![]() |
![]() |
|
| عقده گشایی یک ذهن خسته |
|
قهقه های با تو بودن هر گز فراموشم نمیشه
دل من حتی یه لحظه از غمت جدا نمیشه
نمیدونم با چه رویی یادتو تو دل بیارم
میدونم که با بدی هام دلتو خیلی سوزوندم
یادته همش میگفتم عاشق فصل بهارم
آخه توی بهار دنیا تو بهار من شدی
اما ای بهار زیبا تو چه زود پاییز شدی
کاشکی این عشق غریبو تو دلم جا نمیزاشتی
مثل برگای پاییز رو دلم پا نمیزاشتی تو غروب غمدار پاییز خسته رو خسته نمیکردی ۱۳/۳/۸۷ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط خسته |
|
![]() کمتر از آنم که نصیحت کنم تو را ای دل
دست از سر این عاشق خسته بر دار
دست از سر این مانده در سراب غم بردار
دست ازسریک خودبه خواب زده مغموم
یک اسیر ودربند افکار مغشوش
حرف تو را گوش نمی دهد این قلب
کمتر از آنی که بیدارش کنی ای دل
خسته ۶/۲/۸۷ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 5:34 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
چگونه میتوانم این روزها فكر تو را از سر بیرون كنم ؟ چگونه میتوانم این روزها یاد تورا از دل بیرون كنم؟ چگونه میتوانم این روزها خنده هایت را فراموش کنم؟ چگونه میتوانم این روزها گریه هایت رافراموش کنم؟ تو خود بگو چگونه میدانم تو هم نمیدانی من هم نمیدانم این روزها کسی جواب سوالات من وتو را نمیداند شاید میدانند ونمی گویند اما چرا نمیگویند؟ فهمیدم خورشید میداند آهای خورشید من این روزهاچه کنم؟ چه حرفهایی میزنی فقط بتابم ؟ فقط بسوزم؟ خورشید من دوست ندارم تنها باشم فقط بتابم فقط بسوزم آهای خورشید تو خسته نشده ای از این همه تابیدن وسوختن تنهای تنها؟ چه میگویی؟ تو تنها نیستی؟ باور نمیکنم؟ تو با این همه نور وحرارتی که داری تنها نیستی ؟ بیچاره یار تو تمام بدنش از حرارت تو میسوزد بیچاره حتما چشمانش از نور تو کور شده؟ خورشید تو دروغ میگویی تو یار نداری تو تنهایی چه میگویی؟ تو یکی را دوست داشتی ؟ از فراق او میسوزی ومیتابی؟ تو مهتاب را دوست داشتی؟ متاسفم تو هرگز به او نمیرسی تو محکوم به تابیدن وسوزاندنی حالا فهمیدم تو تنها نیستی نور مهتاب از توست اگر تو نباشی مهتاب هم نیست ولی اینها چه ربطی به من دارد من چه کنم ؟ هیچ؟ بتابم وبسوزم؟ خسته اردیبهشت ۸۷ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 5:19 بعد از ظهر توسط خسته |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|