تبليغاتX
خسته. آدمی که محاصره شده است
عقده گشایی یک ذهن خسته

 

مشت زمين يخ زد دهانش زخم برداشت

 

 


آيينه ساكت شد گمانش زخم برداشت

 

 


باران، زمين بايري را جار ميزد

 

 

گلدان پشت پنجره را دار ميزد

 

 


جبريل از هفت آسمان بدجور افتاد

 

 


تاريخ از تاب و توان بدجور افتاد

 

 


دريا كه موج خسته‌اي را حمل مي‌كرد

 

 


بر صخره‌اي كوبيد با انبوهي از درد

 

 


خورشيد با نور خودش بيگانه ميشد

 

 


حتي اهوراي زمان افسانه ميشد

 

 


ققنوس باور را در اينجا سر بريدند

 

 


خنجر به پشت زخمي ايمان كشيدند

 

 


يعقوب كه تنديس غم را مي‌تراشيد

 

 


از دوري يوسف رخش را مي‌خراشيد

 

 


ديگر نه يعقوب و يوسف ماند و چاهي

 

 


ديگر نه پيراهن نه چشم كور و آهي

 

 


ديگر نه موسي ماند نه دست و عصايش

 

 


ديگر نه عيسي ماند و نه دست شفايش

 

 


تا كي به مانند زمين دورم بچرخم

 

 


تا كي به ساز آن و اين دورم بچرخم

 

 


اين دردهاي كهنه درماني ندارد؟

 

 


اصلا نمي‌خواهد كه باراني ببارد؟

 

 


اين درهاي كهنه محتاج طبيب است

 

 


اين سينه پر درد مشتاق حبيب است

 

 


يك مرد ميخواهد فقط يك مرد اما ....

 

 

يك مرد! آري! آشنا با درد اما

 

 

مردي كه با زخم شقايق آشنا است

 

 


مردي كه با گيتار ندبه همنوا است

 

 


مردي كه مي‌آيد از اولاد علي است

 

 


معني و شرح كامل داد علي است

 

 


مردي كه مي‌آيد خود قرآن و دين است

 

 


مردي كه يار و ياور مستضعفين است

 

 


او كوله‌بار غم به روي شانه دارد

 

 


داغ گل ياس جوان در سينه دارد

 

 


معراج او طولاني اما خواهد آمد

 

 


در يك شب ظلماني اما خواهد آمد

 

 


باور كنيد اين صبرها بي‌فايده نيست

 

 


پايان! سه نقطه ... آخر اين ماجرا چيست؟

 

 


من هم نميدانم، ولي او خواهد آمد

 

 


با سايه عدل علي او خواهد آمد

 

 


در انتظار رويت خورشيد هستيم

 

 


با عشق او بتهاي سنگي را شكستيم

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 9:55 قبل از ظهر  توسط خسته | 

 

تمام ساعت‌ها خواب دیده‌اند تو را

 

 


برای زود رسیدن دویده‌اند تو را

 

 


دویده‌اند، ولی در همیشه ایام

 

 


همیشه دیرتر از تو، رسیده‌اند تو را

 

 


و روی ساعت عاشق شدن تمامی با ـ

 

 


دوازده ضربه برگزیده‌اند تو را

 

 


و در پی‌ات می‌گردند لحظه به لحظه

 

 


که از زبان زمان‌ها شنیده‌اند تو را!

 

 


سه عقربه سرگردان به فکر آمدنت

 

 


به جست‌وجوی تو، به سر دویده‌اند تو را

 

 


تمام ثانیه‌ها از تو می‌شود لبریز

 

 


به عشق ساعت‌هایی که دیده‌اند تو را

 

 


درون دست تو جاری‌ست خط سیر زمان

 

 


«امام ساعت‌ها» آفریده‌اند تو را!

 

 


اگر چه آمدنت را خدا... زمان... هر دو

 

 


عقب کشیده... کشیده... کشیده‌اند، تو را ـ

 

 


تمام ساعت‌ها زنگ می‌زنند، بیا

 

 


بیا که ساعت‌ها خواب دیده‌اند تو را

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 9:27 قبل از ظهر  توسط خسته | 

 

رفتم آنقدر به میخانه که میخانه شدم

 

 


دیدم از بس دل دیوانه که دیوانه شدم

 

 


آنقدر می ز کف ساقی سر مست زدم

 

 


تا که همرنگ می و کاسه و پیمانه شدم

 

 


آنچنان جان به دل نار عشق زدم

 

 


که در آتش سبب حیرت پروانه شدم

 

 


به دو ابروی تو سوگند و به موی تو قسم

 

 


که من از هر چه به جز روی تو بیگانه شدم

 

 


سیل اشک غم هجر تو چنان بنیادم

 

 


داد بر آب که ویرانه ی ویرانه شدم

 

 


سالها دل غم گیسوی پریشان تو خورد

 

 


تا که در خدمت زلف سیهت شانه شدم

 

 


جان سر مست جنون را به نگاهی سید

 

 


با ختم بر رخ جانانه و جانانه شدم

+ نوشته شده در  شنبه 19 مرداد1387ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط خسته | 

باشد! به میهمانی دل‏ها نیامدی

باشد دوباره حضرت آقا نیامدی

گفتم برای آمدنت گل بیاورند

گل بود و عشق بود؛ ولی...ها؟ نیامدی؟

می‏سوختیم در تب پروانگی خویش

وقتی که از حوالی بالا نیامدی

هی شعر می‏شدیم؛ ولی شعرهای زرد

خشکیده، بی‏رمق، پُرِ اما... نیامدی

آن قدر چشم پنجره پایید راه را

تا آن که مُرد خسته و تنها نیامدی

دق کرد و روی دست من افتاد، آینه

در آرزوی فصل تماشا، نیامدی

بار دگر برای دل تنگ من بگو

آقا! بگو که آمده‏ای یا نیامدی؟

فریاد می‏کشم پر ابهام عشق آی...

خورشید، ماه، حضرت دریا! نه... آمدی!

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 11:35 قبل از ظهر  توسط خسته | 

 

با سنگها بگو كه چه انديشه مي كنند

 

 

 

 

 

حتي بدون بال، كبوتر،كبوتر است

 

 

خب سلام دوستان

 

اين روزا ميگن روزه جانبازه به فكرم رسيد يه پست برا

 

جانبازاي عزيزمون بزنم تو آرشيوم گشتم چيزي پيدا نكردم

 

 با خودم گفتم برم تو وب يه سرچ كنم ببينم چي ميشه اما...

 

نميدونم خطوط اينترنتي كه به سيستم من وصله خرابه يا

 

 من بلد نبودم درست بگردم  هر چي بود از بي توجهي بود هر

 

 چي بود از تنهايي جانبازا هر چي بود از سياهي هر چي بود از

 

فراموشي بود جالبه تو يه وبلاگ خوندم توي يه آسايشگاه

 

نگهداري جانبازان اعصاب وروان جانبازان رو شكنجه دادن

 

وبعضي هاشون به شهادت رسيدن وفيلمش به بيرون درز كرده

 

 تازه الان مسئولين به فكر افتادن كه برن دنبال پي گيري

 

 

قضيه من كاري به راست ودروغ خبر ندارم ولي يه معادله تو

 

ذهنم  برا خودم حل كردم ديدم آخر اين معادله همه جوره ما

 

مديون اين جانبازا هستيم كافيه فكر كنيم ببينيم چند سال

 

پيش جنگ بود بعد سن اين جانبازو از اون كم كنيم بعد

 

ببينيم اين جانباز موقع جنگ  چند سالش بود 25 يا 26 يا

 

14 يا 15  بعد تو ذهنمون موقعيت خودمون رو مد نظر بگيريم

 

بعد ببينيم يه جوون به اون سن چرا رفت جنگ  شنيدم

 

 بعضياشون عشق تركش داشتن بعضياشون به خاطر ديدن

 

فيلمهاي كابوي عشق ماجراجويي داشتن بعضياشون شكست

 

عشقي خورده بودن بعضيهاشون رو به زور بردن من يه بچه

 

محل داشتم باباش به زور فرستادش جنگ يه پسره بود نفر

 

 اول دانشگاه به خاطر اين كه درس خوب بود فرستادنش جنگ

 

تا ايران بتونه تو عرصه علمي هم پيشرفت كنه يكي از فاميلاي

 

ما شب عروسيش چون از قيافه عروس خانم خوشش نميومد

 

فرار كرد رفت جبهه  بعضياشون هم چون خوشي زده بود زير

 

دلشون رفتن حالا كه بعضياشون بي دست،‌ بي پا، رواني،

 

شيميايي يا قطع نخاعي برگشتن خب ماها نبايد حواسمون

 

 بهشون باشه ميخواستن نرن به ما چه ماها چرا بايد ذهنمون

 

 رو خسته كنيم  اين رسم روزگاره امروز ماست عصر ارتباطات

 

اينترنت ماهواره واااااااااااااااااااي اين قدر به خواب رفتيم كه اگه

 

يه خاله خرسه هم با يه سنگ بكوبه تو مخمون

 

 از خواب بيدار نميشيم

 

  هيچي ديگه ندارم برا گفتن 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 1:41 بعد از ظهر  توسط خسته | 

پیغمبر دعا

 

 

 

سلام اى چارمین نور الهى

 

 


كلیم وادى طور الهى

 

 



تو آن شاهى كه در بزم مناجات

 

 


خدا مى‏كرد با نامت مباهات

 

 


تو را سجاده داران مى‏شناسند

 

 


تو را سجده گزاران مى‏شناسند

 

 


تو سجادى، تو سجاده نشینى

 

 

تو در زهد و ورع تنهاترینى

 

 



قیامت مى‏شود پیدا جبینت

 

 


به صوت «أینَ زین العابدینت»

 

 



شبیه تو خدا عابد ندارد

 

 


مدینه غیر تو زاهد ندارد

 

 



تو با درماندگان خود شفیعى

 

 


تو با خیل جذامیها رفیقى

 

 



سحرها نان و خرما روى دوشت

 

 


صداى سائلان تو به گوشت

 

 



فرزدق را تو شعر تازه دادى

 

 


تو بر شعر ترش آوازه دادى

 

 



تو میقاتى تو مشعر زاده هستى

 

 


عزیز من پیمبر زاده هستى

 

 



تو كز نسل امیرالمؤمنینى

 

 


پیمبر زاده ایران زمینى

 

 



سزد شاهان فتند اینجا به زانو

 

 


على‏بن الحسین شهربانو

 

 


تو را ايرانيان رب مى‏شناسند

 

 


تو را با نام زینب مى‏شناسند

 

 



تو در افلاك، زین العابدینى

 

 


تو روى خاک، با ما همنشینى

 

 



قتیل تار گیسوى تو اصغر

 

 


فدایى تو باشد همچو اكبر

 

 



ابوفاضل همان ماه مدینه

 

 


كنارت دست دارد روى سینه

 

 



تو كوه عصمتى، لرزش ندارى

 

 


تو از غیر خدا خواهش ندارى

 

 



تو در بالاى منبر چون رسولى

 

 


تو در محراب خود گویا بتولى

 

 



تو بابایى چنان شمشیر دارى

 

 


تو بابایى ز نسل شیر دارى

 

 



تو را شب زنده‌داران مى‏پرستند

 


لبت را روزه داران مى‏پرستند

 

 



تو جنست از نیستان غدیر است

 

 


تو نامت روى دیوان غدیر است

 

 



تو بر پیشانى خود پینه دارى

 

 


تو بر حق خدمتى ديرينه دارى

 

 



تو آنى كه به كویت هر كه آمد

 

 

غلام مستجاب الدّعوه باشد

 

 



تو اشک مطلقى، گریه تبارى

 

 


تو از روز ازل ابر بهارى

 

 



تو مقتل سیرتى از جنس آهى

 

 


تو مثل حنجر گل، بى گناهى

 

 



رعیت هاى تو، شه زادگانند

 

 


اسیران درت آزادگانند

 

 



تو بزم روضه را بنیانگذارى

 

 


تو در دل، روضۀ ماهانه دارى

 

 



تو از جنس غرور دخترانى

 

 


تو آه سینه بى معجرانى

 

 



تو منبر رفته‏اى اما به ناقه

 

 


سخن‏ها گفته‏اى اما به ناقه

 

 


تو آن یعقوب یوسف زاده هستى

 

 


تو آن از دست یوسف داده هستى

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 12:20 بعد از ظهر  توسط خسته | 

 

دو غزل به هم پيوسته

                                                                                                                                                                                           

 

 

اي تشنه‌ترين دريا سيراب‌ترين عطشان

 

 


سر مست سماعي سرخ در دايره‌ي ميدان

 

 

دف مي‌شودت خورشيد كف مي‌زند اقيانوس

 

 


موجي ز دلت دريا شوري زدمت طوفان

 

 


برخيز و هياهو كن هي‌هي زن و هوهو كن

 

 


تشنه‌ست دليري‌ها بر حادثه‌اي عريان

 

 


تنگ است نفس تنگ است اين حجم قفس تنگ است

 

 


اي روح رها از تن بشكن در اين زندان

 

 


ايمان خوارج بين اين سكه‌ي رايج بين

 

 


بر مسخ علي كوشد اسلام ابوسفيان

 

 


يك عمر تو را خوانديم در سوگ تو گل كرديم

 

 


ما از تو چه مي‌دانيم اي وسعت بي‌پايان

 

 


(2)

 


اي خون خدا بشكن بشكن به خدا بشكن

 

 


در حنجره‌ي تاريخ نيرنگ صدا بشكن

 

 

بت‌هاي پليدي را اين تخت يزيدي را

 

 


اي وارث ابراهيم با نام خدا بشكن

 

 


رنگي كه فراگير است زور و زر و تزوير است

 

 


اي آينه‌ي توحيد، تثليث
  ريا بشكن

 

 


با صاعقه‌ي خشمت با گردش يك چشمت

 

 


قيلوله ديوان را اي بانگ رها بشكن

 

 


رخصت بده طوفان را آزادي انسان را

 

 


اين موج خروشان را زنجير ز پا بشكن

 

 

 

بزن آن ضربه كه آشفته كند خواب جهان را

 

 

 

ديگ ديوانه‌ي خون جوش زد اينك هيجان را

 

 


رقص تيغ است هماواز جنون كن شريان را

 

 


بزن آن ضربه كه آشفته كند خواب جهان را

 

 


بزن آن زخمه كه ديگر كند آهنگ زمان را

 

 


تپش نبض زمين آمده در ذوق به پايت

 

 


عطش حادثه كف مي‌زند از شوق برايت

 

 


باز كن بعض فرو خورده‌ي مردان خطر را

 

 


كه شبيخون زده آيينه‌ي آيين بشر را

 

 


ناله سر كن كه بريدند گلو مرغ سحر را

 

 


كعب الاحبار زده جار احاديث و خبر را

 

 

 

شارحان را بهل اين فرقه‌ي شيطان‌زدگان را

 

 


چه به عدل علوي سفره‌ي سفيان‌زدگان را

 

 


چه كند خالي ميدان هله هيهاي تو بايد

 

 


يله بر عزم يلان زخم تمنّاي تو بايد

 

 


نفس صاعقه بند آمده غوغاي تو بايد

 

 


فصل سرخ گل ني شد تپش ناي تو بايد

 

 


تو بخوان گر تو نخواني دگر از عشق كه خواند

 

 


تو بمان گر تو نماني دگر از عشق چه ماند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 10:36 قبل از ظهر  توسط خسته | 

از ماه پرسیدند:  آیا زیباتر از روی تو، چهره ای را خدا آفریده؟


چهره اش گلگون شد و گفت: آیا عباس ابن علی را دیده ای؟

از ادب پرسیدند: چگونه می توان تو را شناخت؟


گفت: از او که خود را از او شناختم.

از شجاعت پرسیدند: آیا تا به حال مغلوب شده ای؟


به خاک افتاد و گفت: من که باشم که مغلوب یل ام البنین نباشم.

از عشق پرسیدند: دل در گرو که داری؟


سر به زیر انداخت و با خجالت گفت: او که عاشق ترین است... دیوانه عباسم.

از بهشت پرسیدند: از خاک تو والاتر چیست؟


گفت: آن خاکی که سرمه چشمم می کنم... خاک کربلا.

از باران پرسیدند: تو لطافت و پاکی را از که داری؟


گفت: از لبهای خشکیده سقای کربلا.

از غیرت پرسیدند: کمال تو از چیست ؟


گفت: از آنکه لقب ابوفاضلم.

از مهربانی پرسیدند: مهربان تر از تو کیست؟


آهی کشید و گفت: ای کاش جای بچه های کاروان کربلا بودم و همراه عمو.

از مردانگی پرسیدند: مردانگی را چه می دانی؟


گفت: عباس بودن.

از لبخند پرسیدند: زیباترین چیزی که دیدی چه بود؟


گفت: آن لحظه که اربابم حسین(ع) با دیدن برادر مرا غرق شور و شعف کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 4:50 بعد از ظهر  توسط خسته | 

 

سلام عيدتون مبارك

 

يادش به خير پارسال يه همچين شبها وروزهايي تو حريم

 

عشق امام حسين (ع) بوديم واين باعث شده اين شبا

 

وروزها يه دلتنگي خاص داشته باشم دعا ميكنم همتون مزه

 

وطعم عشق بازي تو حريم اباعبدالله (ع) را مزه كنيد

 

 

 

اين مثنوى از مثنويهاى بهشت است

 

 

 

اين بيتها ابيات عشق و سرنوشت است

 

 

 

 

اين شعر از اشعار نغز راز دلهاست

 

 

 

 

اين شاهكار عشق و چاره ساز دلهاست

 

 

 

 

اينك دل شاعر ز رازى بيقرار است

 

 

 

 

آغاز فصل عاشقى از اين قرار است

 

 

 

 

ياران خطابم با شما مي خوارگان است

 

 

 

 

اين رازها دور از همه دلمردگان است

 

 

 

 

اينك سخن از جام اسرار الستى است

 

 

 

 

بحث از عجايب خلقت بازار هستى است

 

 

 

 

صحبت سر عشق است و معشوق است و عاشق

 

 

 

 

آن عاشق صادق كه شد بر عشق لايق

 

 

 

 

آندم كه بحث عشق اول بار شد طرح

 

 

 

 

آموزگار عشق ميداد عشق را شرح

 

 

 

 

آندم كه معشوق عرضه در بازار غم شد

 

 

 

 

عشاق در نازلترين ارقام كم شد

 

 

 

 

آن باده گردان سراى جاودانى

 

 

 

 

مي گشت در عرش و نميجست عاشقانى

 

 

 

 

بر هر كه ميزد سنجش جام محك را

 

 

 

 

پيدا نميكرد عاشق معشوقِ تك را

 

 

 

 

كون و مكان را سربسر دلدار گرديد

 

 

 

 

بسيار در هستى پى يك يار گرديد

 

 

 

 

تا اينكه در اثناء دور كائناتش

 

 

 

 

اين عشق يكجا شعله ور مىشد چو آتش

 

 

 

 

از بين مخلوقات تنها يك بشر بود

 

 

 

 

وان سومين معصوم از اثنى عشر بود

 

 

 

 

كز آفرينش آفرين بگرفت از عشق

 

 

 

 

مى اولين و آخرين بگرفت از عشق

 

 

 

 

او زاده حيدر اميرالمومنين بود

 

 

 

 

نور دل زهرا و ختم المرسلين بود

 

 

 

 

فرزند اسماعيل بود آن عشق

 

 

 

از نسل ابراهيم بود آن مرد بيشه

 

 

 

 

او كز مى قالوابلى قلبش جلى بود

 

 

 

 

خون خدا يعنى حسين  ابن على بود

 

 

 

 

چون عشق بر او عرضه شد اقبال مىكرد

 

 

 

 

او بى درنگ از عشق استقبال مىكرد

 

 

 

 

چون باز گفتند از برايش ماجرا را

 

 

 

 

برداشت مى بگذاشت هر چون و چرا را

 

 

 

 

در پاسخ هر پرسشى كز او روا بود

 

 

 

 

تنها جوابش جمله قالوابلى بود

 

 

 

 

گفتند عشق عاشق كش است او گفت عشق است

 

 

 

 

عاشق بوقت غم خوش است او گفت عشق است

 

 

 

 

گفتند اين جام بلا گفتا بنوشم

 

 

 

 

گفتند جان خواهد بها گفتا فروشم

 

 

 

 

گفتند اين تيغ است و جان گفتا شنيدم

 

 

 

 

عشق است دُرّى بس گران گفتا خريدم

 

 

 

 

گفتند بينى صد جفا گفتا چه بهتر

 

 

 

 

گردى ذبيحاً بالقفا گفتا چه خوشتر

 

 

 

 

گفتند تنها مىشوى گفتا غمى نيست

 

 

 

 

درياى غمها مىشوى گفتا غمى نيست

 

 

 

 

گفتند مىگردى غريب او گفت به به

 

 

 

 

بى طفل و سقا و حبيب او گفت به به

 

 

 

 

گفتند پر خون مىشوى گفتا رضايم

 

 

 

 

از كعبه بيرون مىشوى گفتا رضايم

 

 

 

 

گفتند بى رحم است عدو گفتا چه باك است

 

 

 

 

گفتند تيغ است و گلو گفتا چه باك است

 

 

 

 

گفتند گردى سرجدا گفتا چه خوب است

 

 

 

 

بر نى تو را خواهد خدا گفتا چه خوب است

 

 

 

 

گفتند دارى راه دور او گفت غم نيست

 

 

 

 

جايت شود كنج تنور او گفت غم نيست

 

 

 

 

گفتند آن وادى است طف گفتا چه مشكل

 

 

 

 

خشك است و بى آب و علف گفتا چه مشكل

 

 

 

 

گفتند باشد پر عطش گفتا بدانم

 

 

 

 

پاى سه ساله پر ز خش گفتا بدانم

 

 

 

 

گفتند چوب است و لبت گفتا چه زيبا

 

 

 

 

گردد اسيرت زينبت گفتا چه زيبا

 

 

 

 

گفتند بگذر از پسر گفتا گذشتم

 

 

 

 

 

 

وز پاره قلب و جگر گفتا گذشتم

 

 

 

 

گفتند شش ماهه بده گفتا كه دادم

 

 

 

 

هستيت الساعة بده گفتا كه دادم

 

 

 

 

گفتند مرگت طالبى فرمود آرى

 

 

 

 

با شدت تشنه لبى فرمود آرى

 

 

 

 

گفتش مبين جان و جهان گفتا اطاعت

 

 

 

 

بايد هم اين سوزى هم آن گفتا اطاعت

 

 

 

 

گفتند پس آزاده اى؟ گفتاكه هستم

 

 

 

 

بر عشق حق دلداده اى؟ گفتاكه هستم

 

 

 

 

گفتند تو پيغمبرى فرمود هرگز

 

 

 

 

گفتند آيا حيدرى فرمود هرگز

 

 

 

 

گفتند پس نامت بگو گفتا حسينم

 

 

 

 

گفتند اصحاب تو كو گفتا دو عينم

 

 

 

 

گفتند بر چه كشتهاى گفتا كه بر اشك

 

 

 

 

گفتند گريان از چهاى گفتا به يك مشك

 

 

 

 

گفتش علمدار تو كيست او گفت عباس

 

 

 

 

سقا و سالار تو كيست او گفت عباس

 

 

 

 

گفتند غمخوار تو كيست او گفت زينب

 

 

 

 

بعد از تو سالار تو كيست او گفت زينب

 

 

 

 

گفتند فرزند كه اى گفتا   پيمبر

 

 

 

 

گفتند از نسل كه گفت زهرا و حيدر

 

 

 

 

گفتند خوش رخشيده اى گفتا منم نور

 

 

 

 

غم را چه خوش بگزيده اى فرمود منظور

 

 

 

 

گفتند دشوار است غم گفتا جميل است

 

 

 

 

دشمن فراوان يار كم گفتا جميل است

 

 

 

 

گفتند گو تا غم رود گفتا چه حاجت

 

 

 

 

تا هر كست فرمان برد گفتا چه حاجت

 

 

 

 

گفتند برگرد از رهت فرمود هيهات

 

 

 

 

هر كوى گردد درگهت فرمود هيهات

 

 

 

 

گفتند حاجاتت بگو گفتا هو الحق

 

 

 

 

ذكر مناجاتت بگو گفتا هو الحق

 

 

 

 

آخر ملائك باز ماندند از سوالات

 

 

 

 

او عشق را هم خسته كرد از اين مناجات

 

 

 

 

در پاسخ هر پرسش و فرمان و هر پيك

 

 

 

 

گفتا به هل من ناصرِاَللَّه لبيك

 

 

 

 

لبيك لبيك اى سروش باده نوشان

 

 

 

لبيك اى باده فروش مىفروشان

 

 

 

 

خوش باده گردانى كن اى ساقى رحمت

 

 

 

آنجا عطش غم نيست اينجا هست محنت

 

 

 

 

وقت است تا اسرار خلقت فاش گردد

 

 

 

 

با خون سرخم عاشقى كنكاش گردد

 

 

 

 

من آن مسلمانم كه تسليم ولايم

 

 

 

 

سلطان عشقم من خداى كربلايم

 

 

 

 

آن جرعه نوشم كز غمت اعجاز دارم

 

 

 

 

خواهم كه عشقم را به تو ابراز دارم

 

 

 

 

داغ مسلمانى به زير پوست دارم

 

 

 

 

اسلام را با داغهايش دوست دارم

 

 

 

 

من شاهكار خلقت سالار عشقم

 

 

 

 

هم داستان با عشق بانوى دمشقم

 

 

 

 

اى اهل عالم من حسين سر جدايم

 

 

 

 

در انتظار ذكر لبيك شمايم

 

 

 

 

هر كس حسينى زندگى خواهد نمايد

 

 

 

 

با جان خدا را بندگى بايد نمايد

 

 

 

 

ميلاد من ميلاد عشق است و قيام است

 

 

 

 

هركس بود عاشق حسين او را امام است

 

 

 

 

آماده اقدام باشيد اى محبان

 

 

 

 

تاثبت سازم نامتان جزء شهيدان

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط خسته | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
هفته سوم مهر 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته اوّل فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته سوم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
آرشیو موضوعی
مطالب مذهبی
امام زمان (عج)
شهدا
سخن بزرگان
دکتر شریعتی
دلتنگی های خودم
فریدون مشیری
اخوان ثالث
اشعار ومطالب متفرقه
عکس
از خواب بیدار بشیم
استادشهریار
یغماگلرویی
محمدصالح علا’
قیصرامین پور
پیوندها
آواز شباهنگ
آفتاب گردون
هجوم گلها
تنها ترین دختر
گل رز
پرواي بي پروا
احساس کاغذی
تنها
دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد
hosna68
راشین
آوای نی
همراز عشق
رویای پنهان
خون
ساحل آرامش
ورود با كفشهاي سياه ممنوع
عكس تو حرف
دوچرخه سوار
جستجوگر فارسی
دریا
فاز منفی
زیباترین سخن از کیست
دل عاشق ولی تنها
همای سعادت
آس وپاس(محمد صادق)
درکوی عشق
کانون وبلاگ نویسان مذهبی
غریبه (کودک درون)
خط خطی های سحر
تفکر سبز(شمیم)
کرامات شهدا
گدو(حنا)
حریم دل
غریب
منیت من (یه بیسوادعاشق)
پس کوچه(حمید عزیز)
ما همان جمع پراکنده (سرنا)
پاییز غریب
از همه دنیا فقط تو (ودود عزیز)
نوشته های من
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

target="_blank">آمار -------

........................... Yahoo bot last visit powered by MyPagerank.Net ......... Persian Websites Directory ............... -------------------------- .................................... Free counter and web stats .......................