![]() |
![]() |
|
| عقده گشایی یک ذهن خسته |
|
این علی بن حسین بن علی حیدر نیست
صدای شمشیرش می آمد . نشنوند .جوانها ، نیمه شب ، دور از چشم بزرگترها رفته بودند بیابان .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 14 دی1387ساعت 7:52 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
پای نامه صد و چهل هزار امضاء بود . کشته ام خونش را بخواهید؟!! مالی را برده ام؟!! کسی را زخمی کرده ام ؟!! " برگرفته از اینترنت
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 12 دی1387ساعت 11:13 قبل از ظهر توسط خسته |
|
تكرار يك پرسش
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 دی1387ساعت 12:16 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
بغض كه هجوم میآورد، حنجره به زانو درمیآيدو تسليم میشود. دل ترك برمیدارد، گلو میسوزد، گونهها چون زمين تشنه به انتظار بارش مینشينند. برگرفته از اینترنت
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 دی1387ساعت 5:59 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
بسم الله النور
برگرفته از اینترنت
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 دی1387ساعت 4:45 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|