![]() |
![]() |
|
| عقده گشایی یک ذهن خسته |
مشت زمين يخ زد دهانش زخم برداشت
گلدان پشت پنجره را دار ميزد
يك مرد! آري! آشنا با درد اما مردي كه با زخم شقايق آشنا است
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 9:55 قبل از ظهر توسط خسته |
|
تمام ساعتها خواب دیدهاند تو را
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 9:27 قبل از ظهر توسط خسته |
|
رفتم آنقدر به میخانه که میخانه شدم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 مرداد1387ساعت 11:22 قبل از ظهر توسط خسته |
|
باشد! به میهمانی دلها نیامدی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 18 مرداد1387ساعت 11:35 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
با سنگها بگو كه چه انديشه مي كنند
حتي بدون بال، كبوتر،كبوتر است خب سلام دوستان اين روزا ميگن روزه جانبازه به فكرم رسيد يه پست برا جانبازاي عزيزمون بزنم تو آرشيوم گشتم چيزي پيدا نكردم با خودم گفتم برم تو وب يه سرچ كنم ببينم چي ميشه اما... نميدونم خطوط اينترنتي كه به سيستم من وصله خرابه يا من بلد نبودم درست بگردم هر چي بود از بي توجهي بود هر چي بود از تنهايي جانبازا هر چي بود از سياهي هر چي بود از فراموشي بود جالبه تو يه وبلاگ خوندم توي يه آسايشگاه نگهداري جانبازان اعصاب وروان جانبازان رو شكنجه دادن وبعضي هاشون به شهادت رسيدن وفيلمش به بيرون درز كرده تازه الان مسئولين به فكر افتادن كه برن دنبال پي گيري
قضيه من كاري به راست ودروغ خبر ندارم ولي يه معادله تو ذهنم برا خودم حل كردم ديدم آخر اين معادله همه جوره ما مديون اين جانبازا هستيم كافيه فكر كنيم ببينيم چند سال پيش جنگ بود بعد سن اين جانبازو از اون كم كنيم بعد ببينيم اين جانباز موقع جنگ چند سالش بود 25 يا 26 يا 14 يا 15 بعد تو ذهنمون موقعيت خودمون رو مد نظر بگيريم بعد ببينيم يه جوون به اون سن چرا رفت جنگ شنيدم بعضياشون عشق تركش داشتن بعضياشون به خاطر ديدن فيلمهاي كابوي عشق ماجراجويي داشتن بعضياشون شكست عشقي خورده بودن بعضيهاشون رو به زور بردن من يه بچه محل داشتم باباش به زور فرستادش جنگ يه پسره بود نفر اول دانشگاه به خاطر اين كه درس خوب بود فرستادنش جنگ تا ايران بتونه تو عرصه علمي هم پيشرفت كنه يكي از فاميلاي ما شب عروسيش چون از قيافه عروس خانم خوشش نميومد فرار كرد رفت جبهه بعضياشون هم چون خوشي زده بود زير دلشون رفتن حالا كه بعضياشون بي دست، بي پا، رواني، شيميايي يا قطع نخاعي برگشتن خب ماها نبايد حواسمون بهشون باشه ميخواستن نرن به ما چه ماها چرا بايد ذهنمون رو خسته كنيم اين رسم روزگاره امروز ماست عصر ارتباطات اينترنت ماهواره واااااااااااااااااااي اين قدر به خواب رفتيم كه اگه يه خاله خرسه هم با يه سنگ بكوبه تو مخمون از خواب بيدار نميشيم هيچي ديگه ندارم برا گفتن
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 1:41 بعد از ظهر توسط خسته |
|
پیغمبر دعا
سلام اى چارمین نور الهى
تو در زهد و ورع تنهاترینى
غلام مستجاب الدّعوه باشد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 12:20 بعد از ظهر توسط خسته |
|
دو غزل به هم پيوسته اي تشنهترين دريا سيرابترين عطشان
دف ميشودت خورشيد كف ميزند اقيانوس
بتهاي پليدي را اين تخت يزيدي را
بزن آن ضربه كه آشفته كند خواب جهان را ديگ ديوانهي خون جوش زد اينك هيجان را
شارحان را بهل اين فرقهي شيطانزدگان را
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 10:36 قبل از ظهر توسط خسته |
|
از ماه پرسیدند: آیا زیباتر از روی تو، چهره ای را خدا آفریده؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 4:50 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
سلام عيدتون مبارك يادش به خير پارسال يه همچين شبها وروزهايي تو حريم عشق امام حسين (ع) بوديم واين باعث شده اين شبا وروزها يه دلتنگي خاص داشته باشم دعا ميكنم همتون مزه وطعم عشق بازي تو حريم اباعبدالله (ع) را مزه كنيد اين مثنوى از مثنويهاى بهشت است اين بيتها ابيات عشق و سرنوشت است اين شعر از اشعار نغز راز دلهاست اين شاهكار عشق و چاره ساز دلهاست اينك دل شاعر ز رازى بيقرار است آغاز فصل عاشقى از اين قرار است ياران خطابم با شما مي خوارگان است اين رازها دور از همه دلمردگان است اينك سخن از جام اسرار الستى است بحث از عجايب خلقت بازار هستى است صحبت سر عشق است و معشوق است و عاشق آن عاشق صادق كه شد بر عشق لايق آندم كه بحث عشق اول بار شد طرح آموزگار عشق ميداد عشق را شرح آندم كه معشوق عرضه در بازار غم شد عشاق در نازلترين ارقام كم شد آن باده گردان سراى جاودانى مي گشت در عرش و نميجست عاشقانى بر هر كه ميزد سنجش جام محك را پيدا نميكرد عاشق معشوقِ تك را كون و مكان را سربسر دلدار گرديد بسيار در هستى پى يك يار گرديد تا اينكه در اثناء دور كائناتش اين عشق يكجا شعله ور مىشد چو آتش از بين مخلوقات تنها يك بشر بود وان سومين معصوم از اثنى عشر بود كز آفرينش آفرين بگرفت از عشق مى اولين و آخرين بگرفت از عشق او زاده حيدر اميرالمومنين بود نور دل زهرا و ختم المرسلين بود فرزند اسماعيل بود آن عشق
از نسل ابراهيم بود آن مرد بيشه او كز مى قالوابلى قلبش جلى بود خون خدا يعنى حسين ابن على بود چون عشق بر او عرضه شد اقبال مىكرد او بى درنگ از عشق استقبال مىكرد چون باز گفتند از برايش ماجرا را برداشت مى بگذاشت هر چون و چرا را در پاسخ هر پرسشى كز او روا بود تنها جوابش جمله قالوابلى بود گفتند عشق عاشق كش است او گفت عشق است عاشق بوقت غم خوش است او گفت عشق است گفتند اين جام بلا گفتا بنوشم گفتند جان خواهد بها گفتا فروشم گفتند اين تيغ است و جان گفتا شنيدم عشق است دُرّى بس گران گفتا خريدم گفتند بينى صد جفا گفتا چه بهتر گردى ذبيحاً بالقفا گفتا چه خوشتر گفتند تنها مىشوى گفتا غمى نيست درياى غمها مىشوى گفتا غمى نيست گفتند مىگردى غريب او گفت به به بى طفل و سقا و حبيب او گفت به به گفتند پر خون مىشوى گفتا رضايم از كعبه بيرون مىشوى گفتا رضايم گفتند بى رحم است عدو گفتا چه باك است گفتند تيغ است و گلو گفتا چه باك است گفتند گردى سرجدا گفتا چه خوب است بر نى تو را خواهد خدا گفتا چه خوب است گفتند دارى راه دور او گفت غم نيست جايت شود كنج تنور او گفت غم نيست گفتند آن وادى است طف گفتا چه مشكل خشك است و بى آب و علف گفتا چه مشكل گفتند باشد پر عطش گفتا بدانم پاى سه ساله پر ز خش گفتا بدانم گفتند چوب است و لبت گفتا چه زيبا گردد اسيرت زينبت گفتا چه زيبا گفتند بگذر از پسر گفتا گذشتم وز پاره قلب و جگر گفتا گذشتم گفتند شش ماهه بده گفتا كه دادم هستيت الساعة بده گفتا كه دادم گفتند مرگت طالبى فرمود آرى با شدت تشنه لبى فرمود آرى گفتش مبين جان و جهان گفتا اطاعت بايد هم اين سوزى هم آن گفتا اطاعت گفتند پس آزاده اى؟ گفتاكه هستم بر عشق حق دلداده اى؟ گفتاكه هستم گفتند تو پيغمبرى فرمود هرگز گفتند آيا حيدرى فرمود هرگز گفتند پس نامت بگو گفتا حسينم گفتند اصحاب تو كو گفتا دو عينم گفتند بر چه كشتهاى گفتا كه بر اشك گفتند گريان از چهاى گفتا به يك مشك گفتش علمدار تو كيست او گفت عباس سقا و سالار تو كيست او گفت عباس گفتند غمخوار تو كيست او گفت زينب بعد از تو سالار تو كيست او گفت زينب گفتند فرزند كه اى گفتا پيمبر گفتند از نسل كه گفت زهرا و حيدر گفتند خوش رخشيده اى گفتا منم نور غم را چه خوش بگزيده اى فرمود منظور گفتند دشوار است غم گفتا جميل است دشمن فراوان يار كم گفتا جميل است گفتند گو تا غم رود گفتا چه حاجت تا هر كست فرمان برد گفتا چه حاجت گفتند برگرد از رهت فرمود هيهات هر كوى گردد درگهت فرمود هيهات گفتند حاجاتت بگو گفتا هو الحق ذكر مناجاتت بگو گفتا هو الحق آخر ملائك باز ماندند از سوالات او عشق را هم خسته كرد از اين مناجات در پاسخ هر پرسش و فرمان و هر پيك گفتا به هل من ناصرِاَللَّه لبيك لبيك لبيك اى سروش باده نوشان لبيك اى باده فروش مىفروشان خوش باده گردانى كن اى ساقى رحمت آنجا عطش غم نيست اينجا هست محنت وقت است تا اسرار خلقت فاش گردد با خون سرخم عاشقى كنكاش گردد من آن مسلمانم كه تسليم ولايم سلطان عشقم من خداى كربلايم آن جرعه نوشم كز غمت اعجاز دارم خواهم كه عشقم را به تو ابراز دارم داغ مسلمانى به زير پوست دارم اسلام را با داغهايش دوست دارم من شاهكار خلقت سالار عشقم هم داستان با عشق بانوى دمشقم اى اهل عالم من حسين سر جدايم در انتظار ذكر لبيك شمايم هر كس حسينى زندگى خواهد نمايد با جان خدا را بندگى بايد نمايد ميلاد من ميلاد عشق است و قيام است هركس بود عاشق حسين او را امام است آماده اقدام باشيد اى محبان تاثبت سازم نامتان جزء شهيدان
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|