کند؛ همين. برف اما رنگ و بوي زمين را عوض مي کند. برف، جاي پاي آدمها را نگه مي دارد؛ زود آنها را فراموش نمي کند. از برف و باران بگذريم. چه کار مي کني با تنهايي، با غريبي، با بي وفايي هاي ما؟ راستي چرا دائم از اين شهر به آن شهر مي روي؟ نگران نامه هايم نيستم که مبادا به دستت نرسد؛ مي دانم نامه هايي که نشاني شان توي پاکت، بعد از سلام نوشته شده باشد، حتماً - و خيلي زود - چشمهاي تو را زيارت خواهند کرد. اما دلم مي خواهد بدانم چرا يک جا نمي ماني؟ يک روز مي گويند مکه اي، يک روز خبر مي آورند که در مدينه ديده شده اي، يک روز کربلايي ها را ذوق زده مي کني. يک روز بوي تو را که در مسجد کوچک و قديمي محله جا مانده بود، شناسايي مي کنند. فکر مي کردم فقط ما آرام نداريم. گويا تو از ما ناآرامتري. نمي خواهم گلايه کنم، چون اصلاً دل و دماغ اين کار را ندارم، ولي باور کن به ما خيلي سخت مي گذرد. سخت نيست بي تو در ميان دشمنان تو بودن؟ سخت نيست ناز هر نازيبايي را کشيدن و پاي هر علف هرزه اي، جوي عمر بستن!؟ سخت نيست تبديل عروسي ها به عزا، فقط به جرم اين که جوانهاي ما، نشاني شادي را از غم گرفته اند و فقط به اين اتّهام که در راه مدرسه به گداي شهر سلام نگفته اند؛ سخت نيست تنها راه گريه که از گلوي ما مي گذشت، به فرمان بغض بسته باشد؟ آخر چقدر تنهايي؟ چقدر دلتنگي؟ چقدر جمعه هاي دلگير؟ چقدر خنديدن به روي آنان که گريه تو را نمي شناسند و عکس سياه و سفيد خود را در اشک رنگين تو نمي بينند؟ ديروز براي خريد کفش به بازار رفتم. چها که نديدم! مردي فرياد مي زد: »بياييد! بياييد! از اين انگورهاي من که با حبه اي شما را به معراج بي عاري مي برد، بخريد، بخوريد و بنوشيد.« يکي دستهايش را به هم مي زد و کتابهايش را به رخ ما مي کشيد و مي گفت: »دست خالي نرويد!" بخريد و بخوانيد کتابهاي مرا که هر برگ آن صحنه صد عشق کاغذي است« يکي را خريدم و دوبار نه سه بار، خواندم. راست مي گفت بيچاره! پر بود از عشقهايي که يخهاي قطب جمود را شرمنده مي کرد. کفش را فراموش کردم. يک هديه براي تو خريدم. نمي گويم چه خريدم. ولي به فروشنده آن گفتم: اگر نپسنديد، پس مي آورم. گفت: از قول من به او بگو: »اگر اين را نپسندي بايد به دوستاني در مريخ، اميد ببندي. ما زميني هستيم و هديه هاي زمينيان، بيش از اين نمي تواند بود.« آن هديه بي ارج و مجد را در کاغذهاي همان کتاب پيچيدم. چون مي دانم براي پاره کردن آن کاغذهاي کاهي هم که شده، نگاهي به هديه من خواهي کرد. مي خواهي دو سه سطري هم از حال ما بداني؟ اقبال گم شده است. مستي، ذوقي ندارد. باده هاي جام خوشايندي، همه آبگونند. بي طعم و بي بو. آنقدر تقلب و دغل فراوان شده است که گويي روز داوري از باور مردم قهر کرده است. بعضي هنوز چشم به راه معجزه بخت اند و شانس مي پرستند. همه اتفاقات مهم زندگي ما، در خانه سالمندان مي گذرد. اين را هم بگويم که جديداً مرگ خيلي خوش سليقه شده است. نمي داني چه نازي مي کند. هميشه ديرتر از اجل مي رسد و زودتر از آرزوها. در شهري که ما زندگي مي کنيم بچه ها را از روي رنگ لباسهايشان مي شناسند و جوانها را از خياباني که در آن بالا و پايين مي روند. اين جا همه دست به کار شده اند که روي عکس تو، آگهي هاي تبليغاتي بچسبانند. ديوارهاي شهر، همگي برگهاي يک کتاب اند: خودآموز خودکشي. من نديدم فيلمي که زنگ آن را براي تو - يا حتي من - به صدا درآورده باشند. اين جا همه در جنب و جوش اند، که تو را فراموش کنند؛ باز هم نمي خواهي بيايي؟ برگرفته از اینترنت رضا باباي |
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 آبان1387ساعت 12:22 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
جمعه ها طبع من احساس تعزل دارد نا خود آگاه به سمت تو تمایل دارد مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد فرش گسترده و در دست گلایل دارد ماه مخفی شدنش نیز تعادل دارد میخرم از پسرک هر چه تفأل دارد یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد تکیه بر کعبه بزن٬کعبه تحمل دارد |
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 آبان1387ساعت 4:55 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
آقا اجازه! خسته ام از اين همه فريب،
برگرفته از اینترنت
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 آبان1387ساعت 12:27 بعد از ظهر توسط خسته |
|
![]() آدینه های سرخ ، که بیدار مانده اند
در آرزوی لحظه دیدار مانده اند آدینه ها در آتش هجر تو سوختند آیینه ها تمام ، به زنگار مانده اند افسوس ، بی تو باغ ، پر از شیون کلاغ مرغان ولی به بند ، گرفتار مانده اند عمریست ، بیت بیت غزل های نا تمام در حجم بهت شاید و انگار مانده اند باز آ که در ضمیر زمان ، واژه های سز چون نقش های مرده به دیوار مانده اند ای جاری زلال ، بر این بغض ها بتاب این بغض های کال که بیمار مانده اند از چشم ها نهانی و بس قطره های اشک چشم انتظار لحظه دیدار مانده اند بفشان به دشت سینه شب زنده داراها آبی که سخت در عطش ای یار مانده اند از کوچه سار غمزده ما ،عبور کن اینجا در انتظار تو ، بسیار مانده اند یک یا علی بگوی و ز رخ ، پرده برگشا بس چشم ها ، به راه تو بیدار مانده اند ![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 آبان1387ساعت 5:1 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
به یاد روی مه آلوده اش غزل خوانم منبع اینترنت
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 10:33 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
از شنبه بيزارم
مرا از جمعه ها آغاز کن , از شنبه بيزارم که از حس غريب و مبهم آدينه سرشارم من از تعطيل چشمان شما نه بر نمي گردم خدا هم خواسته , پس من کيم تا دست بردارم ؟ و اعجاز شما در جمکران , معراج شعري شد که بعد قله اش هرگز نخواهد شد پديدارم غروب و انتظار و پنجره شد مال من آقا کمي تعجيل کن , آشفته از اين جمعه بازارم به شوقت چشم هاي خسته را تا عشق مي آرم از اينجا مي رسي ؟ باشد ... بگو تا چند بشمارم؟ گلاب و عطر خاک و ضجه ضجه آيه قرآن و نرگس در مسير خالي پروانه مي کارم برايم هفته از ديدار تو , آغاز مي گردد مرا از جمعه ها آغاز کن , از شنبه بيزارم منبع اینترنت
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 3 آبان1387ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 6:38 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
مي دونم يه شب مي آي خاکو چراغون مي کني
علیرضا قزوه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 4:47 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
حرفي بگوي و از لب خود كام ده مرا
برای برخی از دوستان که نظر داده بودن سوال شده بود این شعر برای چه شخصیه باید بگم این شعر از اشعار رهبر آیت الله خامنه ای (مدظله العالی) هست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 مهر1387ساعت 10:1 قبل از ظهر توسط خسته |
|
![]() آدينه موعود
مرا از شرمساري ها رها کن زدست بي قراري ها رها کن بيا يک صبح آدينه دلم را از اين چشم انتظاري ها رها کن. ز ابر آه من آيينه پر شد دلم از غربتي ديرينه پر شد ز بس ماندم در اين چشم انتظاري تمام عمرم از آدينه پر شد. جهان در حسرت آيينه مانده ست گرفتار غمي ديرينه مانده ست شب سردي ست بي تو بودن ما بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟ خدايا!، زنده کن شوق دعا را شبي سرشار کن از خويش ما را ببين! چشم انتظاران بهاريم پر از آدينه کن تقويم ها را منبع اینترنت
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 مهر1387ساعت 12:10 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
برگرفته ازاینترنت |
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 مهر1387ساعت 11:1 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
فریب ما مخور آقا دروغ میگوییم قسم به ام ابیها دروغ میگوییم و ندبه های فرج را دروغ میگوییم قسم به حضرت زهرا دروغ میگوییم اسیر شهوت دنیاست، دروغ میگوییم به پیش چشم شما هم دروغ میگوییم و ما به وسعت دریا دروغ میگوییم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 7:53 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|