![]() |
![]() |
|
| عقده گشایی یک ذهن خسته |
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 دی1387ساعت 1:15 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
تو آرزوی لب سقا شریعه در خروشه هزار هزار چشمه خواهش زیر پاهاش میجوشه دل فرات زار میزنه کی ای تشنه لب تر کن لبهاتو شدم شبیه شوره زار دارم مینوشم اشک چشماتو شعله به جون من نکش بیا ومشکن جام دستاتو بهم بگو وقتی بهم رسیدی تو انعکاس نور من چی دیدی
آب روان قطره ای از تو به کام من حرومه اگه تو مشکم تو نمونی کار سقا تمومه یادت بمونه ای فرات که ارباب من تشنه آبه تویی همون بارونی که تویی رویای طفل ربابه تا خیمه گاه خنک بمون که مثل آتیش دلها کبابه رسوندنت به خیمه آرزومه رسوندنت تمام آبرومه
یه قطره از من ننوشیدی برو خدا نگهدار ولی بزار خواهشی کنم برای آخرین بار کنار من نفس بکش که عطر تو حل شد توی خونم همین که با نوازش حلالم کردی از تو ممنونم خدا میدونه تا ابد برای لبهات روضه میخونم برگرفته از اینترنت
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 16 دی1387ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
ضیافت آب و شعر و روضه
خواستم بگویم آب، بیت اول محرم است؛ ولی... ناگهان الف، قامتش شکست و گفت: باز این چه شورش است که در خلق عالم است؟ پاسخش نوشت، مرد خندههای بزمِ عاشقان بُرَیر و گفت: و بعد از این مزاح مشتیانهی بشر، هان چه شد؟ کجا؟ آهان. گفتم: پس، با اجازهی معلمم! دوباره دوره میکنم: جیم، جَون رو سفید. معلم گفت: و باز تذکر معلمم: اِ. کاف کربِ والبلا، حکایتیست که لام تا کام آن برای هر کسی شنیدنیست... بچهها، به یاد میآورید، داستان درس میم منتظر تا کجا ادامه داشت؟ یکی گفت: اما... و تمام کرد این ضیافت قشنگِ آب و شعر و روضه را! نویسنده: فاطمه حجازی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 15 دی1387ساعت 7:4 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|