![]() |
![]() |
|
| عقده گشایی یک ذهن خسته |
|
در بیابانی بی آب و علف روزی خداوند پرنده ای به سراغم فرستاد تا به من بگوید که حواسش به من هست من نیز به پاس آن مهربانی آستین آن پیراهنم را هنوز نشسته ام
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 7 مهر1387ساعت 9:57 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
ساده است نوازش سگي ولگرد، شاهد آن بودن كه چگونه زير غلتكي ميرود و گفتن كه سگ من نبود! ساده است ستايش گلي، چيدنش و از ياد بردن كه آبش بايد داد ساده است بهره جويي از انساني، دوست داشتنش بي احساس، عشق او را به خود وانهادن و گفتن كه ديگر نميشناسمش! ساده است لغزشهاي خود راشناختن، با ديگران زيستن به حساب ايشان و گفتن كه من اينچنينم! ساده است كه چگونه ميزيم، باري زيستن سخت ساده است و پيچيده نيز هم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 مهر1387ساعت 12:7 بعد از ظهر توسط خسته |
|
ای حیات با تو وداع میکنم « اي حيات! با تو وداع ميکنم. با همه زيبائيهايت؛ با همه مظاهر جلال و جبروت؛ با همه وجود وداع ميکنم. با قلبي سوزان و غم آلود به سوي خداي خود ميروم. و از همه چيز چشم ميپوشم.... اي پاهاي من! ميدانم شما چابکيد. ميدانم که در همه مسابقهها گوي سبقت را از رقيبان ربودهايد. ميدانم که فداکاريد. ميدانم که به فرمان من، مشتاقانه بسوي شهادت، صاعقهوار به حرکت در ميآئيد. اما من آرزوئي دارم. من ميخواهم که شما به بلندي طبع بلندم به حرکت درآئيد. به قدرت اراده آهنينم محکم باشيد. به سرعت تصميمات و طرحهايم سريع باشيد. اين پيکر کوچک، ولي سنگين از آرزوها و نقشهها و اميدها و مسئوليتها را، به سرعت مطلوب، به هر نقطه دلخواه برسانيد. در اين لحظات آخر عمر آبروي مرا حفظ کنيد. من چند لحظه بعد به شما آرامش ميدهم. آرامش ابدي! ديگر شما را زحمت نخواهم داد. ديگر شب و روز شما را استثمار نخواهم کرد. ديگرفشار عالم و شکنجه روزگار را بر شما تحميل نخواهم کرد. ديگر به شما بيخوابي نخواهم داد. و شما ديگر از خستگي ٿرياد نخواهيد کرد. از درد و شکنجه ضجه نخواهيد کرد. از بيغذائي، از گرما و سرما شکوه نخواهيد کرد. آرام و آسوده، براي هميشه، در بستر نرم خاک، آسوده خواهيد بود. اما...
اما اين لحظات حساس،
لحظات وداع با زندگي و عالم،
لحظات لقاء پروردگار،
لحظات رقص من در برابر مرگ،
بايد زيبا باشد.»
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 6:52 بعد از ظهر توسط خسته |
|
ز لیلی من شنیدم یا علی گفت
به مجنون چون رسیدم یا علی گفت
که هر دیوانه دیدم یا علی گفت
به گوش غنچه کم کم یا علی گفت
دعایی کرد و او هم یا علی گفت
به موجودات عالم یا علی گفت
چو برمی خاست آدم یا علی گفت
ز بس بیچاره مریم یا علی گفت
گمانم ابن ملجم یا علی گفت
یقین آن جا علی هم یا علی گفت
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1 مهر1387ساعت 8:35 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1 مهر1387ساعت 1:41 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|