تبليغاتX
خسته. آدمی که محاصره شده است
عقده گشایی یک ذهن خسته

من تو او

ديروز كه جنگ، »مرد« را از »نامرد« باز مى شناساند:
من جنگيدم، بدون چون و چرا، تو سكوت كردى، با يك دنيا چون و چرا، او فرار كرد با يك جهان ترس و دنياخواهى.
من نان كپك زده را سق زدم و جنگيدم، تو چلوكباب سلطانى ميل فرمودى و سكوت كردى، او پيتزا خورد و گريخت.
سربرگ همه روزهاى تقويم من عاشورا بود، تقويم تو از عاشورا خالى، او اصلاً تقويمى نداشت.
من در پى اقامه نماز، نشستن را بر خود حرام كرده بودم، تو از همه نماز، جلسه استراحت را دوست داشتى، او اصلاً نماز را دوست نداشت.
من رفتم، دنيا را گم كردم، خود را يافتم و خدا را، تو محافظه كارانه بر وضع موجود پاى فشردى، او خود را گم كرد.
من زخم خوردم، صبر كردم، خنديدم. تو بى خيال سكوت كردى و چرتكه انداختى، او با ماشين حساب كاسيو گريخت.
من مدام بيدار ماندم، تو به چرت عصرانه افتادى، خرناس او گوش فرشته هاى خدا را آزرد.
من زخم آجين شدم، نور پاشيدم، تو لاله هاى لوسترت را تميز كردى، او تراول چكهايش را مرتب كرد.
من شهيد شدم، پرواز كردم. تو در كاخ پنج هزار مترى ات آرميدى او به سوى غرب آرزوهايش پريد.
من نمازم را شب عمليات در حركت خواندم. تو در صف اول جماعت جا رزرو كردى او ديرسالى است كه سجاده اى نديده است...
من با شهادت عروج كردم. تو در هبوط خويش گرفتار ماندى او سقوط كرد. امروز، كه شيپور جنگ از صدا افتاده است؛
من بدهكار شدم، تو سربه سر شدى، او طلبكارانه حق نداشته اش رإ؛ از من باز خواست.
من زخمهاى تنم را نگاه كردم، تو باز هم چرتكه انداختى، او صفرهاى سمت راست عدد صحيح حسابش را شمرد.
من تنها عدد صحيح عالم را امام مى دانم، تو حاصل جمع و تفريق چرتكه ات و او عدد منتهى اليه سمت چپ شماره حسابش.
من خود را براى اصلاح آماده كردم، تو ترسيدى و تكفيرم كردى او با زخم زبان به جان زخمهايم افتاد.
من به اصلاح مدام و تزكيه هميشگى در اسلام معتقدم، اسلام تو، اصلاحات را به رسميت نمى شناسد، او غرب بافته ها را اصلاح مى نامد.
من بعد از جنگ به سازندگى كشور دل بستم، تو به آبادانى كاخ و ويلايت و او مى خواست همان نسخه اى را بپيچيد كه برايش نوشته بودند.
من با گل و لبخند آمدم، تو گره در ابرو انداختى و مشت گره كردى او، اما...
من همچنان مظلوم، تو..
من هر لحظه با شهيدان زندگى مى كنم، تو شهيدان را مرده مى پندارى، او مى خواهد استخوان برادرانم را از قبر درآورد.
من با هم زخمهاى زنده ام خود را مديون اسلام و انقلاب به ايران و مردم مى دانم، تو طلبهايت را حساب مى كنى، او يقه مرا گرفته است. امام، دست و بازوى مرا مى بوسيد، تو، اما... او هرهر مى خنديد.
من براى فرج مصلح، اصلاح طلبانه برمى خيزم، تو در انجمن قاعدين، اسم مى نويسى، او مى خواهد سرداب مقدس را گل بگيرد.
من شعار نمى دهم اما در كنار على و محمد هستم، تو شعار مى دهى و آنها را كوفى منشانه تنها مى گذارى، او، اما، نه به على اعتقادى دارد، نه به محمد.
من به پاى شهيدان سرمى سايم. تو از كاسه سر شهيدان عافيت آباد، بنا مى كنى و از نامشان، نردبان مى سازى، او، اما...
من با شهيدان به معراج مى روم، تو مى خواهى از نام و يادشان نردبانى بسازى، او اما، با شهيد بيگانه است و از شهادت گريزان.


فردا وقتى آقا ظهور كند؛


من در ركاب او مى جنگم، اما تو، اما او، هيچكدامتان نيستيد!

غلامرضا بنى اسدى

من تو او

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 10:17 قبل از ظهر  توسط خسته | 

هم کاسه

ممنونم از غمش ، هم کاسه من است

ممنونم از غمش ، تنها کس من است

مینوشم از غمش هر شب چندجرعه ای

گم میشوم زخود هرشب از می خوارگی

پروانه می شوم هر بار با غمش

میخندم با غمش بر اشکهای شمع

میخوابم عاقبت با فکر دیدنش

وای از دست غمش در خواب نیز  با من است

در خواب هم مستی کنم هر لحظه با غمش

در خواب هم می شوم همبازی غمش

جر می زند غمش ، در بازی با دلم

شاکی می شود دلم ، از بازی با غمش

بیدار می شوم از خواب پر غمم

دلخوش میکنم تنها کسم غم است

میگویم در دلم ممنونم از غمش

در خواب هم می شود همبازی با دلم

در فکرها غوطه ور، غافل می شوم از همبازی دلم

میبینم تنها شدم، ای بی معرفت غمش

خسته ۲۸/۸/۸۷

 

بی معرفت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 9:59 قبل از ظهر  توسط خسته | 

 مدرسه

در مجالي كه برايم باقيست


باز همراه شما مدرسه‌اي مي‌سازيم


كه در آن همواره اول صبح


به زباني ساده


مهر تدريس كنند.


و بگويند خدا


خالق زيبايي


و سراينده‌ي عشق


آفريننده‌ي ماست.


مهربانيست كه ما را به نكويي


دانايي، زيبايي


و به خود مي‌خواند


جنّتي دارد نزديك، زيبا و بزرگ


دوزخي دارد ـ به گمانم


كوچك و بعيد


در پي سودا نيست


كه ببخشد ما را


و بفهماندمان،


ترس ما بيرون از دايره‌ي رحمت اوست


در مجالي كه برايم باقيست


باز همراه شما مدرسه‌اي مي‌سازيم


كه خود را با عشق


علم را با احساس


و رياضي را با شعر


ديني را با عرفان


همه را با تشويش تدريس كنند


لاي انگشت كسي


قلمي نگذارند


و نخوانند كسي را حيوان


و نخوانند كسي را كودن


و معلم هر روز


روح را حاضر و غايب بكند


و به جز ايمانش


هيچ كس چيزي را حفظ نبايد بكند


مغزها پر نشود چون انبار


قلب خالي نشود از احساس


درس‌هايي بدهند


كه به جاي مغز دل‌ها را تسخير كند


از كتاب تاريخ


جنگ را بردارند


در كلاس انشا


هر كسي حرف دلش را بزند


«غيرممكن» را از خاطره‌ها محو كنند


تا كسي بعد از اين


باز همواره نگويد «هرگز»


و به آساني هم ‌رنگ جماعت نشود


زنگ نقاشي تكرار شود


رنگ را در پاييز تعليم دهند


قطره را در باران


موج را در ساحل


زندگي را در رفتن و برگشتن


از قلّه‌ي كوه


و عبادت را در خدمت خلق


كار را در كندو


و طبيعت را در جنگل و دشت


مشق شب اين باشد


كه شبي چندين بار


همه تكرار كنيم:


عدل


آزادي


قانون


شادي...


امتحاني شود


كه بسنجد ما را


تا بفهمند چقدر


عاشق و آگه و آدم شده‌ايم


در مجالي كه برايم باقيست


باز همراه شما مدرسه‌اي مي‌سازيم


كه در آن آخرِ وقت


به زباني ساده


شعر تدريس كنند


و بگويند كه تا فردا صبح

خالق عشق نگه‌ دار شما.

مجتبي كاشاني

ایمان


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آبان1387ساعت 10:44 قبل از ظهر  توسط خسته | 

اهل بیابانم

 

اهل بيابانم


همدم بوته خار


مست يك قطره آب


عاشق دريايم.


كلبه اي دارم من


سايه بانش آبيست


فرش ان جنس زمين


باغچه اش روياييست.


ديوارهاي كلبه ام

 
همه اش نامرييست.


هم حياطي دارد


وسعتش نامحدود


سنگ فرشش خاكيست.


چون سرابي پيداست


حوض آبي از دور


مي كند فواره


رنگ آن هم آبيست.


شبها كلبه من


چلچراقي دارد


نور آن مهتابيست.


درب اين كلبه من


باز است روي همه


هركه هست

 
رنگ خدا


مي شود ميهمانم.


حسين ميرزايي مقدم.

رنگ خدا


+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آبان1387ساعت 8:48 بعد از ظهر  توسط خسته | 

اونا چی میخواستن؟؟؟؟

 

قسمتی از درگیری چند روز پیش

- ببین عزیزم من تو کارشون موندم

- تو این موندم اونا چی میخواستن ؟

- تو این موندم اونا چجوری تونستن دل بکنن از همه اون چیزایی که باعث شده تو به دنیا دل ببندی

هووووووووووووووووو عوضی من کی به دنیا دل بستم

- بس کن دیگه !  برای ذهن خودت که نمیتونی خالی ببندی

آخ راس میگی یادم نبود دستم برای تو رو شده ،  شیطون تو هم خوب بلدی آدمو ضایع کنیا ...

 

ادامه در گیری

 

ولی این سوالی که تو مطرح کردی خیلی سخته نمیشه بی خیال بشی ؟

- نه نمیشه این بار باید جوابمو بدی وگرنه ...

واستا ببینم اگه جوابتو ندم میخوای چیکار کنی؟

- چرا قاطی میکنی خب شوخی کردم این روزا اصلا جنبه نداریا

خب ببین ذهن جونم این سوالت یه کم احتیاج به تحقیق داره باید یه کم وقت بدی تازه خودتم کمکم کنی، قبول؟

- باشه قبول پس بزار با یه برنامه بریم جلو

- برای اینکه بفهمیم شهدا یا اونایی که رفتن جبهه چی میخواستن باید بفهمیم اونا چه آدمایی بودن آخه همیشه تو فیلمایی که تو به خوردم دادی اونایی که تو جبهه بودن خیلی با آدمای معمولی فرق میکردن

باشه ولی اول بزار بهت بگم اونا واقعا یه چیزایی داشتن که من ویا دیگران یا خود تو نداری میتونم بگم از دید من وتو اونا یه نوع افسانه بودن واونی که توی فیلمها دیدی تازه یه قطره از اقیانوس بوده

- وااااااااااااااااااااااای واااااااااااااااای باز که برگشتیم سر جای اولمون من گفتم بدون بزرگنمایی

خب صبر کن پا برهنه اومدی وسط حرفام! 

 چند ماهه به دنیا اومدی ؟

- من اصلا به دنیا نیومدم دیوانه تو به دنیا اومدی من که ذهنتم وطبیعی هست که هر دقیقه یه جا باشم یه بار پیش تو یه بار پیش خدا یه بار پیش شیطون یه بار هم ...... نزار آبروتو ببرم ...

خیلی نامردی اصلا برات نمیگن آبروی آدمو میبری ولی برای این که یه کم روشن بشی این حرف قشنگو برات از یه جایی کپی کردم بخونش

اگر همین حالا قطعه‌هاى متفرقى از زندگى پاسداران فداکار را در کتابى جمع و به زبانهاى دیگر ترجمه کنند، کسانى که در حال و هواى مسائل ایران و هشت سال جنگ تحمیلى و حوادث کردستان و این حجله‌هاى شهادت و خانواده‌هاى شهدا نبوده‌اند، چنانچه این کتاب را بخوانند، به احتمال زیاد از هر ده نفر، هشت، نه نفر خواهند گفت که اینها افسانه و مبالغه است؛ در حالى که افسانه نیست؛ واقعیت است" 

میدونی این حرفارو کی زده 

- نخیر نمیدونم

این حرف رو مقام معظم رهبری زده نمیدونم اون موقع ها توی ایران چه سمتی داشت ولی میدونم خودشو مثل بعضی ها مخفی نکرد وهمیشه تو خط مقدم جبهه بود ایشون مثل اونایی که همین الان هم خودشونو پشت خون شهدا مخفی کردن نبود ونیست حالا بیشتر برات میگم از ایشون ولی بدون اونایی که رفتن هم افسانه بودن وهم نبودن

افسانه از این جهت مثل شهید چمران از لحظه شهادتش خبر دار بود وآدمای معمولی بودن از این جهت که چون ما آدمای معمولی هستیم اونارو معمولی میبینیم ولی به خود خدا اونا معمولی نبودن این جمله رو بخون

چه كنم؟ كالبدم گنجايش روح بلندپروازم را ندارد، انگار مي‌خواهد آن را بشكافد و به پرواز درآيد، ولي چاره‌اي جز اين ندارم كه بين روح و كالبدم يك هماهنگي به وجود آورم و براي اينكه روحم را نرنجانم به خواسته‌اش جواب مثبت داده و راهي طريق‌الله مي‌گردم. شايد بتوانم از اين رنج روحي برهم و سبكبال و روشن ضمير در صف عاشقان قرار گيرد. /شهید بهروز رفيعا

بازم بگو اونا افسانه نبودن ولی ای ذهن پرسش گروزیرآب زن من،  اینو بهت بگم تو هم خوب آویزه گوشت کن اونا اگر هم افسانه نبودن افسانه بزرگی خلق کردن، بزرگترین افسانه عالم اولین جنگ توی تاریخ چندهزار ساله ایران که حتی یک وجب خاک از دست ندادیم .

- ببین تو جدیدا خیلی خوب سخنرانی میکنیا ، مواظب باش ندزدنت ......

- وای خدا مردم از خنده یه آدم بی سوات داره حرفای گنده گنده میزنه آآآآآآآآآآآآخ دلم  

مواظبم به تو هم ربطی نداره تو مواظب باش باز نبرمت پیش شیطون !!!!!!!!!!!

- وای بازم باید با هم دعوا کنیم ؟

واین درگیری همچنان ادامه دارد

روح وکالبد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آبان1387ساعت 10:26 قبل از ظهر  توسط خسته | 

مهم

+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت 9:9 بعد از ظهر  توسط خسته | 

خدا با ماست

سپیده سر زده برخیز توکل کن خدا با ماست
دوباره روز می آید چقدر این آفتاب آقاست
نگاه کن آن خروسی را که پشت پنجره پیداست
که آواز قشنگش در میان دستهای ماست

نگاه کن روشنایی را میان دستهای ماست
دوباره روز می آید چقدر این آفتاب آقاست
نگاه کن روشنایی را میان دستهای ماست
دوباره روز می آید چقدر این آفتاب آقاست

نگاه کن بالهای پنجره باز است و گسترده
نگاه کن صفحه شب را بدست روز تا خورده
نگاه کن دشت بالا را آفتاب میروید
نگاه کن روشنایی را نسیم صبحگاهی تا کجا برده
نگاه کن روشنایی را میان دستهای ماست
دوباره روز می آید چقدر این آفتاب آقاست

نگاه کن روشنایی را میان دستهای ماست
دوباره روز می آید چقدر این آفتاب آقاست

سپیده سر زده برخیز تو کل کن خدا با ماست
دوباره روز می آید چقدر این آفتاب آقاست
 نگاه کن آن خروسی را که پشت پنجره پیداست
که آواز قشنگش در میان دستهای ماست
نگاه کن روشنایی را میان دستهای ماست
دوباره روز می آید چقدر این آفتاب آقاست
نگاه کن روشنایی را میان دستهای ماست
دوباره روز می آید چقدر این آفتاب آقاست

نگاه کن بالهای پنجره باز است و گسترده
نگاه کن صفحه شب را بدست روز تا خورده
نگاه کن دشت با لا را آفتاب میروید
نگاه کن روشنایی را نسیم صبحگاهی تا کجا برده
نگاه کن روشنایی را میان دستهای ماست
دوباره روز می آید چقدر این آفتاب آقاست

نگاه کن روشنایی را میان دستهای ماست
دوباره روز می آید چقدر این آفتاب آقاست
 

ترانه سرا: محمد صالح علاء

چقدراین آفتاب آقاست

+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط خسته | 
باز هم نمیخواهی بیایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 
باز هم نامه
دوباره سلام. دوباره اشک. دوباره مرگ را نازکشيدن. دوباره...
کاش اينجا بودي. همين جا؛ زير همين سقف. رو در رو. مثل آن وقتها که پدربزرگ مي نشست و در جنب و جوش ما گم مي شد.

اينجا هوا باراني است. شايد باران... شايد برف... شايد هيچ کدام. اگر برف باشد، بهتر است. باران، وقتي به زمين مي رسد، همه جا را فقط خيس مي کند؛ همين. برف اما رنگ و بوي زمين را عوض مي کند. برف، جاي پاي آدمها را نگه مي دارد؛ زود آنها را فراموش نمي کند.

از برف و باران بگذريم. چه کار مي کني با تنهايي، با غريبي، با بي وفايي هاي ما؟ راستي چرا دائم از اين شهر به آن شهر مي روي؟ نگران نامه هايم نيستم که مبادا به دستت نرسد؛ مي دانم نامه هايي که نشاني شان توي پاکت، بعد از سلام نوشته شده باشد، حتماً - و خيلي زود - چشمهاي تو را زيارت خواهند کرد. اما دلم مي خواهد بدانم چرا يک جا نمي ماني؟ يک روز مي گويند مکه اي، يک روز خبر مي آورند که در مدينه ديده شده اي، يک روز کربلايي ها را ذوق زده مي کني. يک روز بوي تو را که در مسجد کوچک و قديمي محله جا مانده بود، شناسايي مي کنند. فکر مي کردم فقط ما آرام نداريم. گويا تو از ما ناآرامتري.

نمي خواهم گلايه کنم، چون اصلاً دل و دماغ اين کار را ندارم، ولي باور کن به ما خيلي سخت مي گذرد. سخت نيست بي تو در ميان دشمنان تو بودن؟ سخت نيست ناز هر نازيبايي را کشيدن و پاي هر علف هرزه اي، جوي عمر بستن!؟ سخت نيست تبديل عروسي ها به عزا، فقط به جرم اين که جوانهاي ما، نشاني شادي را از غم گرفته اند و فقط به اين اتّهام که در راه مدرسه به گداي شهر سلام نگفته اند؛ سخت نيست تنها راه گريه که از گلوي ما مي گذشت، به فرمان بغض بسته باشد؟ آخر چقدر تنهايي؟ چقدر دلتنگي؟ چقدر جمعه هاي دلگير؟ چقدر خنديدن به روي آنان که گريه تو را نمي شناسند و عکس سياه و سفيد خود را در اشک رنگين تو نمي بينند؟

ديروز براي خريد کفش به بازار رفتم. چها که نديدم! مردي فرياد مي زد: »بياييد! بياييد! از اين انگورهاي من که با حبه اي شما را به معراج بي عاري مي برد، بخريد، بخوريد و بنوشيد.« يکي دستهايش را به هم مي زد و کتابهايش را به رخ ما مي کشيد و مي گفت: »دست خالي نرويد!" بخريد و بخوانيد کتابهاي مرا که هر برگ آن صحنه صد عشق کاغذي است« يکي را خريدم و دوبار نه سه بار، خواندم. راست مي گفت بيچاره! پر بود از عشقهايي که يخهاي قطب جمود را شرمنده مي کرد. کفش را فراموش کردم. يک هديه براي تو خريدم. نمي گويم چه خريدم. ولي به فروشنده آن گفتم: اگر نپسنديد، پس مي آورم. گفت: از قول من به او بگو: »اگر اين را نپسندي بايد به دوستاني در مريخ، اميد ببندي. ما زميني هستيم و هديه هاي زمينيان، بيش از اين نمي تواند بود.« آن هديه بي ارج و مجد را در کاغذهاي همان کتاب پيچيدم. چون مي دانم براي پاره کردن آن کاغذهاي کاهي هم که شده، نگاهي به هديه من خواهي کرد.

مي خواهي دو سه سطري هم از حال ما بداني؟ اقبال گم شده است. مستي، ذوقي ندارد. باده هاي جام خوشايندي، همه آبگونند. بي طعم و بي بو. آنقدر تقلب و دغل فراوان شده است که گويي روز داوري از باور مردم قهر کرده است. بعضي هنوز چشم به راه معجزه بخت اند و شانس مي پرستند. همه اتفاقات مهم زندگي ما، در خانه سالمندان مي گذرد. اين را هم بگويم که جديداً مرگ خيلي خوش سليقه شده است. نمي داني چه نازي مي کند. هميشه ديرتر از اجل مي رسد و زودتر از آرزوها. در شهري که ما زندگي مي کنيم بچه ها را از روي رنگ لباسهايشان مي شناسند و جوانها را از خياباني که در آن بالا و پايين مي روند. اين جا همه دست به کار شده اند که روي عکس تو، آگهي هاي تبليغاتي بچسبانند.

ديوارهاي شهر، همگي برگهاي يک کتاب اند: خودآموز خودکشي. من نديدم فيلمي که زنگ آن را براي تو - يا حتي من - به صدا درآورده باشند. اين جا همه در جنب و جوش اند، که تو را فراموش کنند؛ باز هم نمي خواهي بيايي؟
 
برگرفته از اینترنت
رضا باباي
+ نوشته شده در  جمعه 24 آبان1387ساعت 12:22 بعد از ظهر  توسط خسته | 

چرا ذهن سفیدمون سیاه شده

- اونا اینو نمی خواستن ...

- آره مطمئنم، ولی نه مطمئن نیستم!

- اونا اینو نمی خواستن ...

یعنی چی اونا چی می خواستن؟

هی این جمله رو تکرار نکن خسته شدم از دستت

داری با حرفات اعصابمو خورد میکنی بچه پررو

- چرا میزنی خب ؟

- اصلا ولش کن اومدیم دو دقیقه درد دل کنیما

- برو دنبال کارات، من باهات قهرم!

- قهر قهر قهرتا روز قیامت  

ببین عزیز دل من درسته تو بهترین دوست منی درسته وقتایی که تنهام فقط تو پیشمی درسته این روزا خیلی باهاتم درسته تو مثلا ذهن منی درسته همیشه چیزای خوب خوب بهت یادمیدم تو هم حرف گوش میکنی ویاد میگیری،  همه اینا درسته، ولی این دلیل نمیشه تو هم پررو بشی ومنو با خودت در گیر کنی من این روزا حوصله ندارم تو که خوب اینو میدونی ، حالا قهر نکن بنال ببینم چی میخوای بگی ، بی معرفت تو میمیری واضح تر برام حرف بزنی ؟

- آخ جون پس یادت باشه این بار تو منت کشی کردیا

باشه ، من منت کشی کردم

ازحضور محترمت هم عذر میخواهم راحت شدی؟

- باشه اگه قول بدی دفعه آخرت باشه باهات آشتی میکنم

باز پررو شدیا ، چی برات سواله؟

زود باش کار دارم میخوام برم

ولی به جون خودت اگه سر کار باشم دیگه نه من نه تو !

- ببین عزیزم من تو کارشون موندم

- تو این موندم اونا چی میخواستن ؟

- تو این موندم اونا چجوری تونستن دل بکنن از همه اون چیزایی که باعث شده تو به دنیا دل ببندی

هووووووووووووووووو عوضی من کی به دنیا دل بستم؟

- بس کن دیگه !  برای ذهن خودت که نمیتونی خالی ببندی

آخ راس میگی یادم نبود دستم برای تو رو شده ،  شیطون تو هم خوب بلدی آدمو ضایع کنیا ...

این درگیری ادامه دارد...

چی می خواستن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 7:41 بعد از ظهر  توسط خسته | 

لابه لای دقیقه ها

اين جای شعر را
فقط عشق می‌فهمد
اين شعر متعلق به آسمان است

لابه لای دقيقه‌ها كسی به نام حسين مطرح شد


وخدا ...

حُسن او را با شهامت امضا كرد
حسين كسی است كه ابرها در تمام تاريخ
برايش بارانی می‌شوند
بوی اركيده می‌آيد
انگار تمام كربلا را بهشت می‌كارند
اين قسمت شعر از فرشته‌هاست
و آن‌ها سه نقطه می‌كارند
تا سال‌های سال بهشت سبز شود و كربلا...خورشيد   
                                                               
مريم خاكبازان

نام تو بردن چه لذتی دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 9:9 قبل از ظهر  توسط خسته | 

گفتم بمان.........

 

گفتم: «بمان!» و نماندی!
رفتی،
بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی!
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سکوت و
صعودُ
سقوط!
تو صدای مرا نشنیدی
و من
هی بالا رفتم، هی افتادم!
هی بالا رفتم، هی افتادم...
تو می دانستی که من از تنهایی و تاریکی می ترسم،
ولی فتیله فانون نگاهت را پایین کشیدی!
من بی چراغ دنبال دفترم گشتم،
بی چراغ قلمی پیدا کردم
و بی چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم...
حالا همسایه ها با صدای آواز های من گریه می کنند!
دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا می کنند
و می خندند!
عده ای سر بر کتابم می گذارند و رؤیا می بینند!
اما چه فایده؟
هیچکس از من نمی پرسد،
بعد از این همه ترانه بی چراغ
چشمهایت به تاریکی عادت کرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تکان دادند و رفتند!
حالا،
دوباره این من و ُ
این تاریکی و ُ
این از پی کاغذ و قلم گشتن1

گفتم : « - بمان!» و نماندی!
اما به راستی،
ستاره نیاز و نوازش!
اگر خورشید خیال تو
اینجا و در کنار این دل بی درمان نمی ماند،
این ترانه ها
در تنگنای تنهایی ام زاده می شدند؟

یغماگلرویی

ونماند.........

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 3:6 بعد از ظهر  توسط خسته | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
هفته سوم مهر 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته اوّل فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته سوم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
آرشیو موضوعی
مطالب مذهبی
امام زمان (عج)
شهدا
سخن بزرگان
دکتر شریعتی
دلتنگی های خودم
فریدون مشیری
اخوان ثالث
اشعار ومطالب متفرقه
عکس
از خواب بیدار بشیم
استادشهریار
یغماگلرویی
محمدصالح علا’
قیصرامین پور
پیوندها
آواز شباهنگ
آفتاب گردون
هجوم گلها
تنها ترین دختر
گل رز
پرواي بي پروا
احساس کاغذی
تنها
دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد
hosna68
راشین
آوای نی
همراز عشق
رویای پنهان
خون
ساحل آرامش
ورود با كفشهاي سياه ممنوع
عكس تو حرف
دوچرخه سوار
جستجوگر فارسی
دریا
فاز منفی
زیباترین سخن از کیست
دل عاشق ولی تنها
همای سعادت
آس وپاس(محمد صادق)
درکوی عشق
کانون وبلاگ نویسان مذهبی
غریبه (کودک درون)
خط خطی های سحر
تفکر سبز(شمیم)
کرامات شهدا
گدو(حنا)
حریم دل
غریب
منیت من (یه بیسوادعاشق)
پس کوچه(حمید عزیز)
ما همان جمع پراکنده (سرنا)
پاییز غریب
از همه دنیا فقط تو (ودود عزیز)
نوشته های من
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

target="_blank">آمار -------

........................... Yahoo bot last visit powered by MyPagerank.Net ......... Persian Websites Directory ............... -------------------------- .................................... Free counter and web stats .......................