![]() |
![]() |
|
| عقده گشایی یک ذهن خسته |
|
یادمه بادبادکامون یادمه
یغماگلرویی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 10:24 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
فریب ما مخور آقا دروغ میگوییم قسم به ام ابیها دروغ میگوییم و ندبه های فرج را دروغ میگوییم قسم به حضرت زهرا دروغ میگوییم اسیر شهوت دنیاست، دروغ میگوییم به پیش چشم شما هم دروغ میگوییم و ما به وسعت دریا دروغ میگوییم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 7:53 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
كجاست جاي تو در جملهي زمان كه هنوز…
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 مرداد1387ساعت 6:31 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
به نام آفريدگار ياسهاي سپيد و لطيف و سلام بر بهشتيان در جادهاي به بلنداي تاريخ در انتظارت نشستم و تو اي تك سوار مركب عشق در واهي ديوار دل به سوي توست، در پس كوچههاي فراق و غربت زار و پريشان به دنبالت ميگردم و عاجزانهترين نگاهها را نثارت ميكنم، ببين كه ضمير دلم بيتو كوهي از تنهايي است.
زمين به گوش فلك، اي بلند سرور، سروستان طاها! چهقدر طولاني است سفرت، آن روز كه براي اولين بار رفتي نميدانستم سفري چنين طولاني در پيش داري. شايد آن روز خودت هم نميدانستي.
چقدر سخت است انتظار، اصلاً انتظار چه واژة غريب و تنهايي است انگار كه اين واژه را فقط براي تو آ-فريدند.
ميدهد. بوي اسارت را ميدهد. بوي مرگ را ميدهد. قمريان يكي يكي ميميرند و لحظة لقايت را با خود دفن ميكنند و تو همچنان دوري، دورتر از دور، زمين چون كويري تشنه است و در نيايش شبانه، تو را ميخواند.
تو را سر ميدهند.
به پايان ميرسند.
اي بهانة دل...
رود، در هقهق ابر در ناز گل سرخ به هنگام نسيم... . خدايا! اين شب ظلماني كي تمام ميشود و سحر سوار بر مركبنواز نور از دل ميرسد.
اي اميد اميدواران! اي شمس عالمافروز كه با نقاب غيبت به پشت ابرها پنهاني، بيا، بيا.
كجايي؟ تو را ميبينم. بيا و از خود برايم بگو. از دردي كه در دل داري، ساعتها برايت از غم ايام شكوه كردم: ناله كردم و گريستم. ساعتها در مكان بينام و نشانت پيات گشتم. چه ميشود لحظهاي مهمان دل طوفانزدة من باشي؟!بيايي و از داغهاي نهان در دل بگويي، از تاريخ طوفانزدة هستي، از سر بريدة حق، از غربت و تنهايي آلاله از ياس كبود، از سينة صد چاك شدة شقايق، و از شاخة طوبي!
پي تو ميگردم؟!
و من هم در انتظار آن لحظة سبز به همراه گل سرخ و ياس سپيد ميمانم. اي معشوق زيباي من در دام بلا گرفتار شوم و سلامي جز گريه و اشكي جز اندوه ندارم، كجاست، روزي كه چون غزالهاي شادان جست و خيز داشتم، اما اكنون كاروان عشق رفت و من جا ماندهام.اي سبز، آن لحظهاي كه نامت را بر زبان ميآورم، هرگز تمام نشود و دور باد آن لحظهاي كه فراموشت كنم و نفرين بر ساعتي كه بيتو بياسايم و اينك نامهام را بر چريدهاي از اطلسي مينويسم و روي آن تمبري از ياس ميچسبانم و با اشك بر روي چمن پست ميكنم.
گرفته به انتظار خواهم نشست. ميدانم كه روزي تو ميآيي تا آن روز اي سبزترين خاطرة من، چشمانم را به احترامت نخواهم بست. اينجاست برايم مجالي نمانده است. چشم انتظار تو هستم تا انتها مينويسم، باز هم نامهاي مينويسم. امیر اکبر پور
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 مرداد1387ساعت 12:11 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
مرده ام ؛ اين نفس تازه ي من فلسفه دارد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 مرداد1387ساعت 10:9 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
خاطره ها خاطره ها خاطره ها در گذرگاه زمان عشق ها مي ميرند شايد آن روز كه ثالث مي گفت وفقط خاطره هاست كه چه شيرين وچه تلخ دست ناخورده به جاي مي مانند نميدانست كه خاطره ها عشق را مي سازند رنگ ها درخيمه شب بازي دهر رنگ جدايي دارد رنگ شب در طلاقي با صبح طعم جدايي دارد مي روند ثانيه ها، ساعت ها پابه پا با غم ها خنده ام مي گيرد از بايد ها ، شايدها ، از سكوت آيينه ها شايد اين آيينه ها به من وتو دروغ مي گويند آري همه در وادي عشق وجنون به من تو دروغ مي گويند نكند كه من وتو در گذر گاه زمان با دروغي كوچك بزنيم خنجري از پشت به عشق مگر اين عشق چه گناهي دارد كه شده بازيچه هر نا وارد خسته 18/5/87 |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 9:42 قبل از ظهر توسط خسته |
|
گاهی اگر با ماه صحبت كرده باشی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 10:30 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|