![]() |
![]() |
|
| عقده گشایی یک ذهن خسته |
|
الهی! اگر طاعت بسی ندارم در هر جهان جز تو کسی ندارم. الهی! تا به تو آشنا شدم از خلق جدا شدم و در هر جهان شیدا شدم نهان بودم پنهان شدم. الهی! تو دوستان را به دشمنانت مینمایی، درویشان را غم و اندوه دهی، بیمار کنی و خود بیمارستان کنی، درمانده کنی و خود درمان کنی، از خاک آدم کنی و با وی چندان احسان کنی، مجلسش روضه رضوان کنی، الهی! از پیش خطر و از پس راهم نیست، دستم گیر که جز تو پناهم نیست. الهی! دستم گیر که دست آویز ندارم و عذرم بپذیر که پای گریز ندارم. الهی! خود را از همه به تو وابستم، اگر بداری تو را پرستم و اگر نداری خود پرستم نومید مساز بگیر دستم. الهی! ای دورنظر و ای نیکو حضر و ای نیکوکار نیک منظر، ای دلیل هر برگشته، و ای راهنمای هر سرگشته، ای چاره ساز هر بیچاره و ای آرنده هر آواره، ای جامع هر پراکنده و ای رافع هر افتاده. دست ما گیر ای بخشنده بخشاینده. الهی! کار آن دارد که با تو کاری دارد. یار آن که دارد چون تو یاری دارد. او که در هر دو جهان تو را دارد هرگز کی تو را بگذارد. الهی! در سر گریستنی دارم دراز. ندانم از حسرت گریم یا از ناز. الهی! یاد تو در میان دل و زبان است و مهر تو میان سر وجان. الهی! یکتای بیهمتایی، قیوم توانایی، بر همه چیز بینایی، در همه حال دانایی، از عیب مصفایی، از شرک مبرایی، اصل هر دوایی، داروی دلهایی،بتو رسد ملک خدایی. الهی! نام تو ما را جواز، مهر تو ما را جهاز، شناخت تو ما را امان، لطف تو ما را عیان. الهی! ضعیفان را پناهی. قاصدان را بر سر راهی. مومنان را گواهی. چه عزیز است آن کس که تو خواهی. الهی! ای خالق بیمدد و ای واحد بیعدد، ای اول بیهدایت و ای آخر بینهایت. ای ظاهر بیصورت و ای باطن بیسیرت، ای حی بیذلت ای بخشنده بیمنت، ای داننده رازها، ای شنونده آوازها، ای بیننده نمازها، ای شناسنده نامها، ای رساننده گامها، ای مطلع بر حقایق، ای مهربان بر خلایق، عذرهای ما بپذیر که تو غنی و ما فقیر و بر عیبهای ما مگیر که تو قوی و ما حقیر، از بنده خطا آید و ذلت و از تو عطا آید و رحمت. الهی! ای کامکاری که دل دوستان در کنف توحید توست و ای که جان بندگان در صف تقدیر تو است، ای قهاری که کس را به تو حیلت نیست، ای جباری که گردن کشان را با تو روی مقاومت نیست، ای کریمی که بندگان را غیر از تو دست آویز نیست. نگاه دار تا پریشان نشویم و در راه آر تا سرگردان نشویم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 9:59 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 10:53 بعد از ظهر توسط خسته |
|
گفتم: چقدر احساس تنهایی میكنم
لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
شما درود و رحمت میفرستن تا شما رو از تاریكیها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::. برگرفته ازاینترنت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 11:1 قبل از ظهر توسط خسته |
|
نقطه سر خط خدا جون ديگه دارم خسته ميشم، توي اين شهر دل افسرده ميشم توي اين شهر خراب آباد ما ،پر ه از نيرنگ وريا نقطه سرخط توي كوچه هاي قلب آدماش پره از خون سياه روي لبهاشون پر ازحرف سفيدي و دلاشون سياه شده نقطه سر خط آره خب منم يكي از همين عروسكاي شهر اسباب بازيام ولي مگه عروسكا دل ندارن؟ به خودت قسم عروسكا دلاشون از ما آدما نماها، نازك تره نقطه سرخط اونا با لالايي يه بچه كوچيك زود ميخوابن بدون طلبكاري به آدم كوچولوهای شهر ما ياد ميدن كه اگه بزرگ شدي به همه آدماي روي زمين بدون طلبكاري سلام كنين نقطه سر خط خدا جون نميدونم چرا جنس ناب عاشقي ناياب شده عشقامون همه از جنس تقلبي و ناپاك شده نقطه سر خط خدا جون تن فروشي براي عروسكاي شهر ما يه مد شده توي بازي خاله بازي عروسك خوب بازيمون تنها شده نقطه سر خط براي بقاي زندگي دروغ گويي و گول زدن واجب شده براي تنها نموندن توي اين شهر دروغ همرنگ جماعت شدن واجب شده نقطه سر خط خدا جون من كه ميدونم آخرش تو اين شهر شلوغ توي نقطه سر خط امتحاناي بزرگت رد ميشم نقطه سر خط پس يه بزرگي كن خودت به وقت امتحان به ما عروسكاي درس نخون از روي كرامت و مهربوني يه كم تقلب برسون خسته 5/6/87
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 9 شهریور1387ساعت 12:45 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
دشتهاي آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد روئيد
در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد ؟
فكر نان بايد كرد
و هوايي كه در آن
نفسي تازه كنيم
گل گندم خوب است
گل خوبي زيباست
اي دريغا كه همه مزرعه دلها را
علف كين پوشانده ست
هيچكس فكر نكرد
كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
كه چرا سيمان نيست
و كسي فكر نكرد
كه چرا ايمان نيست
و زماني شده است
كه به غير از انسان
هيچ چيز ارزان نيست
حمید مصدق
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 9 شهریور1387ساعت 10:48 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
اين مرد خود پرست
اين ديو، اين رها شده از بند
مست مست
استاده روبه روي من و
خيره در منست
*** گفتم به خويشتن
آيا توان رستنم از اين نگاه هست ؟
مشتي زدم به سينه او،
ناگهان دريغ
آئينه تمام قد روبه رو شكست .
حمید مصدق |
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 شهریور1387ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|