![]() |
![]() |
|
| عقده گشایی یک ذهن خسته |
|
ديروز كه جنگ، »مرد« را از »نامرد« باز مى شناساند:
غلامرضا بنى اسدى
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 10:17 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
ممنونم از غمش ، هم کاسه من است ممنونم از غمش ، تنها کس من است مینوشم از غمش هر شب چندجرعه ای گم میشوم زخود هرشب از می خوارگی پروانه می شوم هر بار با غمش میخندم با غمش بر اشکهای شمع میخوابم عاقبت با فکر دیدنش وای از دست غمش در خواب نیز با من است در خواب هم مستی کنم هر لحظه با غمش در خواب هم می شوم همبازی غمش جر می زند غمش ، در بازی با دلم شاکی می شود دلم ، از بازی با غمش بیدار می شوم از خواب پر غمم دلخوش میکنم تنها کسم غم است میگویم در دلم ممنونم از غمش در خواب هم می شود همبازی با دلم در فکرها غوطه ور، غافل می شوم از همبازی دلم میبینم تنها شدم، ای بی معرفت غمش خسته ۲۸/۸/۸۷
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 9:59 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
در مجالي كه برايم باقيست
خالق عشق نگه دار شما. مجتبي كاشاني
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 آبان1387ساعت 10:44 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
اهل بيابانم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 آبان1387ساعت 8:48 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
قسمتی از درگیری چند روز پیش - ببین عزیزم من تو کارشون موندم - تو این موندم اونا چی میخواستن ؟ - تو این موندم اونا چجوری تونستن دل بکنن از همه اون چیزایی که باعث شده تو به دنیا دل ببندی هووووووووووووووووو عوضی من کی به دنیا دل بستم - بس کن دیگه ! برای ذهن خودت که نمیتونی خالی ببندی آخ راس میگی یادم نبود دستم برای تو رو شده ، شیطون تو هم خوب بلدی آدمو ضایع کنیا ...
ادامه در گیری
ولی این سوالی که تو مطرح کردی خیلی سخته نمیشه بی خیال بشی ؟ - نه نمیشه این بار باید جوابمو بدی وگرنه ... واستا ببینم اگه جوابتو ندم میخوای چیکار کنی؟ - چرا قاطی میکنی خب شوخی کردم این روزا اصلا جنبه نداریا خب ببین ذهن جونم این سوالت یه کم احتیاج به تحقیق داره باید یه کم وقت بدی تازه خودتم کمکم کنی، قبول؟ - باشه قبول پس بزار با یه برنامه بریم جلو - برای اینکه بفهمیم شهدا یا اونایی که رفتن جبهه چی میخواستن باید بفهمیم اونا چه آدمایی بودن آخه همیشه تو فیلمایی که تو به خوردم دادی اونایی که تو جبهه بودن خیلی با آدمای معمولی فرق میکردن باشه ولی اول بزار بهت بگم اونا واقعا یه چیزایی داشتن که من ویا دیگران یا خود تو نداری میتونم بگم از دید من وتو اونا یه نوع افسانه بودن واونی که توی فیلمها دیدی تازه یه قطره از اقیانوس بوده - وااااااااااااااااااااااای واااااااااااااااای باز که برگشتیم سر جای اولمون من گفتم بدون بزرگنمایی خب صبر کن پا برهنه اومدی وسط حرفام! چند ماهه به دنیا اومدی ؟ - من اصلا به دنیا نیومدم دیوانه تو به دنیا اومدی من که ذهنتم وطبیعی هست که هر دقیقه یه جا باشم یه بار پیش تو یه بار پیش خدا یه بار پیش شیطون یه بار هم ...... نزار آبروتو ببرم ... خیلی نامردی اصلا برات نمیگن آبروی آدمو میبری ولی برای این که یه کم روشن بشی این حرف قشنگو برات از یه جایی کپی کردم بخونش اگر همین حالا قطعههاى متفرقى از زندگى پاسداران فداکار را در کتابى جمع و به زبانهاى دیگر ترجمه کنند، کسانى که در حال و هواى مسائل ایران و هشت سال جنگ تحمیلى و حوادث کردستان و این حجلههاى شهادت و خانوادههاى شهدا نبودهاند، چنانچه این کتاب را بخوانند، به احتمال زیاد از هر ده نفر، هشت، نه نفر خواهند گفت که اینها افسانه و مبالغه است؛ در حالى که افسانه نیست؛ واقعیت است" میدونی این حرفارو کی زده - نخیر نمیدونم این حرف رو مقام معظم رهبری زده نمیدونم اون موقع ها توی ایران چه سمتی داشت ولی میدونم خودشو مثل بعضی ها مخفی نکرد وهمیشه تو خط مقدم جبهه بود ایشون مثل اونایی که همین الان هم خودشونو پشت خون شهدا مخفی کردن نبود ونیست حالا بیشتر برات میگم از ایشون ولی بدون اونایی که رفتن هم افسانه بودن وهم نبودن افسانه از این جهت مثل شهید چمران از لحظه شهادتش خبر دار بود وآدمای معمولی بودن از این جهت که چون ما آدمای معمولی هستیم اونارو معمولی میبینیم ولی به خود خدا اونا معمولی نبودن این جمله رو بخون چه كنم؟ كالبدم گنجايش روح بلندپروازم را ندارد، انگار ميخواهد آن را بشكافد و به پرواز درآيد، ولي چارهاي جز اين ندارم كه بين روح و كالبدم يك هماهنگي به وجود آورم و براي اينكه روحم را نرنجانم به خواستهاش جواب مثبت داده و راهي طريقالله ميگردم. شايد بتوانم از اين رنج روحي برهم و سبكبال و روشن ضمير در صف عاشقان قرار گيرد. /شهید بهروز رفيعا بازم بگو اونا افسانه نبودن ولی ای ذهن پرسش گروزیرآب زن من، اینو بهت بگم تو هم خوب آویزه گوشت کن اونا اگر هم افسانه نبودن افسانه بزرگی خلق کردن، بزرگترین افسانه عالم اولین جنگ توی تاریخ چندهزار ساله ایران که حتی یک وجب خاک از دست ندادیم . - ببین تو جدیدا خیلی خوب سخنرانی میکنیا ، مواظب باش ندزدنت ...... - وای خدا مردم از خنده یه آدم بی سوات داره حرفای گنده گنده میزنه آآآآآآآآآآآآخ دلم مواظبم به تو هم ربطی نداره تو مواظب باش باز نبرمت پیش شیطون !!!!!!!!!!! - وای بازم باید با هم دعوا کنیم ؟ واین درگیری همچنان ادامه دارد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 آبان1387ساعت 10:26 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 25 آبان1387ساعت 9:9 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
سپیده سر زده برخیز توکل کن خدا با ماست نگاه کن روشنایی را میان دستهای ماست نگاه کن روشنایی را میان دستهای ماست
دوباره روز می آید چقدر این آفتاب آقاست سپیده سر زده برخیز تو کل کن خدا با ماست دوباره روز می آید چقدر این آفتاب آقاست نگاه کن آن خروسی را که پشت پنجره پیداست
که آواز قشنگش در میان دستهای ماست نگاه کن روشنایی را میان دستهای ماست دوباره روز می آید چقدر این آفتاب آقاست نگاه کن روشنایی را میان دستهای ماست دوباره روز می آید چقدر این آفتاب آقاست نگاه کن بالهای پنجره باز است و گسترده نگاه کن صفحه شب را بدست روز تا خورده نگاه کن دشت با لا را آفتاب میروید نگاه کن روشنایی را نسیم صبحگاهی تا کجا برده نگاه کن روشنایی را میان دستهای ماست دوباره روز می آید چقدر این آفتاب آقاست نگاه کن روشنایی را میان دستهای ماست دوباره روز می آید چقدر این آفتاب آقاست ترانه سرا: محمد صالح علاء
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 25 آبان1387ساعت 11:7 قبل از ظهر توسط خسته |
|
![]() باز هم نامه
دوباره سلام. دوباره اشک. دوباره مرگ را نازکشيدن. دوباره... کاش اينجا بودي. همين جا؛ زير همين سقف. رو در رو. مثل آن وقتها که پدربزرگ مي نشست و در جنب و جوش ما گم مي شد.
اينجا هوا باراني است. شايد باران... شايد برف... شايد هيچ کدام. اگر برف باشد، بهتر است. باران، وقتي به زمين مي رسد، همه جا را فقط خيس مي کند؛ همين. برف اما رنگ و بوي زمين را عوض مي کند. برف، جاي پاي آدمها را نگه مي دارد؛ زود آنها را فراموش نمي کند. از برف و باران بگذريم. چه کار مي کني با تنهايي، با غريبي، با بي وفايي هاي ما؟ راستي چرا دائم از اين شهر به آن شهر مي روي؟ نگران نامه هايم نيستم که مبادا به دستت نرسد؛ مي دانم نامه هايي که نشاني شان توي پاکت، بعد از سلام نوشته شده باشد، حتماً - و خيلي زود - چشمهاي تو را زيارت خواهند کرد. اما دلم مي خواهد بدانم چرا يک جا نمي ماني؟ يک روز مي گويند مکه اي، يک روز خبر مي آورند که در مدينه ديده شده اي، يک روز کربلايي ها را ذوق زده مي کني. يک روز بوي تو را که در مسجد کوچک و قديمي محله جا مانده بود، شناسايي مي کنند. فکر مي کردم فقط ما آرام نداريم. گويا تو از ما ناآرامتري. نمي خواهم گلايه کنم، چون اصلاً دل و دماغ اين کار را ندارم، ولي باور کن به ما خيلي سخت مي گذرد. سخت نيست بي تو در ميان دشمنان تو بودن؟ سخت نيست ناز هر نازيبايي را کشيدن و پاي هر علف هرزه اي، جوي عمر بستن!؟ سخت نيست تبديل عروسي ها به عزا، فقط به جرم اين که جوانهاي ما، نشاني شادي را از غم گرفته اند و فقط به اين اتّهام که در راه مدرسه به گداي شهر سلام نگفته اند؛ سخت نيست تنها راه گريه که از گلوي ما مي گذشت، به فرمان بغض بسته باشد؟ آخر چقدر تنهايي؟ چقدر دلتنگي؟ چقدر جمعه هاي دلگير؟ چقدر خنديدن به روي آنان که گريه تو را نمي شناسند و عکس سياه و سفيد خود را در اشک رنگين تو نمي بينند؟ ديروز براي خريد کفش به بازار رفتم. چها که نديدم! مردي فرياد مي زد: »بياييد! بياييد! از اين انگورهاي من که با حبه اي شما را به معراج بي عاري مي برد، بخريد، بخوريد و بنوشيد.« يکي دستهايش را به هم مي زد و کتابهايش را به رخ ما مي کشيد و مي گفت: »دست خالي نرويد!" بخريد و بخوانيد کتابهاي مرا که هر برگ آن صحنه صد عشق کاغذي است« يکي را خريدم و دوبار نه سه بار، خواندم. راست مي گفت بيچاره! پر بود از عشقهايي که يخهاي قطب جمود را شرمنده مي کرد. کفش را فراموش کردم. يک هديه براي تو خريدم. نمي گويم چه خريدم. ولي به فروشنده آن گفتم: اگر نپسنديد، پس مي آورم. گفت: از قول من به او بگو: »اگر اين را نپسندي بايد به دوستاني در مريخ، اميد ببندي. ما زميني هستيم و هديه هاي زمينيان، بيش از اين نمي تواند بود.« آن هديه بي ارج و مجد را در کاغذهاي همان کتاب پيچيدم. چون مي دانم براي پاره کردن آن کاغذهاي کاهي هم که شده، نگاهي به هديه من خواهي کرد. مي خواهي دو سه سطري هم از حال ما بداني؟ اقبال گم شده است. مستي، ذوقي ندارد. باده هاي جام خوشايندي، همه آبگونند. بي طعم و بي بو. آنقدر تقلب و دغل فراوان شده است که گويي روز داوري از باور مردم قهر کرده است. بعضي هنوز چشم به راه معجزه بخت اند و شانس مي پرستند. همه اتفاقات مهم زندگي ما، در خانه سالمندان مي گذرد. اين را هم بگويم که جديداً مرگ خيلي خوش سليقه شده است. نمي داني چه نازي مي کند. هميشه ديرتر از اجل مي رسد و زودتر از آرزوها. در شهري که ما زندگي مي کنيم بچه ها را از روي رنگ لباسهايشان مي شناسند و جوانها را از خياباني که در آن بالا و پايين مي روند. اين جا همه دست به کار شده اند که روي عکس تو، آگهي هاي تبليغاتي بچسبانند. ديوارهاي شهر، همگي برگهاي يک کتاب اند: خودآموز خودکشي. من نديدم فيلمي که زنگ آن را براي تو - يا حتي من - به صدا درآورده باشند. اين جا همه در جنب و جوش اند، که تو را فراموش کنند؛ باز هم نمي خواهي بيايي؟ برگرفته از اینترنت رضا باباي |
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 آبان1387ساعت 12:22 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
- اونا اینو نمی خواستن ... - آره مطمئنم، ولی نه مطمئن نیستم! - اونا اینو نمی خواستن ... یعنی چی اونا چی می خواستن؟ هی این جمله رو تکرار نکن خسته شدم از دستت داری با حرفات اعصابمو خورد میکنی بچه پررو - چرا میزنی خب ؟ - اصلا ولش کن اومدیم دو دقیقه درد دل کنیما - برو دنبال کارات، من باهات قهرم! - قهر قهر قهرتا روز قیامت ببین عزیز دل من درسته تو بهترین دوست منی درسته وقتایی که تنهام فقط تو پیشمی درسته این روزا خیلی باهاتم درسته تو مثلا ذهن منی درسته همیشه چیزای خوب خوب بهت یادمیدم تو هم حرف گوش میکنی ویاد میگیری، همه اینا درسته، ولی این دلیل نمیشه تو هم پررو بشی ومنو با خودت در گیر کنی من این روزا حوصله ندارم تو که خوب اینو میدونی ، حالا قهر نکن بنال ببینم چی میخوای بگی ، بی معرفت تو میمیری واضح تر برام حرف بزنی ؟ - آخ جون پس یادت باشه این بار تو منت کشی کردیا باشه ، من منت کشی کردم ازحضور محترمت هم عذر میخواهم راحت شدی؟ - باشه اگه قول بدی دفعه آخرت باشه باهات آشتی میکنم باز پررو شدیا ، چی برات سواله؟ زود باش کار دارم میخوام برم ولی به جون خودت اگه سر کار باشم دیگه نه من نه تو ! - ببین عزیزم من تو کارشون موندم - تو این موندم اونا چی میخواستن ؟ - تو این موندم اونا چجوری تونستن دل بکنن از همه اون چیزایی که باعث شده تو به دنیا دل ببندی هووووووووووووووووو عوضی من کی به دنیا دل بستم؟ - بس کن دیگه ! برای ذهن خودت که نمیتونی خالی ببندی آخ راس میگی یادم نبود دستم برای تو رو شده ، شیطون تو هم خوب بلدی آدمو ضایع کنیا ... این درگیری ادامه دارد...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 7:41 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
اين جای شعر را
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 9:9 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
گفتم: «بمان!» و نماندی! گفتم : « - بمان!» و نماندی! یغماگلرویی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 3:6 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|