![]() |
![]() |
|
| عقده گشایی یک ذهن خسته |
|
فقط خواستم بگم اگه میشه یکم مطالب شاد هم بذار باشه؟ خب مطلب بالا نظر کارشناسی یکی از دوستانمون هست که با زبون بی زبونی گفته وبلاگ شده مثل قبرستون هر کی میاد توش همش گریه وزاری وغم واشک و از این حرفا صبح که این نظرو خوندم ترسیدم گفتم اگه امروز یه مطلب خنده دار نزارم ۲ روز دیگه باید پول عمل جراحی زیبایی این دوست خوبمون رو هم من بدم چون آخر این نظر که البته من سانسورش کردم نوشته بود هر وقت میام تو وبلاگت قصه میخورم وپوستم چروک میشه (البته ببشخید که نظر خصوصی رو اینجا اعلام کردم چون قضیه خیلی حاد وخطر ناک بود چاره ای نبود ) منم از ترسم یه کم تو وب گشتم و به این چندتا مطلب برخوردم که ......... پدر ملا ماهی بریان شده به خانه آورد ، ملا نبود. مادرش گفت: خوب است قبل از آمدن ملا ماهی را بخوریم. که اگر او باشد، نمیگذارد به راحتی از گلویمان پایین رود. در این بین ملا در زد. مادرش دو ماهی بزرگ را زیر تخت پنهان کرده کوچکتر را در میان گذاشت، ملا از شکاف در نگاه می کرد، چون وارد شد و نشست، پدرش از او پرسید: پدر جان حکایت یونس را میدانی؟ ملا گفت از این ماهی می پرسیم، بعد سر را جلو برده ، گوش به دهن ماهی بنهاده گفت : این ماهی میگوید در آن زمان من کوچک بودم و این مطلب را از دو ماهی بزرگتر که زیر تخت هستند بپرسید. ملا میخواست زن بگیرد. همسایه ها از زنی بسیار تعریف کردند که ملا ندیده عاشق شد. مخصوصا از چشمهای شهلایش بسیار وصف کردند. عاقبت ملا تسلیم شده او را عقد کرد. در شب عروسی خربزه ای خریده به خانه آورد. زن که لوچ بود، به او اعتراض نمود که چرا اسراف کرده و دو خربزه خریدی؟ ملا فهمید زن لوچ است ولی چاره ای نداشت. در سر سفره به او گفت: این شخص که پهلوی شما نشسته کیست؟ ملا گفت هرچه را دوتا می بینی عیب ندارد، خواهش می کنم من یکی را دو تا نبین. دندان ملا درد می کرد. نزد دندان ساز رفته گفت: دندان مرا بکش. گفت: دو دینار بده ، ملا گفت : یک دینار بیشتر نمی دهم، دندانساز قبول نکرد. ملا ناچار شده دو دینار داد. پس دندانی که درد نمیکرد به او نشان داد. چون آنرا کشید گفت سهو کردم دندانی که درد میکرد دیگری است. آنرا هم کشید. ملا گفت: خواستی از من پول زیادی بگیری اما من از تو زرنگتر بودم ، ترا گول زده کاری کردم که همان دانه ای یک دینار تمام شد. البته عکس ها ربطی به موضوع نداره هویجوری برای زیبا تر شدن کار گذاشتم وباز هم البته که در مطالب طنز هم میشه دنبال مطالب جدی گشت واز اونها درس گرفت امیدوارم این دوست خوبمون امروز پوستش چروک تر نشه واگراز روی اتفاق مطلب شادی داشت که دید به درد میخوره تو وبلاگ خودش نزاره به من بده تا بزارم اینجا
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 آبان1387ساعت 9:26 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
سلام عزیز دوباره شب، دوباره حس غریب تنهایی دوباره ایوون خونه بازم که این گل شب بو داره دلبری میکنه! هوا هم دیگه داره سرد میشه مثل روزایی که گرم بودنشون رو توی نبودن تو گم کردن .چقدر این فصل رو دوست دارم فصل هزار رنگ خدا فصل همه آدمایی که دلشون تنگه، فصل اونایی که یه روزایی یه حس لذت بخش در عین حال عذاب آور توی وجودشون بوده . بگذریم عزیز! چند روزه کمتر شیطونی میکنم کمتر میخندم کمتر شوخی میکنم حتی غذا هم کمتر میخورم نمیدونم چرا ! شاید بازهم با خودت فکر کنی با یه آدم روانی یا یه کسی که همش توی توهمه طرفی ولی به جون خودت این توهم رو خیلی دوست دارم تو هم به خاطر این که من دوست دارم به روی خودت نیار ، باشه؟ بزار توی توهم خودم بمونم ، بزار خودمو گول بزنم که همیشه باید با واقعیات زندگی کنار اومد واونارو قبول کرد خنده داره حرفم درباره توهم بود ولی رسیدم به واقعیت اونم چه واقعیتی ، واقعیت زندگی ... بعدا دربارش بیشتر حرف میزنیم فعلا میخوام سوار یکی از این برگا ی زرد پاییزی بشم وخودمو گول بزنم که میشه به شوق فرداهای بهتر شبهای سرد پاییزی این روزهارو توی ایوون خونه کنار گلدون خوشگل شب بو با بوی مست کنندش تا کنار ماه پرواز کرد و ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 آبان1387ساعت 12:13 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 آبان1387ساعت 8:18 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|||
|
روی سیاهت تاریکتر از ظلمات است آدمک
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 آبان1387ساعت 8:17 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 آبان1387ساعت 7:56 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
سلام بازم رفتیم خیلی هم لذت بخش بود حد اقل برا من لذت بخش بود تو رو نمیدونم شاید با خودت بگی این آدم دیوانه شده ولی به خدا برای فرار از این غروبای جمعه هر کلکی که بگی سوار کردم اما نمیشه خب دست خودم نیست هفته پیش همین ساعتا بود بهت گفتم دل که پر بزنه ، پر زده دیگه نمیتونی برش گردونی اون موقع که داشتم میبردمت زیارت با خودم گفتم حتما تو دلش داره میخنده وبا خودش میگه این طرف خیلی دچار توهم شده ولی.... چه ميفهميد از حال دل من
حالا که داری با خودت فکر میکنی من توهم زدم یه کم با دقت تو این جمعیتو بگرد شاید خودتو پیدا کردی باورت بشه که تو هم تو اون جمعیت هستی تو هم مثل من برو تو توهم تا باشه از این توهما
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 3 آبان1387ساعت 6:48 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
از شنبه بيزارم
مرا از جمعه ها آغاز کن , از شنبه بيزارم که از حس غريب و مبهم آدينه سرشارم من از تعطيل چشمان شما نه بر نمي گردم خدا هم خواسته , پس من کيم تا دست بردارم ؟ و اعجاز شما در جمکران , معراج شعري شد که بعد قله اش هرگز نخواهد شد پديدارم غروب و انتظار و پنجره شد مال من آقا کمي تعجيل کن , آشفته از اين جمعه بازارم به شوقت چشم هاي خسته را تا عشق مي آرم از اينجا مي رسي ؟ باشد ... بگو تا چند بشمارم؟ گلاب و عطر خاک و ضجه ضجه آيه قرآن و نرگس در مسير خالي پروانه مي کارم برايم هفته از ديدار تو , آغاز مي گردد مرا از جمعه ها آغاز کن , از شنبه بيزارم منبع اینترنت
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 3 آبان1387ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط خسته |
|
مرحوم قطب الدّين راوندى روايت كرده است :
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 3 آبان1387ساعت 10:29 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 9:25 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 6:38 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
مي دونم يه شب مي آي خاکو چراغون مي کني
علیرضا قزوه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 4:47 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
مرا كسي نساخت٬ خدا ساخت٬ نه آنچنان كه كسي مي خواست كه من كسي نداشتم ٬كسم خدا بود٬ كس بي كسان ! او بود كه مرا ساخت آنچنان كه خودش خواست٬ نه از من پرسيد٬ نه از آن "من ديگرم"! ...... بهترين فرشته ها همين شيطان بود. مرد و مردانه ايستاد و گفت : نه سجده نميكنم٬ تو را سجده ميكنم اما اين آدمكهاي كثيفي را كه از گل متعفن ساخته اي٬ اين موجود ضعيف و نكبتي را كه براي شكم چرانيش خدا و بهشت و پرستش و عظمت و بزرگواري و آخرت و حق شناسي و محبت و همه چيز و همه كس را فراموش ميكند سجده نميكنم! من از نورم٬ ذاتم از آتش پاك و زلال بي دود است٬ من اين لجنهاي مجسم پليد پست را سجده كنم...؟ ..... الان كه خدا و شيطان بيايند و يك نگاهي به اين بچه هاي قابيل بيندازند٬ شيطان سرش را بالا نميگيرد و سينه اش را جلو نمي دهد؟ آن رجز "فتبارك الله" براي همين ها بود؟ يا براي قربانيان بي دفاع اينها؟ ..... ناگهان خداوند خدا٬ دستهاي بزرگ و زيبايش را٬ دستهايي كه معجزه خلقت و حيات از آن دو سرزده اند در سينه فضا پيش آورد ... كوهي از آتش ٬ آتش ديوانه و گدازان و بيقرار در كف دستهاي وي پديد آمد ...وحشت همه كائنات را ساكت كرده بود. ناگهان نداي خداوند خدا٬ هستي را در سكوت عدم فرو برد. ندا آنرا بر كوهها و صحراها و درياها عرضه ميكرد٬ هيچيك را از وحشت ياراي پاسخي نبود . دشتهاي پهناور دامن فرا چيدند٬ درياها پا به فرار نهادند٬ همه از برداشتنش سرباز زدند٬ من برداشتم! ما برداشتيم!! خداوند خدا در شگفت شد و در حاليكه بر چهره اش گل سرخ شادي ميشكفت و شهد محبتي از لبخند زيباي لبانش ميريخت گفت : آه! كه چه سخت ستمكار ناداني!! دکتر شریعتی روحش شاد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 10:35 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|