![]() |
![]() |
|
| عقده گشایی یک ذهن خسته |
|
به تو گفتم نای خندیدنم نیست ،باور نکردی به تو گفتم دیگر درچشمانم رمق دیدن نیست،باور نکردی به تو گفتم خمیده است پشتم از روزگار و جفاها ،باور نکردی به تو گفتم تنها آرامشی میخواهم تا وقت ترک روزها،باور نکردی به تو گفتم بال پروازی میخواهم، بروم از این دیار،باور نکردی به تو گفتم دلم دیگر به ماندن نیست ،سفر میخواهم ،باور نکردی وقتی آمدی و دیدی در قفسم جز مشتی پر نیست،آنگاه باور کردی...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 آذر1387ساعت 9:37 قبل از ظهر توسط خسته |
|
التماست نمی کنم
چه می شود ؟ یغما گلرویی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط خسته |
|
چترها را باید بست
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 9:56 قبل از ظهر توسط خسته |
|
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز
اخوان ثالث
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 آذر1387ساعت 8:50 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
وقتى مى خواهم تاريخ بالاى صفحه را بنويسم؛ گوشه اش طورى كه فقط خودم ببينم مى نويسم: جمعه و او نيامد! نیکوکلینی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 آذر1387ساعت 9:23 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|