![]() |
![]() |
|
| عقده گشایی یک ذهن خسته |
گلوی مرغِ حق بسته ، شب از تکرارِ شب خسته
یغما گرویی.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 10:10 قبل از ظهر توسط خسته |
|
باز هم باران
شعری منتشر نشده از اخوان ثالث
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 مرداد1387ساعت 9:11 بعد از ظهر توسط خسته |
|
تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی تو نه بر آنی که منم من نه بر آنم که تویی من همه در حکم توام تو همه در خون منی گر مه و خورشید شوم من کم از آنم که تویی با همه ای رشک پری چون سوی من برگذری باش چنین تیز مران تا که بدانم که تویی دوش گذشتی ز درم بوی نبردم ز تومن کرد خبر گوش مرا جان و روانم که تویی چون همه جان روید ودل همچو گیاه خاک درت جان ودلی را چه محل ای دل و جانم که تویی شمس تبریزی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 مرداد1387ساعت 8:54 قبل از ظهر توسط خسته |
|
نمیدانی چقدردوستت دارم.. بروجودم تنها چیزی که غوغا میکند تنها نام تو و عشق توست بگذار تا برایت از دلتنگیهایم بگویم که از جدایی هاست و از دوریها ای عاشق هرچه عشق و ای لطیف هرچه لطافت من خاکسارانه خودرا به پایت مینهم و تورا در همه چیز جستجو میکنم کجا روم که جز تو عاشقتری بیابم کجا رو کنم که اشتیاقی بیشتر ببینم و مهربانی فراتر...پیامم را بدان و برمن بازهم محبت و عشق ارزانی بداربرمن نگاه کن و چشم دار که میخواهم همچنان معشوق تو باشم و محبوب تو.... شباهنگ اين متن زيبا برگرفته از وبلاگ آواز شباهنگ مي باشد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 مرداد1387ساعت 7:13 بعد از ظهر توسط خسته |
|
روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند. پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم"براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ....در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند.اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند ......این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یا نه
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 9:54 قبل از ظهر توسط خسته |
|
از حضورت خسته ام اي جاودانه در دلم از نيازم خسته ام اي گم ترين گم گشته ام خود را دگر گم كرده ام شايد تو پيدايم كني پيدا نما آخر مرا در ظلمت ويرانكده ديگر مرا با خود ببر خسته شدم از ميكده اي آتش آتشكده بشكن تو رسم ميكده خاموش كن اين شعله را بشكن تو جام پر زمي در اين خرابستان غم شادي بريز در جام مي بازي مكن با قلب من مات است شاه ميكده پيدا نما اين گم شده خسته شدم از ميكده خسته 4/۴/87
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 5:57 بعد از ظهر توسط خسته |
|
به تو نگاه میکنم
من پا پس میکشم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 9:7 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|