![]() |
![]() |
|
| عقده گشایی یک ذهن خسته |
توضیحی بر این نوشته: دکتر شریعتی انسانها را بر چهار گروه متفاوت تعریف نموده که دانستن این چهار گروه شاید خالی از لطف نباشد 1. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند. 2. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بی شخصیتاند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهاشان یکی است. 3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم. 4. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 31 تیر1387ساعت 3:18 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 تیر1387ساعت 10:1 قبل از ظهر توسط خسته |
|
کلاغه دلش گرفته بود
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 29 تیر1387ساعت 2:49 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
تقدیم به چشمهای گل زیبای آفرینش
میزاری اشک بشم مهمون چشمات بشم
ولی آقابین هزارتا گل یاس چی میشه یه خار باشه اگه دوست داری میون باغ گل خار نباشم روی هر چی بدیه چشمای نازتو ببند خسته 26/4/87 |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 6:16 بعد از ظهر توسط خسته |
|
علی امام و علی ایمن و علی ایمان
علی امین و علی سرور و علی سردار
علی حکیم و علی حاکم و علی مختار
علی مظفر و غالب علی سپهسالار
علی است بحر سخی و علی است کوه وقار
علی قیم و قصور علی است قاسم نار
علی لطیف و علی انور و علی انوار
علی وفی و علی وافی و علی کرار
علی بود اسدالله قاتل کفار
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 6:44 بعد از ظهر توسط خسته |
|
هنر من و بزرگترین هنر من: فن زیستن در خویش. همین بودکه مرا تا حال زنده داشت. همین بود که مرا از اینهمه دیگرهاو دیگران بیهوده مصون می داشت. هر گاه با دیگران بودمخود را تنها می دیدم. تنها با خودم، تنها نبودم اما، اما اکنوننمی دانم این "خودم" کیست؟ کدام است؟هر گاه تنها می شوم گروهی خود را در من می آویزند که منم و من با وحشت وپریشانی و بیگانگی در چهره هر یک خیره می شوم و خود رانمی شناسم! نمی دانم کدامم؟می بینی که چه پریشانی ها دربکاربردن این این ضمیر اول شخص دارم، متکلم! نمی دانم بگویم از اینها من کدامم یا از اینها من کدام است؟ پس آنکه تردید می کند و در میان این "من" ها سراسیمه می گردد ومی جوید کیست؟ من همان نیستم؟ اگر آری پس آنکه این من را نیز هم اکنون نشانم می دهد کیست؟اوه که خسته شدم! بایدرها کنم. رها میکنم اما چگونه می توانم تحمل کنم؟تا کنونهمه رنج تحمل دیگران را داشتم و اکنون تحمل خودم رنج آورتر شده است. می بینی که چگونه از تنهایی نیز محروم شدم؟ بر گرفته شده از:«هبوط در کویر» دکتر علی شریعتی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 25 تیر1387ساعت 10:54 بعد از ظهر توسط خسته |
|
یاد آن روز که سهراب گفت آب را گل نکنیم در فرو دست انگار کفتری می خورد آب
من کنار برکه کفتری دیدم آب خون می خورد سره ای دیدم،پر خود می شست نه به آب لب جوی سره ی بیچاره غوطه ور در خون دست درویش دگر خرده نانی که ندارد به کنار دست او از سرما،روی دست افتاده زن زیبایی نیست که بیاید لب رود کوزه را پر کند و برگردد زن زیبا کنون در به در،پی یک لقمه ی نان و هم اکنون نه گوارا این آب نه زلال است این رود مردم بالادست نه صفایی دارند نه به اندازه ی یک نقطه کوچک عشقی چه دهی آنجا بود کوچه باغش پر موسیقی سالیانی پیش تر،مردم سر رود آب را می فهمیدند رفت از خاطره ها قصه زندگی آب روان .............................. سهراب ، بعد تو آب را گل کردند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 24 تیر1387ساعت 10:6 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 24 تیر1387ساعت 10:4 قبل از ظهر توسط خسته |
|
پروردگارم ،مهربان من از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است و هر زمزمه ای بانگ عزایی و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی در هراس دم می زنم در بی قراری زندگی می کنم و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است من در این بهشت ، همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم تو قلب بیگانه را می شناسی که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی "کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"
بود "دردم"؛ "درد"بی کسی دکتر علی شریعتی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 23 تیر1387ساعت 9:29 قبل از ظهر توسط خسته |
|
هوای این حرم آقا دل منو جلا میده
کاشکی میزاشتی بمونم تو آغوشت تا همیشه
وقت خداحافظیه دلم چقدر احساسیه
وقت خدا حافظیه چشمام چقدر بارونیه
جان جوادت آقا جون یه کم به من محل بزار
مثل همه کبوترات برا دلم ضریح بساز
دلم رو بهت میدم پیشت بمونه تا بیام
به جون اون کبوترات دوست دارم قد خدا
آقا برام دونه بریز مثل همون کبوترات
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 تیر1387ساعت 7:59 بعد از ظهر توسط خسته |
|
دیده بگشا ای به شهد مرگ نوشینت رضا دیده بگشا بر عدم؛ ای مستی هستی فزا دیده بگشاای پس ازسوءالقضاء،حسن القضاء
دیده بگشا از کرَم؛ رنجور دردستان؛ علی بَحر مروارید غم، گنجور مَردستان ؛علی
دیده بگشا،رنج انسان بین و سیل اشک وآه کِبر پَستان بین و جام جهل و فرجام گناه
تیروترکش،خون آتش، خشم سرکش، بیم چاه دیده بگشا بر ستم،در این فریبستان ؛علی شمع شبهای دژم؛ماه غریبستان؛ علی دیده بگشا ، نقش انسان ماند با جامی کهی
سوخت لاله؛مُرد لیلی؛خشک شد،سرو سهی زآگهی مان جهل ماند و جهل ماند از آگهی
دیده بگشا ای صنم ،ای ساقی مستان ، علی تیره شد از بیش وکم آیینه هستان ، علی تیره شد از بیش وکم آیینه هستان ، علی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 تیر1387ساعت 10:50 قبل از ظهر توسط خسته |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|