![]() |
![]() |
|
| عقده گشایی یک ذهن خسته |
|
اندوهت را میگذاری و میرویثانیههای محنتبارت، صفحات خیالم را میسوزاند. بر کتیبههای سوخته مینویسمت و وجدانهای بیدار جهان را به قضاوت میطلبم. نالههای کودکیات، خاطر بادها را پریشان کرده است. قناریان تنها، تاریک خرابه را به یاد میآورند و میگریند. پنجرهها، کابوسهای سیاهت را تب میکنند. خارها، پاهای برهنهات را جگرریش میکنند. میروی و کوچکی دنیا را به طالبانش وامیگذاری. اندوهت را بر صورت خرابه میپاشی و میگذری تا به لبخندی ابدی بپیوندی برگرفته از اینترنت
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 9:56 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
سلام بر تو و عاشورای بزرگی که در چشمهای کوچک تو خلاصه شده است. سلام بر تو که در خنکای لبخند حسین علیهالسلام رها بودی و پا به پای آبله، زخمهایش را به جستجو. سلام بر کوچکی گامهایت؛ به تو و خاطرات در آتش رها ماندهات. سلام بر تو که آتش، کوتاهتر از دامنت نیافت. تو را خوبتر از شام غریبان، زینب میشناسد و تو بهتر از همه، شام غریبان را. شام غریبان، تو را خوب میشناسد؛ تورا که آنقدر پدر پدر کردی و «یا عَمَّتِیَ و یا أُخْتَ أَبِی! أیْنَ أَبِی» گفتی تا در روشنای حضور حسین علیهالسلام غوطهور شدی. سلام بر تو؛ به آن زمان که در هیاهوی غبار و سوار، اشک و مشک و ستیغ و تیغ، حسین علیهالسلام را در خلسه و خون و خاکستر رها دیدی. از اندوه و داغ و دلتنگی، بوی تو به مشامم میرسد و هرگاه نام تو را مینویسم، هیچ واژهای را توان توصیف اندوهت نیست. از کنار شط تا وادی نخله، از مرشاد تا به حلب و از دید نصرانی تا به عسقلان، تو بودی همدم تنهایی بابا. سلام به تو ای سئوال بزرگ تاریخ! پس از گذشت قرنها آیا آبله پاهایت خوب شدهاست؟ محمد کامرانی اقدام
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 بهمن1387ساعت 12:27 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
اگر آن روز نبود! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 1:16 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|