![]() |
![]() |
|
| عقده گشایی یک ذهن خسته |
|
قهوه ی تلخ نگاهت راز بی خوابی من بود دیدنت پایان عمر شب مردابی من بود
بابک صحرایی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 آبان1387ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
بی تو از آخر قصه های مادربزرگ می ترسم
یغما گلرویی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 آبان1387ساعت 3:56 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
(( لیسانس )) شما که سواد داری ، لیسانس داری ، روزنامه خونی
راه میرم دلم گرفته ، می شينم دلم گرفته
سوار اسبی بودم که روز بارونی زمین خورد
عمر من کوه عسل بود ولی افسوس
روزای بد انگشت انگشت اونو لیسید
... بعد نشست تا تهشو خورد محمد صالح علاء |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 آبان1387ساعت 9:43 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
شبو خوب می شناسمش
من شبو دوست دارم!
وقتی آفتاب می زنه
من و شب خوب می دونیم
وقتی خورشید سره
محمد صالح علاءیا کامبیز میرزایی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 آبان1387ساعت 9:22 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
مردم را عاشق شو،در روح ایشان جستجو کن،اگر چنین کنی نیازی به سینما نداری و نیازی به خواندن داستان نیست ،هر انسان داستانها و فیلمهای بسیار در خود دارد؛ ولی ما به مردم گوش فرا نمیدهیم .ما چهره در چهره به مردم نظر نمیکنیم، دست ایشان در دست نمیفشریم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 آبان1387ساعت 9:29 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
بپرسيد از اهالي ِمحلّه هاي خوب شهر قول و قرارتون چي شد ، با مردم ِجنوب شهر
آخه مگه بنا نبود باغ همه بهاري شه تا نكنه پرنده اي ، از تو خونش فراري شه
بپرسيد از سواره ها ، از دوره ي پيادگي راستي چي شد تموم شدن ، اون همه لطف و سادگي !
راستي چي شد نمي رسه ، دستي ديگه به دامني پس كي ميون ما گذاشت، فاصله ي تو و مني ؟
اينور شهر بره كُشون ، مردم ِسير شادمون صاحب هر چي خواستني ، بين زمين و آسمون
اونور شهر غصّه ي نون ، دست خالي با دل ِخون منظره هاي آشنا ، ابر سياه ِ بي امون !
بپرسيد از اهالي ِمحلّه هاي خوب شهر قول و قرارتون چي شد ، با مردم ِجنوب شهر ... محمد علی شیرازی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 آبان1387ساعت 6:51 بعد از ظهر توسط خسته |
|
با یک شکلات شروع شد . من یک شکلات گذاشتم تو دستش اونم یک شکلات گذاشت تو دستم ،من بچه بودم اونم بچه بود سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد دید که منو میشناسه خندیدم گفت دوستیم؟ گفتم دوست دوست گفت تا کجا؟ گفتم دوستی که تا نداره؛ گفت تا مرگ خندیدمو گفتم من که گفتم تا نداره، گفت باشه تا پس از مرگ گفتم:نه نه نه نه تا نداره گفت:قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن یعنی زندگی پس از مرگ باز هم با هم دوستیم؟ تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستیم خندیدمو گفتم تو براش تا هر جا که دلت می خواد یک تا بزار اصلا یک تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا اما من اصلا براش تا نمیزارم نگام کرد نگاش کردم باور نمیکرد می دونستم اون می خواست حتما دوستیمون یک تا داشته باشه دوستی بدون تا رو نمیفهمید !! گفت بیا برا دوستیمون یک نشونه بزاریم گفتم باشه تو بزار گفت شکلات باشه؟ گفتم باشه هر بار یک شکلات میزاشت تو دستم منم یک شکلات میزاشتم تو دستش باز همدیگرو نگاه میکردیم یعنی که دوستیم دوست دوست من تندی شکلاتامو باز میکردم میزاشتم تو دهنم تندو تند می مکیدم میگفت شکمو تو دوست شکموی منی وشکلاتشو میزاشت توی یک صندوقچه کوچولوی قشنگ میگفتم بخورش میگفت تموم میشه می خوام تموم نشه برا همیشه بمونه صندوقچش پر از شکلات شده بود هیچکدومشو نمی خورد من همشو خورده بودم گفتم اگه یک روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرمها اون وقت چی کار میکنی؟ میگفت مواظبشون هستم میگفت می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوستیم و من شکلاتمو میزاشتم تو دهنمو می گفتم نه نه نه نه تا نه دوستی که تا نداره !! یک سال دو سال چهارسال هفت سال ده سال بیست سالش شده اون بزرگ شده من هم بزرگ شدم من همه شکلاتامو خوردم اون همه رو نگه داشته اون اومده امشب تا خداهافظی کنه می خواد بره اون دور دورا میگه میرم اما زود برمیگردم من که میدونم اون بر نمیگرده یادش رفت به من شکلات بده من که یادم نرفته شکلاتشو دادم تندی بازش کرد گذاشت تو دهنش یکی دیگه گذاشتم تو اون دستش گفتم بیا این هم اخرین شکلات برای صندوقچه کوچولوت یادش رفته بود یک صندوقچه داره برا شکلاتاش هر دوتا رو خورد خندیدم، میدونستم دوستی اون تا داره اما دوستی من تا نداره مثل همیشه خوب شد همه رو خوردم اما اون هیچ کدوم رو نخورده حالا با یک صندوقچه پر از شکلاتهای نخورده چی کار میکنه؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 آبان1387ساعت 3:26 بعد از ظهر توسط خسته |
|
![]() آدینه های سرخ ، که بیدار مانده اند
در آرزوی لحظه دیدار مانده اند آدینه ها در آتش هجر تو سوختند آیینه ها تمام ، به زنگار مانده اند افسوس ، بی تو باغ ، پر از شیون کلاغ مرغان ولی به بند ، گرفتار مانده اند عمریست ، بیت بیت غزل های نا تمام در حجم بهت شاید و انگار مانده اند باز آ که در ضمیر زمان ، واژه های سز چون نقش های مرده به دیوار مانده اند ای جاری زلال ، بر این بغض ها بتاب این بغض های کال که بیمار مانده اند از چشم ها نهانی و بس قطره های اشک چشم انتظار لحظه دیدار مانده اند بفشان به دشت سینه شب زنده داراها آبی که سخت در عطش ای یار مانده اند از کوچه سار غمزده ما ،عبور کن اینجا در انتظار تو ، بسیار مانده اند یک یا علی بگوی و ز رخ ، پرده برگشا بس چشم ها ، به راه تو بیدار مانده اند ![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 آبان1387ساعت 5:1 بعد از ظهر توسط خسته |
|
گفتگو با يک نسل سومي
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 آبان1387ساعت 10:53 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
حباب ، حباب خیلی کلمه ساده ودر عین سادگی خیلی هم نکات آموزنده ای توش هست ، تا به امروز زیاد توجه به نکات آموزندش نداشتم شاید تو دوست خوبم هم نداشتی مگه نه؟ نمیدونم تا حالا با لوله خودکار حباب بازی کردی یانه ؟ من خیلی بازی کردم یادته وقتی حباب خیلی روی هوا به بالا می رفت چقدر شادی بهت هدیه میداد ؟ ولی وقتی زود می ترکید حالمون گرفته می شد دوباره سعی میکردیم این بار یه حباب بسازیم که بزرگتر باشه وبیشتر دوام بیاره ولی زهی خیال باطل حباب ، ساخته شده برا ترکیدن درست مثل غرور، که ساخته شده برای شکستن حباب رو خودمون می ساختیم واز ترکیدنش ناراحت می شدیم وغرور رو هم خودمون می سازیم واز شکستنش ناراحت میشیم مگه نه؟ امروز داشتم با یه عزیز حرف میزدم واز خودم تعریف میکردم داشتم یه حباب می ساختم اون دوست عزیز هم گوش داد، گوش داد وگوش داد ، موقع خداحافظی یه حرف زد حبابمو ترکوندمیخوای بدونی چی گفت ؟ گفت : مواظب حبابت باش نترکه بازم مثل همیشه رفتم تو فکر وای چقدر حباب تو زندگیم دارم تو تا حالا درباره حباب های زندگیت فکر کردی ؟ یکیش عشق، اون یکی غرور ، وای یکیش بی صداقتی نسبت به دوستام یکیش گناهانی که انجام میدیم وبه خودمون میگیم این که گناه نیست یکی دیگه هم این که دروغ میگیم حتی به شوخی یکی دیگه هم این که میگیم چشمهارو باید شست آخه تا کی آدم بایدچشمهاشو بشوره وبه قولی چشمهاشو ببنده به روی همه چیزبه روی سیاهی ها به روی نامردی ها به روی ... موقع نماز یه دعا کردم خودم خندم گرفت ، به خدا گفتم خدایا حباب های زندگی منو خودت بترکون نزار دیگران بترکونن آخه میگن تو ستار العیوب هستی تا اینجا هم ثابت شده به من که هستی ، هستی و خواهی بود ولی خدا چرا با این که هی پشت سر هم حباب هام میترکه بازم میرم دنبال ساختن یه حباب دیگه ؟ دعا کنیم حباب های زندگیمون زیاد نشه دعا کنیم حباب های زندگیمون رو خودمون شناسایی کنیم تا خدا نترکونده . همین...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 6:22 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
به یاد روی مه آلوده اش غزل خوانم منبع اینترنت
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 10:33 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
تاریخ چشم به راه فاطمه ای دیگر است. انتظار به سر می آید و شمیم دلنوازی، خانه خورشید را فرا میگیرد. خنكای حضور دوباره فاطمه (س) در فضای مدینه جاری می شود و كوثر فاطمی، جوشیدن میگیرد. به كوچه باغهای حرم تو پناه می آورم و در سایه سار ملكوتی آن، نفسی تازه می نمایم. كنار نهر استجابت می نشینم و قطره ای می شوم در آبی زلال اشك های زائرانت. ضریح نورانی ات را در آغوش میگیرم و از بین شبكه های آن، مزار مطهر تو را تماشا می كنم. باورم نمی شود! آیا به این سادگی به زیارت تو آمده ام! تو كه زیارتت، همسان زیارت یاس گمشده مدینه است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 9:37 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
قرار بود نامه ام رنگ ((درد)) نگیرد که گرفت…
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 5:5 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 11:39 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 9:58 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|||
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|