![]() |
![]() |
|
| عقده گشایی یک ذهن خسته |
|
قرنهاست كه قرار قلبها بردهای.دست در دست نبض ها، آرامش سينه ها را آشوب كردهای و همپای اشكها، بر لبها تراويدهای. برگرفته از اینترنت
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 دی1387ساعت 10:33 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
با تو چه بگویم ؟ دکتر شریعتی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 4 دی1387ساعت 10:26 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
مرداب همیشه تنهاست و هیچکس
او را دوست ندارد، زمانیکه چیزی
در مرداب میافتد، او به خاطر
رهایی از تنهایی آن را سخت در
آغوش میکشد و نمیخواهد دوباره
تنها شود و بهای رهایی مرداب از
تنهایی، نابودی دیگران است. برگرفته از وب
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 دی1387ساعت 11:55 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 دی1387ساعت 6:8 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|||
|
به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد: «از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس توهنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.» پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟» پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز » برگرفته از وب
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 دی1387ساعت 4:14 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|