![]() |
![]() |
|
| عقده گشایی یک ذهن خسته |
|
سپیده سر زده برخیز توکل کن خدا با ماست نگاه کن روشنایی را میان دستهای ماست نگاه کن روشنایی را میان دستهای ماست
دوباره روز می آید چقدر این آفتاب آقاست سپیده سر زده برخیز تو کل کن خدا با ماست دوباره روز می آید چقدر این آفتاب آقاست نگاه کن آن خروسی را که پشت پنجره پیداست
که آواز قشنگش در میان دستهای ماست نگاه کن روشنایی را میان دستهای ماست دوباره روز می آید چقدر این آفتاب آقاست نگاه کن روشنایی را میان دستهای ماست دوباره روز می آید چقدر این آفتاب آقاست نگاه کن بالهای پنجره باز است و گسترده نگاه کن صفحه شب را بدست روز تا خورده نگاه کن دشت با لا را آفتاب میروید نگاه کن روشنایی را نسیم صبحگاهی تا کجا برده نگاه کن روشنایی را میان دستهای ماست دوباره روز می آید چقدر این آفتاب آقاست نگاه کن روشنایی را میان دستهای ماست دوباره روز می آید چقدر این آفتاب آقاست ترانه سرا: محمد صالح علاء
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 25 آبان1387ساعت 11:7 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
(( لیسانس )) شما که سواد داری ، لیسانس داری ، روزنامه خونی
راه میرم دلم گرفته ، می شينم دلم گرفته
سوار اسبی بودم که روز بارونی زمین خورد
عمر من کوه عسل بود ولی افسوس
روزای بد انگشت انگشت اونو لیسید
... بعد نشست تا تهشو خورد محمد صالح علاء |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 آبان1387ساعت 9:43 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
شبو خوب می شناسمش
من شبو دوست دارم!
وقتی آفتاب می زنه
من و شب خوب می دونیم
وقتی خورشید سره
محمد صالح علاءیا کامبیز میرزایی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 آبان1387ساعت 9:22 قبل از ظهر توسط خسته |
|
تو شبستون چشات پای پله های پلکت مچ مهتابو می گیرم
محمد صالح علاء
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 10:18 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|