![]() |
![]() |
|
| عقده گشایی یک ذهن خسته |
|
دل ِ آزرده چون شمع شبستان تو می سوزد
سیمین بهبهانی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
به تو مي انديشم ، به تو مي انديشم
نه به ابر ، نه به آب ، نه به اين آبي آرام بلند من مناجات درختان را هنگام سحر نفس پاک شقايق را در دامن کوه رقص عطر گل يخ را با باد همه را مي بينيم ، مي شنوم من به اين جمله نمي انديشم ، به تو مي انديشم
به تو مي انديشم ، به تو مي انديشم اي سراپا همه خوبي ، تک و تنها به تو مي انديشم ، به تو مي انديشم همه وقت ، همه جا ، من به هر حال که باشم به تو مي انديشم ، به تو مي انديشم
تو بدان اين را ، تنها تو بدان تو بمان با من ، تنها تو بمان تو بدان اين را ، تنها تو بدان تو بمان با من ، تنها تو بمان
به تو مي انديشم ، به تو مي انديشم اي سراپا همه خوبي ،تک و تنها به تو مي انديشم ، به تو مي انديشم جاي مهتاب به تاريکي شب ها تو بتاب من فداي تو به جاي همه گل ها تو بخند من همين يک نفس از جرعه ي جانم باقي است آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ي ابر و هوا را تو بخوان تو بمان با من ، تنها تو بمان
به تو مي انديشم ، به تو مي انديشم اي سراپا همه خوبي ، تک و تنها به تو مي انديشم ، به تو مي انديشم به تو مي انديشم ، به تو مي انديشم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 11:41 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 11:38 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 15 فروردین1388ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|