تبليغاتX
خسته. آدمی که محاصره شده است
عقده گشایی یک ذهن خسته

www.khaste.dom.ir

 

قهوه ی تلخ نگاهت راز بی خوابی من بود

دیدنت پایان عمر شب مردابی من بود



توی این دنیای غرق لحظه های عاشقانه


هنوزم معبد دستات بهترین جای جهانه



خوب و دلنشینی مثل یه گل رز رو پیانو


شنبه تا شنبه ی تقویم پر شده از شعله ی تو



تو کی ای که وقتی عطرت از تو قلب کوچه میگذشت


شب با کالسکه ی مهتاب به تماشای تو برگشت



توی جشن عشق و بارون وقتی که برگا می ریزن


قصه ای بگو برای بغض نیلوفری من



تو نباشی شوق خنده از دل لحظه ها میره


پنجره دیوونه میشه کوچه ها رو مه می گیره

  بابک صحرایی

تو نباشی شوق خنده از دل لحظه ها میره

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت 11:46 قبل از ظهر  توسط خسته | 

زندگی یعنی دقایق دیر راه مدرسه

بی تو از آخر قصه های مادربزرگ می ترسم


می ترسم از صدای این سکوت سکسکه ساز


می دانم ! عزیز


می دانم که اهالی اینحدود حکایت


مدام از سوت قطار و سقوط ستاره می گویند


اما تو که می دانی


زندگی تنها عبور آب و شکفتن شقایق نیست


زندگی یعنی نوشتن یاس و داس و ستاره در کنار هم


زندگی یعنی دام و دانه در دمانه ی دم جنبانک


زندگی یعنی باغ و رگ و بی پناهی باد


زندگی یعنی دقایق دیر راه دور دبستان


زندگی یعنی نوشتن انشایی درباره ی پرده ها و پنجره ها


زندگی تکرار تپش های ترانه است


بیا و لحظه یی بالای همین بام بی بادبادک و بوسه بنشین

 
باور کن هنوز هم می شود به پاکی قصه های مادربزرگ هجرت کرد


دیگر نگو که سیب طلای قصه ها را


کرم های کوچک کابوس خورده اند


تنها دستت را به من بده


و بیا

یغما گلرویی

تنها دستت را به من بده

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آبان1387ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط خسته | 

دلم گرفته

(( لیسانس ))

شما که سواد داری ، لیسانس داری ، روزنامه خونی


با بزرگون می شینی، حرف میزنی ، همه چی می دونی


شما که کله ت پره ، معلّم مردم گنگی


واسه هر چی که می گن جواب داری ، در نمی مونی


بگو از چیه که من ، دلم گرفته؟

 

راه میرم دلم گرفته ،  می شينم دلم گرفته  


گریه می کنم ، می خندم ، پا میشم، دلم گرفته


من خودم آدم بودم ، باد زد و حوای منو برد

 

سوار اسبی بودم که روز بارونی زمین خورد

 

عمر من کوه عسل بود ولی افسوس

 

روزای بد انگشت انگشت اونو لیسید

 

... بعد نشست تا تهشو خورد

محمد صالح علاء

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آبان1387ساعت 9:43 بعد از ظهر  توسط خسته | 

شب

شبو خوب می شناسمش


من و شب


قصه داريم واسه هم


من و شب پشت سر روز می شينيم حرف می زنيم!


من و شب،


واسه هم شعر می خونیم


با هم آروم می گیریم


من و شب خلوتمون مقدسه،


من و شب خلوتمون، خلوت قلب و نفسه


خلوت دو همنوای بی کسه


که به اندازه ی زندگی به هم محتاجن

 

من شبو دوست دارم!


شب منو دوست داره!


من که عاقلا ازم فراری ان


من که دیوونه ی ِ واژه بافی ام


واسه ی شب کافی ام!

 

وقتی آفتاب می زنه


من کمم !


واسه روز


من همیشه کم بودم!


من و روز


همو هیچ دوست نداریم!


من و روز منتظر یه فرصتیم سر به سر هم بذاریم!


تا که این خورشید تکراری ی لعنتی بره

 

من و شب خوب می دونیم


ما رو هیچکس نمی خواد!

 

وقتی خورشید سره


هر کی با روز بده


مایه ی دردسره ... !

محمد صالح علاءیا کامبیز میرزایی

 

روز

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آبان1387ساعت 9:22 قبل از ظهر  توسط خسته | 

www.khaste.dom.ir

مردم را عاشق شو،در روح ایشان

 جستجو کن،اگر چنین کنی نیازی به

 سینما نداری و نیازی به خواندن

 داستان نیست ،هر انسان داستانها

 و فیلمهای بسیار در خود دارد؛

 ولی ما به مردم گوش فرا

 نمیدهیم .ما چهره در چهره به

 مردم نظر نمیکنیم، دست ایشان در

 دست نمیفشریم

www.khaste.dom.ir

+ نوشته شده در  شنبه 11 آبان1387ساعت 9:29 بعد از ظهر  توسط خسته | 

نمیدونم

بپرسيد از اهالي ِمحلّه هاي خوب شهر

قول و قرارتون چي شد ‏، با مردم  ِجنوب شهر

 

آخه مگه بنا نبود باغ همه بهاري شه

تا نكنه پرنده اي ، از تو خونش فراري شه

 

بپرسيد از سواره ها ‏‏، از دوره ي پيادگي

راستي چي شد تموم شدن ، اون همه لطف و سادگي !

 

راستي چي شد نمي رسه ، دستي ديگه به دامني

پس كي ميون ما گذاشت، فاصله ي تو و مني ؟

 

اينور شهر بره كُشون ، مردم  ِسير شادمون

صاحب هر چي خواستني ، بين زمين و آسمون

 

اونور شهر غصّه ي نون ‏، دست خالي با دل ِخون

منظره هاي آشنا ، ابر سياه ِ بي امون !

 

بپرسيد از اهالي ِمحلّه هاي خوب شهر

قول و قرارتون چي شد ‏، با مردم  ِجنوب شهر ...

محمد علی شیرازی

نمیدونم

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 آبان1387ساعت 6:51 بعد از ظهر  توسط خسته | 
شکلات

با یک شکلات شروع شد . من یک شکلات گذاشتم تو دستش اونم یک شکلات گذاشت تو دستم ،من بچه بودم اونم بچه بود سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد دید که منو میشناسه خندیدم گفت دوستیم؟ گفتم دوست دوست گفت تا کجا؟ گفتم دوستی که تا نداره؛ گفت تا مرگ خندیدمو گفتم من که گفتم تا نداره، گفت باشه تا پس از مرگ گفتم:نه نه نه نه تا نداره گفت:قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن یعنی زندگی پس از مرگ باز هم با هم دوستیم؟ تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستیم خندیدمو گفتم تو براش تا هر جا که دلت می خواد یک تا بزار اصلا یک تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا اما من اصلا براش تا نمیزارم نگام کرد نگاش کردم باور نمیکرد می دونستم اون می خواست حتما دوستیمون یک تا داشته باشه دوستی بدون تا رو نمیفهمید !! گفت بیا برا دوستیمون یک نشونه بزاریم گفتم باشه تو بزار گفت شکلات باشه؟ گفتم باشه هر بار یک شکلات میزاشت تو دستم منم یک شکلات میزاشتم تو دستش باز همدیگرو نگاه میکردیم یعنی که دوستیم دوست دوست من تندی شکلاتامو باز میکردم میزاشتم تو دهنم تندو تند می مکیدم میگفت شکمو تو دوست شکموی منی وشکلاتشو میزاشت توی یک صندوقچه کوچولوی قشنگ میگفتم بخورش میگفت تموم میشه می خوام تموم نشه برا همیشه بمونه صندوقچش پر از شکلات شده بود هیچکدومشو نمی خورد من همشو خورده بودم گفتم اگه یک روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرمها اون وقت چی کار میکنی؟ میگفت مواظبشون هستم میگفت می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوستیم و من شکلاتمو میزاشتم تو دهنمو می گفتم نه نه نه نه تا نه دوستی که تا نداره !! یک سال دو سال چهارسال هفت سال ده سال بیست سالش شده اون بزرگ شده من هم بزرگ شدم من همه شکلاتامو خوردم اون همه رو نگه داشته اون اومده امشب تا خداهافظی کنه می خواد بره اون دور دورا میگه میرم اما زود برمیگردم من که میدونم اون بر نمیگرده یادش رفت به من شکلات بده من که یادم نرفته شکلاتشو دادم تندی بازش کرد گذاشت تو دهنش یکی دیگه گذاشتم تو اون دستش گفتم بیا این هم اخرین شکلات برای صندوقچه کوچولوت یادش رفته بود یک صندوقچه داره برا شکلاتاش هر دوتا رو خورد خندیدم، میدونستم دوستی اون تا داره اما دوستی من تا نداره مثل همیشه خوب شد همه رو خوردم اما اون هیچ کدوم رو نخورده حالا با یک صندوقچه پر از شکلاتهای نخورده چی کار میکنه؟

شکلات

+ نوشته شده در  شنبه 11 آبان1387ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط خسته | 
یا صاحب الزمان(عج)
 
آدینه های سرخ ، که بیدار مانده اند

در آرزوی لحظه دیدار مانده اند


آدینه ها در آتش هجر تو سوختند

آیینه ها تمام ، به زنگار مانده اند


افسوس ، بی تو باغ ، پر از شیون کلاغ

مرغان ولی به بند ، ‌گرفتار مانده اند


عمریست ، بیت بیت غزل های نا تمام

در حجم بهت شاید و انگار مانده اند


باز آ که در ضمیر زمان ، واژه های سز

چون نقش های مرده به دیوار مانده اند


ای جاری زلال ، بر این بغض ها بتاب

این بغض های کال که بیمار مانده اند


از چشم ها نهانی و بس قطره های اشک

چشم انتظار لحظه دیدار مانده اند


بفشان به دشت سینه شب زنده داراها

آبی که سخت در عطش ای یار مانده اند


از کوچه سار غمزده ما ،‌عبور کن

اینجا در انتظار تو ، بسیار مانده اند


یک یا علی بگوی و ز رخ ، پرده برگشا

بس چشم ها ، به راه تو بیدار مانده اند
 
یک یا علی بگوی وز رخ پرده برگشای
+ نوشته شده در  جمعه 10 آبان1387ساعت 5:1 بعد از ظهر  توسط خسته | 
تهاجم خاموش

گفتگو با يک نسل سومي
 
گفتم: کي هستی و از کدوم نسلی؟ ... گفت: جوانی از نسل آزاد !
گفتم: اسمت چیه ؟ ... گفت: تو شناسنامه حسین, اما مایکل صدام میکنن.
گفتم: چرا مایکل؟ ... گفت: دوست دارم, جدیده, امروزیه
گفتم: اسم حسینو کی برات انتخاب کرده؟ ... گفت: مادر بزرگم, خیلی پیره.
گفتم: اسم حسین تو رو یاد چي میندازه؟ ... گفت: گریه و زاری و دو روز تعطیلی !
گفتم: حقیقت حسین همینه؟ پس چرا سیاه پوشیدی ! ... گفت: دوستام همه سیاه پوشیدن !
گفتم: چطور عزاداری میکنید ؟ ... گفت: من ارگ میزنم !
گفتم: از اسلام چی میدونی ؟ ... گفت: چیزایی مثل مسجد و روضه و گریه
گفتم: نشونه اسلامت چیه ؟ ... گفت: تو شناسنامم با خط زیبا نوشتن.
گفتم: مذهب چی ؟ ... گفت: یعنی چی, مسلمونم دیگه !
گفتم: از فرهنگ چی میدونی؟ ... گفت: منظورت آثار باستانیه !
گفتم: و خیلی چیزای دیگه ! ... گفت: فرهنگ ما خیلی قدیمیه. ما چیزای جدیدی میخوایم.
گفتم: چه چیزايی جدیده ؟ ... گفت: رمّانهای عشقی, جاز و رپ ....
گفتم: جلال آل احمد کیه ؟ ... گفت: نمیدونم شاید یکی از میدوناي میوه فروشی تو تهران.
گفتم: از فرهنگ غرب چی میدونی ؟ ... گفت: خیلی چیزا, آزادی روابط دختر و پسر و مد, لباس و مو
گفتم: دیگه چی ؟ ... گفت: فیلمای جذاب, شوهای خارجی و محبت به حیوانات
گفتم: علم و تکنولوژی چی ؟ ... گفت: با پول میشه تکنولوژی رو خرید اما عشقو نه !
گفتم: از قبل از انقلاب چی میدونی ؟ ... گفت: میگن مردم تو رفاه کامل بودن !
گفتم: چه کسايی اینا رو میگن؟ ... گفت: بابام, مامانم, داییم, همه... !
گفتم: دیگه چی میگن ؟ ... گفت: میگن مردم خیلی آزاد بودن !
گفتم: دیگه چی میگن ؟ ... گفت: از جنسای آمریکایی, از خود آمریکاییا و محبتاشون!
گفتم: از کاپیتولاسیون, حق توحش, مستشارای نظامی چی ؟ ... گفت: برای خدمت کردن به ما اومده بودن !
گفتم: از فساد , مشروب فروشیا ... چی ؟ ... گفت: فساد یعنی چی, مردم آزاد بودن !!
گفتم: از شکنجه‌ها, اعدامها, تبعیدها چی ؟ ... گفت: خیلیهاش دروغه, اگر هم بوده برای کسب قدرت بوده.
گفتم: از انقلاب چی میدونی ؟ ... گفت: منظورت میدون انقلابه, نوار و عکس جدید, از اونجا میگیرم.
گفتم: از جنگ, شهدا چی ؟ ... گفت: شلوغی, ویرانی, کشتار
گفتم: از رزمنده‌ها چی میدونی؟ ... گفت: میگن جزوه‌هاي کنکورش عالیه !
گفتم: حرفت تو زندگی چیه ؟ ... گفت: این دو روز دنیا را باید عشق کنیم, باید خوش بگذره.
گفتم: چه وقت به آدم خوش میگذره ؟ ... گفت: وقتی آدم آزاد باشه !
گفتم: آزادی یعنی چی ؟ ... گفت: یعنی اینکه من هر کاری که عشقم کشید انجام بدم !
گفتم: هر کاری حتی قتل و تجاوز ؟ ... گفت: البته کمتر پیش میاد ولی ممکنه !!
گفتم: چرا گفتی دو روز دنیا ؟ ... گفت: خب هر چی هست تو همین دو روزه دیگه.
گفتم: پس آخرت چی ؟ ... گفت: کی اومده از اونجا !
گفتم: نظرت در مورد ازدواج چیه؟ ... گفت: نیازی نیست خودمو زندانی کنم همه چی فراهمه !!
گفتم: چرا زندانی ؟ ... گفت: خوب آدم محدود میشه, ولی بعد از چهل سالگی بد نیست !
گفتم: در مورد خانواده, پدر, مادر چی میگی ؟ ... گفت: فقط تا هیجده سالگی!
گفتم: بعد از اون چی ؟ ... گفت: رهایی.
گفتم: از هنر بگو. ... گفت: فقط سینما اونم از نوع هالیودیش !
گفتم: از ورزش بگو! ... گفت: فقط فوتبال اونم بایرن مونیخ
گفتم: دیگه چی ؟ ... گفت: از تیپ باتیستوتا خوشم مییاد.
گفتم: بزرگترین آرزوت توی دنیا چیه ؟ ... گفت: هجرت !
گفتم: از کجا به کجا؟ ... گفت: از اینجا به اروپا یا آمریکا !
گفتم: هدفت ؟ ... گفت: عشق و حال
گفتم: تا کی ؟ ... گفت: تا ابد.

چشمهارا باید تا به کی شست

+ نوشته شده در  جمعه 10 آبان1387ساعت 10:53 قبل از ظهر  توسط خسته | 

هی بچه حبابت نترکه

 

حباب ، حباب خیلی کلمه ساده ودر عین سادگی خیلی هم نکات آموزنده ای توش هست ، تا به امروز زیاد توجه به نکات آموزندش نداشتم شاید تو دوست خوبم هم نداشتی مگه نه؟

نمیدونم تا حالا با لوله خودکار حباب بازی کردی یانه ؟

من خیلی بازی کردم یادته وقتی حباب خیلی روی هوا به بالا می رفت چقدر شادی بهت هدیه میداد ؟

ولی وقتی زود می ترکید حالمون گرفته می شد دوباره سعی میکردیم این بار یه حباب بسازیم که بزرگتر باشه وبیشتر دوام بیاره ولی زهی خیال باطل حباب ، ساخته شده برا ترکیدن درست مثل غرور، که ساخته شده برای شکستن

 حباب رو خودمون می ساختیم واز ترکیدنش ناراحت می شدیم وغرور رو هم خودمون می سازیم واز شکستنش ناراحت میشیم مگه نه؟

امروز داشتم با یه عزیز حرف میزدم واز خودم تعریف میکردم داشتم یه حباب می ساختم اون دوست عزیز هم گوش داد، گوش داد وگوش داد ، موقع خداحافظی یه حرف زد حبابمو ترکوندمیخوای بدونی چی گفت ؟

گفت : مواظب حبابت باش نترکه

بازم مثل همیشه رفتم تو فکر وای چقدر حباب تو زندگیم دارم

 تو تا حالا درباره حباب های زندگیت فکر کردی ؟

یکیش عشق، اون یکی غرور ، وای یکیش بی صداقتی نسبت به دوستام یکیش گناهانی که انجام میدیم وبه خودمون میگیم این که گناه نیست یکی دیگه هم این که دروغ میگیم حتی به شوخی یکی دیگه هم این که میگیم چشمهارو باید شست آخه تا کی آدم بایدچشمهاشو بشوره  وبه قولی چشمهاشو ببنده به روی همه چیزبه روی سیاهی ها به روی نامردی ها به روی ... موقع  نماز یه دعا کردم خودم خندم گرفت ، به خدا گفتم خدایا حباب های زندگی منو خودت بترکون نزار دیگران بترکونن آخه میگن تو ستار العیوب هستی تا اینجا هم ثابت شده به من که هستی ، هستی و خواهی بود ولی خدا چرا با این که هی پشت سر هم حباب هام میترکه بازم میرم دنبال ساختن یه حباب دیگه ؟

دعا کنیم حباب های زندگیمون زیاد نشه دعا کنیم حباب های زندگیمون رو خودمون شناسایی کنیم تا خدا نترکونده .

همین...

اگه حبابت ترکید گریه نکن ممنون خدا باش

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 6:22 بعد از ظهر  توسط خسته | 

عطش

به یاد روی مه آلوده اش غزل خوانم

به فکر ماه پس ابرم و هراسانم



چقدر طول کشید انتظار ، می ترسم

به وقت آمدنت زنده ام ؟ نمی دانم



به فکر پرده کشیدن ز رویت ای ماهم

که از زمان ظهورت حدودا آگاهم



نه ، دور نیست زیاد این زمان ظهور

ببین صدای قدمت آید از ته آهم



عطش برای شرب نگاهت ببین به لب هایم

همین بس است بیا و نگو نمی آیم



برای انتظار تو آقا توانمان رفته

برای شیعه بد است آقا ، نگو که تنهایم


پس از هزار و چند قرن هنوز می نالم

که شیفته رخ ماه و خراب آن خالم



ولی همین که خوب فکر می کنم شاید من

به شاخه های درخت شکفتنت کالم



مرا نبین که به گلشن و چمن خارم

امید آمدنت را به روی گل دارم



به خاطر گلها بیا بهار گلزارم

که سیصد و سیزده گل در این چمن دارم

منبع اینترنت

نگو نمی آیی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط خسته | 

میلاد حضرت معصومه (س)مبارک باد

تاریخ چشم به راه فاطمه ای دیگر است. انتظار به سر می آید و شمیم دلنوازی، خانه خورشید را فرا

 میگیرد. خنكای حضور دوباره فاطمه (س) در فضای مدینه جاری می شود و كوثر فاطمی، جوشیدن

 میگیرد. به كوچه باغهای حرم تو پناه می آورم و در سایه سار ملكوتی آن، نفسی تازه می نمایم. كنار

 نهر استجابت می نشینم و قطره ای می شوم در آبی زلال اشك های زائرانت. ضریح نورانی ات را در

 آغوش میگیرم و از بین شبكه های آن، مزار مطهر تو را تماشا می كنم. باورم نمی شود! آیا به این

 سادگی به زیارت تو آمده ام! تو كه زیارتت، همسان زیارت یاس گمشده مدینه است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 9:37 قبل از ظهر  توسط خسته | 

می دانم

قرار بود نامه ام رنگ ((درد)) نگیرد که گرفت…


قرار بود نامه ام رنگ ((گلایه)) نگیرد که گرفت…


کسی نیست بگوید به جای نوشتن نامه:


عاشق باش…


عزیز دلم:


عزیز دلم:


منتظر آن دمم که نگاهم کنی


منتظر آن دمم که نگاهم کنی


و


ثانیه ها به احترام نگاهت بایستند لااقل


و سال دل تحویل شود و مردمان بخندند و کودکان معصوم فقر


لباس عافیت بپوشند و (ناجوانمرد از شرم بمیرد)…


عزیز دلم:


کودکان معصوم فقر …


بگذار بنویسم به یک بار نوشتنش که می ارزد.


من هیچ وقت به وعده هایم وفادار نبوده ام می دانم.


یا یاریم کن که برای تو باشم …


یا برای همیشه نامم را از دفتر مدعیان عشقت خط بزن.


((((((همین))))))


((ببخش ))


دوباره تند رفتم…


دوباره تند رفتم…


تند رفتم…


عزیز دلم :


از نو می نویسم…


سلام

یاریم کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 5:5 بعد از ظهر  توسط خسته | 
ای عاقلان به لذت دیوانگی قسم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط خسته | 
یادت بخیر

 

می خواهم خیال تو را راحت کنم!


تقصیر تو نبود!


خودم نخواستم چراغ ِ قدیمی خاطره ها،


خاموش شود!


خودم شعرهای شبانه اشک را،


فراموش نکردم!


خودم کنار ِ آرزوی آمدنت اردو زدم!


حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند،


نه تو چیزی بدهکار ِ دلتنگی ِ این همه ترانه ای!


خودم خواستم که مثل زنبوری زرد،


بالهایم در کشاکش شهدها خسته شوند


و عسلهایم


صبحانه کسانی باشند،


که هرگز ندیدمشان!


تنها آرزوی ساده ام این بود،


که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد!


که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی


و بعد از قرائت بارانها،


زیر لب بگویی:


«-یادت بخیر! نگهبان گریان خاطره های خاموش!»


همین جمله،


برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان،


کافی بود!


هنوز هم جای قدمهای تو،


بر چشم تمام ترانه هاست!


هنوز هم همنشین نام و امضای منی!


دیگر تنها دلخوشی ام،


همین هوای سرودن است!


همین شکفتن شعله!


همین تبلور بغض!


به خدا هنوز هم از دیدن تو


در پس پرده باران بی امان،


شاد می شوم! 

 یغما گلرویی

تنها دلخوشی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط خسته | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
هفته سوم مهر 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته اوّل فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته سوم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
آرشیو موضوعی
مطالب مذهبی
امام زمان (عج)
شهدا
سخن بزرگان
دکتر شریعتی
دلتنگی های خودم
فریدون مشیری
اخوان ثالث
اشعار ومطالب متفرقه
عکس
از خواب بیدار بشیم
استادشهریار
یغماگلرویی
محمدصالح علا’
قیصرامین پور
پیوندها
آواز شباهنگ
آفتاب گردون
هجوم گلها
تنها ترین دختر
گل رز
پرواي بي پروا
احساس کاغذی
تنها
دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد
hosna68
راشین
آوای نی
همراز عشق
رویای پنهان
خون
ساحل آرامش
ورود با كفشهاي سياه ممنوع
عكس تو حرف
دوچرخه سوار
جستجوگر فارسی
دریا
فاز منفی
زیباترین سخن از کیست
دل عاشق ولی تنها
همای سعادت
آس وپاس(محمد صادق)
درکوی عشق
کانون وبلاگ نویسان مذهبی
غریبه (کودک درون)
خط خطی های سحر
تفکر سبز(شمیم)
کرامات شهدا
گدو(حنا)
حریم دل
غریب
منیت من (یه بیسوادعاشق)
پس کوچه(حمید عزیز)
ما همان جمع پراکنده (سرنا)
پاییز غریب
از همه دنیا فقط تو (ودود عزیز)
نوشته های من
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

target="_blank">آمار -------

........................... Yahoo bot last visit powered by MyPagerank.Net ......... Persian Websites Directory ............... -------------------------- .................................... Free counter and web stats .......................